خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 6 مهر ماه سال 1387

درکت نمی کنند کسانی که نیستند ...

حتا همان دو چشم که با تو گریستند

حتی سکوت های مخاطب گریز هم

ابرو به اخم و تخم جهان عزیز! هم

بگذار تا پشت فلسفه قایم شوند باز

بگذار تا که روح مرا بستری کنند

نیچه ، فروید ، یونگ ، دریدا و ... بعد از این

دیوانگان به وقت قضا داوری کنند !!

کبریت های مرد و ... سیگارهای زن

تنها دلیل روشن گرمای کافه است

یک لحضه صبر و حوصله ، یک بوسه بیشتر

دنیای پشت ابر" عزیزم " خرافه است !!

سنگینی غریزه ی یک شهر جانور

بر شانه های دخترکی پاک و ساده است

که در خودش خمید .. و در دفترش نوشت :

" قانون همان وسیله ی حفظ منافع است "

حسی به رنگ عشق .. نه ، در سطح شهر نیست

شاید میان چین و چروک ملافه است !!

دیگر دلم برای خودم لک نمی زند

از این نتیجه داور بازی کلافه است ...

انسان ... که در شلوغی دنیا به خواب رفت

دنیا ... که در اواخر وقت اضافه است ...


شنبه 26 مرداد ماه سال 1387

اشتباه نکن !!

این جماعت فقط اسمشان یوسف است

هر وقت که فراغ خاطر دست می دهد 

می خواهند با زلیخا بخوابند ... !!

از ما

سراغ انگشت بریده می گیرند

و هنوز

نارنج را در دست مادرشان ندیده اند ...


ز.م : من به حقوق همه ی حیوان ها - حتا بشر - احترام می گذارم !!



دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387

اصلن بهشت به جهنم !!

دنیا همین قدر است

همین قدر که از صبح بروی هر سینمائی که دوست داشتی

یک دل سیر فیلم تماشا کنی

بعد پشت ویترین تمام کتاب فروشی های  انقلاب بایستی

و آخر سر بر روی چهار پایه ی چوبی کافه قنادی

بستنی و غروب آفتاب را قاشق به قاشق طی کنی !!

و به جمعیت نادانی که هنوز پشت ویترین کتاب فروشی گیر کرده اند

و به " عشق بر باد رفته " ی  دوموریه

و " زمان از دست رفته " ی مارسل پروست

خیره شده اند ؛ قاه قاه بخندی !!

راننده ی عزیز

آیا می دانی  آینه ، از آنچه که اجسام در شما می بینند نزدیک تر است ؟!

این قرص ها ...

یعنی این قرص ها

تا کی خوب کار می کنند ؟؟


چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387

تاجری در خم شد

عارفی بازاری ، در همان منزل اول گم شد

 

شاعری خم می شد

منشی قبله عالم می شد !!

 

زاهدی نام خدا را به زبان جاری کرد

بعد

خرما را خورد

 

زاهدی نوبنیاد

راه و رسم عرفا پیشه گرفت

لنگ مرغی برداشت

و به آوای حزین آه کشید

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک !!

 

شاعری می لنگید

ناقدی نان می خورد !!

شاعری می نالید

تاجری پسته ی خندان می خورد !!

 

شاعری ، وام گرفت

شعرش آرام گرفت !!

 

تاجری اره برقی آورد

پای یک منظره را امضاء کرد !!

 

زاهدی قبله‌نما را گم کرد

سجده بر مردم کرد !!

 

شاعری خانه نداشت

در خیابان خوابید

شهرداری سر ذوق آمد و اقدامی کرد !!

 

جمع درباره اثبات وجود ازلی گپ می زد

ژنده پوشی طلب برهان کرد

شاعری شعری گفت

عاشقی آه کشید

عارفی هوهو کرد

تاجری دسته چکش رو کرد !!

 

عارفی وارونه حس می کرد

و کرامات غریبی هم داشت

مثلا طشت طلا را

لگن مس می کرد !!

 

شاعری کهنه سرا

شعر نیما را دید

زیرلب غرغر غرایی کرد

 

شاعری اشک نداشت

و لهذا خندید ...

 

 

 

زنده یاد سید حسن حسینی –  " نوشداروی طرح ژنریک "


پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

ما نه قدمان به کافکا می رسید

و نه خنده هامان به موتزارت !!

فقط قطع ۴ x ۶ ما از لای پوشه ای به گمانم سبز

- شاید هم سرخ –

در پشت جلد چنان اتو کشیده آمد ؛

که ناشری قول داد سراپای وجودمان را ،

در تیراژی به کثرت رویاهای پدر منتشر کند !!

پس چنانچه به محض خروج از خودم

در سر نبش

به شکل قهرمانی پیچیدم ، باور نکنید

و در انتهای کوچه اگر وارفته شدم هم

نترسید ؛ نمی میرم ...

پلاک فلزی در خط مقدم ، فقط برای گم شدن بود رفیق

وگرنه ما فقط در پله های منتهی به سرای آخرت

دلهایمان در مایه های دشتی ، شور می زند ...

