پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 21 دی ماه سال 1387

به رغم آتش آن چشمهای جذابه
ز عشق همنفسی خواستم نه همخوابه
عجب زمانه‌ی ظاهر پسند نامردی است
کشیده مردم رو راست را به ثلابه
سیاوشانه ز آتش گذشته‌ام ، اما
دو قطره اشک نیامد به چشم سودابه
صدا زدم مگر اسباب پاک بودن چیست؟
ز حجره سر بدر آورد شیخ : آفتابه !

حرف آخر :
1.    دیگر در اینجا نخواهم نوشت ! دلیلش هم فقط به عمه‌ی محترمه‌ام ربط پیدا می‌کند و لاغیر !
2.    جای دیگری هم می‌نویسم ؟ بله
3.    جای دیگری هم می‌نوشتم ؟  بله ، خیلی کم
4.    اصلن کلن برنامه‌ات چیه ؟ چه غلطی میخوای بکنی ؟ ر.ک  بند 1 - قسمت دوم
5.    قسمت نظرات برای سوالات و دشنام‌های احتمالی دوستان و دشمنان باز گذاشته می‌شود !

ادامه مطلب ...

چهارشنبه 18 دی ماه سال 1387

آب هم در حسرت لبهای او درماند و رفت
آب را بی‌آبرو گرداند و رفت ...


سه شنبه 10 دی ماه سال 1387

و من دلواپسم
دلواپس حضور سوخته ات
آنجا که از التهاب دوست داشتن می‌گوئی
در حالی که پیکرت را سرما زده است
و در کلنجار گنگ بودنت ،
استخوان‌هایم منجمد می‌شوند
و در هر دلواپسی
آرام ... آرام ... آرام ...
در خود می‌شکنم
من همان اندازه دلواپس شادمانی تو‌ام
که تو دلواپس شادمانی من
اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی ،
من هم آسوده خاطر نخواهم بود ...

" دلواپس شادمانی تو هستم / از نامه‌های ماری هاسکل به خلیل جبران "


داستان کوتاه :  " اولین" / نوشته‌ی مریم سطوت
توضیح : این لینک به معنای تائید هنر سرکار خانم سطوت می‌باشد
           و نه عقاید او . بنده همچنان با تفکرات ایشان مشکل دارم !


چهارشنبه 4 دی ماه سال 1387

هیچ‌گاه باران را اینقدر متواضع ندیده بودم ...
وقتی که چتر را بستم ،
تبدیل به برف شد !
شاید به حرمت آن بعد از ظهر بهاری ،
که گقتی بدون چتر از کنار کانال تا سوپر مارکت را پیاده قدم بزنیم ...
- آزارهای حافظه ؟! –
وقتی که حادثه از سوراخ وحشتم نمی‌گذرد
نباید بخندم ؛
باید وحشتم را بخندانم
گشادش کنم
نگذارم گریه‌ی فراموشی لبهایش را بجود !
وقتی که زمان را بر‌می‌گردانم
و جای آدمها و ماشین‌ها ، حادثه را می‌گذارم
عقل خیس آزارم می‌دهد
وقتی که محکم دستم را گرفتی تا از خیابان رد بشویم ...
کاش آن روز زیر باران ، هیچ‌گاه دستهایت را رها نمی‌کردم ...

پ.ن :
دوستی از دوستان عزیز مرا سوال کرد که :
" مرغان زبان یکدیگر دانند ؟ "
گفتم بلی دانند !
گفت : تو را از کجا معلوم گشت ؟
گفتم در ابتدای حالت چون مصور به حقیقت خواست که بنیت مرا پدید کند
مرا در صورت بازی آفرید ،
و در آن ولایت که من بودم ، دیگر بازان بودند
ما با یکدیگر سخن گفتیم و شنیدیم و سخن یکدیگر فهم می‌کردیم !

"سهروردی  –  عقل سرخ"


شنبه 30 آذر ماه سال 1387

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب ،‌در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفرکنم ز دستت
بکجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ؟
زمحبتت نخواهم که نظر کنم برویت
که محب صادق آن است که پاکباز باشد
بکرشمۀ عنایت ، نگهی بسوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که زخویشتن بپوشم 
به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم ،‌چو تو دوست می‌گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بینی،غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که بر گرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی ،‌قدم مجاز باشد

پ.ن : با تشکر از حضور افتخاری سعدی عزیز در شب یلدای ما با بعضی‌ها !

