| |
| شنبه 31 خرداد ماه سال 1382 |
|
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد. کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد . پرواز را به خاطر بسپار ؛ پرنده مردنی است ......
(( فروغ فرخزاد )) |
|
| |
| پنجشنبه 22 خرداد ماه سال 1382 |
|
دلم امشب تنگ است و سکوتی کهنه نغمه ساز دلم دزدیده است. و صدای طپش خاطره ای کوچه پس کوچه این قلب مرا ؛ واژگون میسازد. راستی یادت هست که چه شبها از صدای طپش خاطره ها نغمه ها می گفتیم و برای شب دلتنگی شمعدانی ها بغض ها می شستیم و چه زیبا بودیم آن زمان که به شکوه ایمان و بلندای طلوع انسان راز لبهای عطش آلودت بر لبان خشک و غمدیده من ذره ذره جاری میگشت. آری این ما بودیم که فراسوی صمیمیت ما شبنم برگ گلی بیش نبود لیک پاییز آمد.... و صدای کهنه بغض مرا در ته باغچه ویرانی تا ابد مدفون کرد.
دلم امشب تنگ است و تو را میخواهد......
آه آری این دل باز هم با همه ویرانی ها باز هم باز تو را می خواهد ......... |
|
| |
| دوشنبه 5 خرداد ماه سال 1382 |
|
هفته پیش اسباب کشی داشتیم. کلی خرت و پرت داشتیم . خلاصه پدرمون در اومد تا همه رو جمع کردیم. الان هم در خونه جدید پشت کامپیوترنشستم و دارم وبلاگ مینویسم. دارم فکر میکنم که چه خوب بود آدم کوله بارش اونقدر کم و سبک بود که هر وقت قصد عزیمت به جایی رو داشته باشه هیچ مانع یا وابستگی ای جلوی راهش نباشه. چه خوبه که آدم بتونه هر زمان که میخواد جلوی هجوم احساسات ناشی از تعلقاتش وایسه. اون موقع یه انسان آزاد هستی. متعلق به هیچ کس. به هیچ جا ...... اون موقع هیچ خدایی نیست که تو رو مجبور به پرستش کنه. و هیچ پیامبری نیست که به خاطر منافع شخصی خود ؛ افکار تو رو به انحراف بکشه ؛ به لجن بکشه ....... و تو خود را خواهی شناخت ........ |
|