 

 

 

ز.م : تمام می شوم شبی ؛ فقط به من اشاره کن ...


جمعه 23 فروردین ماه سال 1387

تو با من زن می شوی ؛

من با تو من می شوم

و قصه ای دیگر می سرائیم

پیش از آنکه دنیا بی سیم شود !!!

 

 

Counsel :   

 

مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق  ( و این )

گرت مدام میسر شود زهی توفیق !!


چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387

اینان خادمان سرعت و حادثه‌اند؛

روایت‌سازان لحظه‌های بی‌حوصله در مکالمات کوتاه و اندرزگون.

 آنان سوژه‌های ملامت و تقبیح‌اند؛

نمود قانع‌کننده ی رویاهای سوخته و تعبیر کابوس‌های پیشگویان خودآزار؛

آن‌ها محصول بن‌بست‌های ساختاری‌اند ...

حفره‌های پیش‌بینی‌نشده‌ای که همچون تب خالی ناخوشایند ؛

همچون یک واقعیت تروماتیک بر چهره زندگی نشسته اند !!

آن‌ها مسببان لذت‌های فوری و ارزان‌قیمت‌اند ...

هیچ تصویری روح یک لذت بورژوایی را به این شدت به نمایش نمی‌گذارد !!

کسی چه می‌داند شاید اگر امیل زولا می‌خواست دوباره ژرمینال را امروز بنویسد ...


چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387

اگر هوا گرم باشد
کنار تو می‌مانم
اگر نه
پتویی دور خودم
و می‌پیچم به سمت کسی که
زیر خورشیدهای دیگری
آفتاب‌های دیگری گرفته است

حالا تو فرض کن سراغ کسی را
و دست کسی را گرفته‌ام
این عاشقانه از تو بعید است !!

می‌شود کنار آتشی نشست
و دست کسی را
- گیرم تو هم که نباشی – گرفت یا
شب که بیاید
پتوی دور خودم را
دور خودت و من را ...

سخت نگیر دخترک !!

لابد بادهای دیگری برای وزیدن هست !!


دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند ...

 

 

فاضل نظری – گریه های امپراطور


چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386

اگه ژیان ماشین شد ، "ممد بلخی" هم "حافظ" میشه !!

 

 

ز.م : مولانا جلال الدین محمد رومی بلخی ... زیادی  طولانی بود واسش !!

       وگرنه قصد هیچ گونه بی احترامی نیست

       تکبیر !!


شنبه 13 بهمن ماه سال 1386

داشتم آدرس دلی را می دادم

که هزار بار باخته بودم !!

و مثل کودکی که لای لجن های جوب

حقیقت را پیدا می کند ؛

عاشق شده بودم ...

آن روزها

بی بی هنوز سرباز پشت پستو را رو نکرده بود ...

- می توانستم طوری دیر کنم که ساعت هم مچم را نگیرد !! –

تمام پنجره ها سنگ را اعتراف کردند

ولی باز تو پشت پرده ماندی !!

نه پروانه مشت شمع را باز کرد

و نه باد از پرچم پرسید : کجا ؟

حال روزهایی که تقویم را برایم پس انداز می کنند ندارم

خسته ام .. این قطار به کجا می رود ؟

" آی برگر " من !!

من کجا ؟؟ .. تو کجا ؟؟

جمعه 5 بهمن ماه سال 1386

" دوستت دارم " در بالای در قرار می گیرد

یک " جاست مریج " هم از آینه ی ماشین آویزان می کنیم

سپس فیلم برداری شروع می شود ..

مسابقه ی پرتاب شناسنامه ها  !!

همیشه سه چهارم ما به یک چهارم خودمان فکر می کند

و تو وقتی گوشه نداشته باشی یعنی باطلی !!

خدا رحمت کند منطق را

آدم خوبی بود ... !!

 

 

اندیویدوالیزاسیون  : هنوزم با تو نشستن، به همه دنیا می ارزه (+)

 

 


شنبه 22 دی ماه سال 1386

هر چیزی را با هر چیزی نباید قیاس کرد

به یکی گفتند شرع از عرش آمده ،

فکر کرد هر چیزی از سر و ته خودش آمده

رفت دو تا فرش خرید و انداخت توی خانه اش ؛

فکر کرد شرف هم از فرش آمده !!

آمده  ها !!  

از آن فرش خانه هم شرف می آید، شرفی که به درد همان صاحبش می خورد ...

 

 

" باران خلاف نیست "   کورش علیانی

سه شنبه 18 دی ماه سال 1386

شمردن بلد نیستم
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
یکی را دو بار دوست داشته باشم ؛
دو نفر را یک جا !!
چه کار می شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نیستم ...

 

 

شعر اقوام آذری - برگردان  : رسول  یونان

 


دوشنبه 17 دی ماه سال 1386

شبی مثل امشب ...

جائی که سرنوشت ؛

در دوراهی بهشت

سیب تعارفم کرد !!

اینجا توالت عمومی کجاست ؟

کار خصوصی دارم !!

 

 

نوستالژی :  کودکی گم شده ...


عناوین آخرین یادداشت ها
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 138620