ز.م : همیشه سنت شکنی‌اش را دوست دارم !
       وقتی با مخالفت من روبرو شد، چهره‌ی مظلومانه‌ای به خود گرفت و گفت :
       " هر شب خدا که شب حافظ است ؛ بگذار یلدا ، شب سعدی باشد ! "
       اینگونه شد که ما گول قیافه‌ی مظلومش را خوردیم و عمری ارادت به حافظ را به شبی بر باد دادیم !!


ادامه مطلب ...

جمعه 29 آذر ماه سال 1387

خاله سوسکه می‌پرسد :
" اگه یه روز دعوامون بشه , منو با چی میزنی ؟ "
مرد سرش را توی وسایلش می‌کند تا یک چیز خیلی خوبی پیدا کند
یکدفعه صدای کوبیدن چیزی و له شدن چیز دیگری می‌آید
خاله خرسه بصورت مرد لبخند می‌زند ...

کپی‌رایت : " یک پستاندار "


افتِر پابلیش :  پند‌های اخلاقی آلوشا !
" آقا بُکُن من حلالت می کنم تو کارتو بکن فقط این قدر وسطش به من فکر نکن بذار یارو حالشو ببره "



دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387

صدای آب هنوز از سقف‌ها بلند‌تر است
بلند‌تر از آنکه زیر یک سقف پنهان شود ...

ادامه مطلب ...

سه شنبه 19 آذر ماه سال 1387

آنقدر مداد را در گوش و دماغش می‌کند که آخرش صفحه ها را گم می‌کند
با انگشت صفحه سوم را نشانش می‌دهم ...
زن روبرویی سیگار می‌کشد و از هر حیث بهتر از " رزا لوکزامبورگ " است !
در کتاب‌هایش مردهایی می‌خوابند و بیدار می‌شوند که هیچ اتفاقی برایشان نمی‌افتد
و هیچ ربطی هم به اسپارتاکیست‌ها و پرولتاریای " کارل لیبکنخت " ندارند ...
-    چرا اینجا سانسور شده ؟
-    خب ، نمایشنامه در مورد زن‌های زیادی است با صورت‌های کشیده ؛ ولی فقط معشوقه‌ام در آن بازی می‌کند
چون از همه خوشگل‌تر است !
به هر حال چون من زیاد راه می‌رفتم و کلماتم پشت نداشتند ،
به تن هر کدام که می‌خواستم بعدها بارانی بلندی می‌پوشاندم و روزهای سرد می‌فرستادمشان بیرون !
پسرک به صندلی تکیه می‌دهد  - سالها پیش در بیست و یک سالگی زنی را بوسیده بود ! –
-    ببخشید دستمال خدمتتون هست ؟
-    متاسفانه اینجا همه چیز خیس است ؛ می‌بینید که ، ما عملن توی آب زندگی می‌کنیم !
یک روز پری دریائی شده بود ، عکسش را اینجا داریم .
-    این که کنارش ایستاده منم . من آن روز قورباغه شده بودم !
-    الان اینجا نشسته و دارد کتاب " ژنتیک و من " را می‌خواند .
نمی‌دانم چرا فکر می‌کند هنوز " سیمون دوبووار " زنده است ...
-    من اگر حافظ هم می‌شدم ...
-    خب گیرم که شدی ؟
-    با فال حافظ حال حافظ را می‌گرفتم !
-    تو اصلن کی باشی که بخواهی آب رکناباد و گلگشت مصلا را بیابی یا نیابی ؟!
دستم را توی جیب پالتو‌ی مشکی‌ام می‌کنم
-    سیگار ؟


ز.م : it's not a date Dude ! I'm just hungry


چهارشنبه 13 آذر ماه سال 1387

عشق را

بدون بزک می‌خواستیم
دنیا را بدون تفنگ
روی دیوارهای سیاه
گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم
جاده‌ها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
" قطاری که نتواند ما را از این جا ببرد، قطار نیست"

   "من یک پسر بد بودم " - رسول یونان

ادامه مطلب ...

سه شنبه 12 آذر ماه سال 1387

وقتی شب ،
خیالات کسی را به من دست می‌دهد
و من دست می‌دهم با چیزهائی که از دست داده بودم ،
باران هم ادیت می‌شود !
تو هم که اینجا نیستی که تمام نخ‌ها را به بازی بگیری
این عروسک خیال می‌کند دیگر ...
کسی که کلاغ را بالاترین رنگ دید،
دست در آسمان خیلی‌ها برد !
هنوز از عابرانی که شب‌ها بی چراغ از من می‌گذرند، می‌ترسم ...


ز.م : و فاصله تجربه‌ای بیهوده عاقلانه است...


شنبه 9 آذر ماه سال 1387

کارت صد آفرین فقط یک تله بود
و گر نه هیچ‌وقت
با ده تا ستاره
کسی به تو یک ماه یا خورشید نمی‌دهد
تا با ماهت صد آفرین بگیری
و خیال کنی که دیگر شب‌هایت
روشن روشن شده !
با صداقتی کودکانه عرض می‌کنم :
بچه‌گی کردم !
از این به بعد دیگر
خودم مشق‌هایم را خط می‌زنم ...



سه شنبه 5 آذر ماه سال 1387
نمی‌خواهی راه بیائی !
یا می‌روی که بر‌نگردی
یا نیامده بر می‌گردی
آرام نمی‌گیری که !
بعد، از من نوشته تازه می‌خواهی ؟!
این را که دیگر تو باید بدانی
من از رو می‌نویسم !
وقتی که نیستی ، از شعر هم خبری نیست .. !!

مطالعه‌ی آزاد : ژانر شناسی در ملاء عام !


سه شنبه 28 آبان ماه سال 1387

... راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموشی بود
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی
حلقه افتاد پس از طرح سوال
ابدی شد قصه هجر و وصال
آدمی مانده و آیا و محال
باز فیلسوف و سوال
باز عارف و سفال
باز هستی و زوال
باز آمال و محال
باز شاعر و نهال
باز کودک و خیال
کجاها رفته بودیم ؟ میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه ! می خونه افسونه  ...

زنده‌یاد حسین پناهی


Spice Up your Music Flavor                                          
پراگماتیسم عشقی -  از آلبوم باغ‌وحش جهانی – گروه کیوسک


شنبه 25 آبان ماه سال 1387

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ ما هم در دوران دبستان یک بار عاشق دلخسته‌ی خانوم معلم محترمه شده‌ایم ! در آن ایام ما هم فکر می‌کردیم این بانوی زیبارو در اوقات فراغت از امر آموزش، همانند خود ما به ضرس قاطع در تمام اوقات شرعی و غیر شرعی روز به ما فکر می‌کند ! و این احساس، متقابل یا به قول فرنگی‌ها میوچوال می‌باشد. البته بگذریم که این بی‌جنبه‌گی و یا شاید سوء‌تفاهم رمانتیک هنوز هم یک جورهایی پاشنه آشیل ما می‌باشد ولی هرچه بزرگتر شدیم تا به اکنون که اواخر دهه‌ی سوم زندگی‌مان را می‌گذرانیم، اوضاع بهتر شده و جنبه‌ی ما هم بالاتر رفته است !!
امشب، میهمان دوست قدیمی و عزیزی بودم که از قضای روزگار ایشان نیز خانوم معلمی است دوست داشتنی ( البته تحصیلاتش چیز دیگری است و به علت علاقه و عدم نیاز مالی این راه را انتخاب کرده) . بعد از شام به سمت کاناپه‌ی دوست داشتنی‌اش خزیدیم و همراه با چای، به مرور خاطرات گذشته و وقایع روزمره پرداختیم. او گفت و من گفتم تا اینکه به ناگاه پرده از راز عاشق دلخسته‌اش برداشت ! پسرکی 7 ساله که به هیچ وجه عشق را شوخی نمی‌داند ! همراه با تمام خصوصیات بالقوه یک مرد سنتی ایرانی ! مغرور، متعصب، و توتالیتر !
او همچنان به تعریفش ادامه داد که ناگهان وارد قسمتی از قضیه شد که من به عشق پسرک ایمان آوردم . گفت یک روز که در دفتر معلمان با دیگر معلم‌ها مشغول استراحت بود و برای راحت بودن به عمل ناپسند کشف حجاب ( از نوع مقنعه ای ) مبادرت ورزیده بود، به ناگاه عاشق دلخسته وارد دفتر شده و با احساس مالکیت خاصی بر سرش فریاد کشیده که : "مقنه‌ات کو؟ " و در آنجا این دوست عزیز ما را در محضر جماعت نسوان سنگ روی یخ نموده اند !
حالا چند صباحی است که عاشق دلخسته‌ی ما سرو چمانش میل چمن نمی‌کند و دچار بحران روحی-عاطفی گردیده و این دوست عزیز، از ما راهکار برون رفت از این چالش ژئوپولوتیک را طلب می‌کرد ! ما هم که اصولن همیشه دنبال گوش مفت یا تریبون مفت می‌گردیم، با سلام و صلوات و صد ناز و قمیش بالای منبر رفتیم و سخنان قصاری ایراد نمودیم ، باشد که مقبول مستمع افتد ! والسلام !


ز.م 1 : دیدار امشب خارج از تمام حواشی‌اش تاثیر مثبت شگرفی بر روحیه‌ام گذاشت !
ز.م 2 : ما تک خور نیستیم داداش ! بیاید شما هم روحیه‌تون خوب بشه امشب :  قصه خاله سوسکه !!


پنجشنبه 23 آبان ماه سال 1387

دارم استحمام می‌کنم !
با یک "ح" جیمی غلیظ که از فرط غلظت "خ" خوانده می‌شود
خیس، خلوت و خنک  ...
-    خوشگل شدی ..
-    تازه خریدم !!
-    روی تصویر بزن عقب ، یه جایی دوروبر پاهات یه چیزی روی خاک افتاده بود ؛
      بعد همونجا نگهش دار تا من دوشم رو بگیرم و بیام !
ما همیشه منتظر تلفنیم ولی این را نشان نمی‌دهیم
سعی می‌کنیم برای چیزی عمیق‌تر که شاید در معنای مارپیچ یک سیم نهفته است،
وقت بگذرانیم !
ما بسیار بسیار خسته ایم !!
لغات "رادیو" ، " تلویزیون " و "خودکشی" هنوز وارد زبان نشده‌اند...
-    صندلی‌ام خیس است .. یعنی امروز عصر قایق¹ اینجا بوده ؟
-    چرند نگو ! می‌بینی که دارد باران می‌بارد ...
-    خواب از دیشب روی صندلی‌های زنگ زده نشسته و دامن سفید قشنگش نارنجی شده ..
-    "سفید قشنگ" را پس بگیر ..
-    نه !
-    گفتم پس‌اش بگیر ! وقتی آمده بود اینجا هیچی پایش نبود، حالا شده "سفید قشنگ" ؟!
ما زیاد بحث نمی‌کنیم
"رادیو"، "شام"، "عصرانه"، "خودکشی" و بعضی دیگر از لغات هنوز وارد زبان نشده‌اند
و ما این کمبود‌ها را هنگام حرف زدن به خوبی حس می‌کنیم !
گاهی این جمله‌های قدیمی خوبند
اتفاق دیگری برای ما نمی‌افتد ...
زندگی می‌کنیم و بوی زنگار میز و صندلی‌ها خواه ناخواه بر روی روحیاتمان تاثیر می‌گذارد
صندلی من دیگر به تلفن فکر نمی‌کند
پرحرف شده و گاهی از درد چیزی به نام "موریانه" می‌نالد !
ما فکر می‌کنیم که این "موریانه" احتمالن لغتی باشد،
که می‌شود گذاشت مقابل کلمه‌ی "انتظار"
چیزی در حد "وصل"، "عروج" یا "جاودانگی"
باید به زنگ زدن هم نزدیک باشد
چون از شبی که باران بارید و تلفن رفت،
صندلی‌ها زنگ زدند و موریانه یکی دو روز بعدش اینجا بود !
ما با تمام خستگی‌مان به این چیزها فکر می‌کنیم
حتا اگر گاهی پیش بیاید،
"سکوت قایقی که به دریا نمی‌رفت" ² را با سوت می‌زنیم !
ما بسیار بسیار غمگین که می‌شویم؛
با پاشنه‌ی کفش‌هایمان کف پارکت آشپزخانه ضرب می‌گیریم
و اینگونه فولکور دردهایمان را اشاعه می‌هیم !!
نگران نباش ما هیچوقت "خودکشی" نمی‌کنیم
سر میز "شام یا "عصرانه" هم نمی‌میریم
قرار است اتفاق دیگری برای ما بیفتد ...


¹- برای درک بهتر مفهوم قایق رجوع شود به "کشتی دیوانگان" (Narrenschiff ) اثز "سباستین برانت" (1497 م)
   و همچنین فصل اول "تاریخ جنون" (Folie et deraison) اثر "میشل فوکو"(Michel Foucault) (1964 م)

²- برداشتی آزاد از افسانه‌ی عشق نافرجام تریستان (Tristan) و ایزوت (Iseut) در دوره‌ی قرون وسطای اروپا

ز.م : انکار نمی‌کنم این نوشته ساید افکت دیدن دوباره‌ی فیلم Stay به اضافه‌ی احوال این روزهایم می‌باشد !!


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 222700