ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 آبان ماه سال 1382

خوشحالی ؟ ... هیچ میدونی هر چه قدر بیشتر با اعصابم بازی میکنی ؛ منو در انجام تصمیمم مصمم تر میکنی؟  اونوقت دیگه پشیمونی فایده نداره !!  همیشه احمق بودی !! هیچوقت فکر نکردی که اون مخت ممکنه بالاخره  آکبند بره زیر خاک . با این کارات همیشه جای یه حسرت رو در دل من خالی گذاشتی .... حسرت از  ممکن هایی که محال  شدند یا دیگه برای دست یافتن بهشون خیلی دیره ....



بعد از publish :


 ... چقدر ممنوعه خوندیم ؛تو زیرزمین بدبو
همش بحث و جدل بود سر پیام ((شاملو ))
تو پیچ پیچ شب ما ؛ قیامت بود و غوغا
یکی خمار (( انگلز )) ؛ یکی نشعه (( بودا ))
تو مسجد شاعر چپ ؛ تو کافه مومن مست
عجب سر گیجه ای بود ؛ برادر خاطرت هست ؟ ...


عجب آهنگ نازیه این آهنگ Q Q BANG BANG  گوگوش ....

اگه میخواید  داونلودش کنید از اینجا داونلود کنید ...

real format                 MP3 format



راستی  من یه  photo blog  توی سایت fotopages درست کردم ....


یکشنبه 25 آبان ماه سال 1382
از عصیان قدیم تا نسیان کنونی ؛  جهانی گذشته است .
لیک هنوز گرفتار  رنج سرگردانی هستیم .
و با قلبی سوخته ؛
در حسرت آرزو های ندیده
و گریه های سر نداده  ؛
به زندگی نشسته ایم .
آه ... ای بانوی رازها !!!
با چشمانی که رویایت را می بینند
و دستانی که خیالت را در آغوش می کشند .
و با لبهایی که در عطش رویای لبت ؛
به ملاقات جان میروند . 
با  صدایی که آهنگش آواز توست ؛
و آوازش تمنایت .
- تا طلوع عشق را
در آسمان پر ستاره چشمهای تو ببیند -
دوستت میدارم .
ای بهشت آرزو  !!!
در فاصله گناه و دوزخ ؛
به انتظار میعاد نشسته ام .
جام لبهایت را
به ضیافت این مخمور شبانه بیاور
تا در سکوت نگاه تو ؛
تراژدی مرگ همه فریادها را بخوانم .....

        (( آرش ))



.........................   After  Publishing


یه وبلاگ زیبا که لینکهایی  به وبلاگهای زیبا تر داره .....




جمعه 23 آبان ماه سال 1382

                                              

یه سایت باحال به اسم ((‌ کلیسای شیطان )) .....

من که خیلی حال کردم . آشنایی با افکارشون جالبه .  فضای سایتشون آدم رو یاد فیلم 

DEVIL  ADVOCATE   میندازه ......



دیشب  رفتم پیش یکی از دوستام توی الهیه . موقع  رفتن که شد اون به من گفت که منم باهات میام .گفت که  هوس کردم  یه کم پیاده قدم بزنم . خلاصه  گیر داد که تا  خونه ما پیاده بریم (ساعت ۱ شب) . از همون اول من به خودم گفتم  این دیوونه آخر سر یا یه بلایی سر من یا خودش میاره  یا  یه کاری دست ما میده . به هر مسیری که میرسیدم یه پیشنهاد میداد . مثلا بیا از  فلان خیابون بریم یا ..... . آخرین  تراوش مغزش هم این بود که از  تختی بریم بعد راهمون رو کج کنیم  از مقصودبیک  بریم بالا تا تجریش . خلاصه هرچی گفت من مخالفت نکردم ولی دیگه واقعا خسته شده بودم ... نزدیکای تجریش بودیم که یه دفعه ۳ تا سگ خفن دیدیم . فکر کنم از یکی از خونه ها فرار کرده بودن .تا ما رو دیدن انگار که قاتل باباشون رو دیده باشن زدن دنبال ما .... من از یه طرف فرار  کردم اون دوستمم هم از طرف دیگه  <SMILIE> 
- البته فکر نکنین که من ترسو هستم ها . چون دیدم این دوستم ترسیده  گفتم من هم بترسم ضایع نشه - خلاصه من که دویدم  به طرف یکی از این دکه های نگهبان ها . وقتی رسیدم دیدم که خبری از سگها نیست . با این نگهبانه  سریع رفتیم  توی کوچه ها  که  دوستمو پیدا کنیم  . دیدیم توی یکی از این کوچه ها  دم در یه خونه  یه پیرمرده وایساده  و با لهجه غلیظ ترکی داره هی به این  دوست من فحش میده .... ( خیال کرده  بود  دزد گرفته !!)  خلاصه بعد ازکلی تلاش به این پیرمرده قضیه رو فهموندیم .  
داریم یواش یواش میرسیم به خونه .... ساعت  ۲:۴۵ است .  دوستم به  من میگه  :

-  آرش یه  چیزی ...
-  بنال 
- پایه ای بریم ماشین رو ور داریم بریم بام تهرون !!!! ...................   <SMILIE>

حالا من اون موقع باید  چیکارش میکردم  ؟؟؟؟  <SMILIE>

چهارشنبه 21 آبان ماه سال 1382
هر چند روز ؛ هر جا ؛ با هر کی باشی  یا هر کاری که که دوست  داری بکنی ...

بعد  که میرسی خونه  دوباره متوجه  میشی که  زندگی هیچ فرقی نکرده .
به همون وضع نکبت بار همیشگیه . فقط این مدت زمان که گذشته  دوباره به یادم میاره که زندگی شاید و فقط شاید میتونست بهتر از اینها هم باشه .....

شنبه 17 آبان ماه سال 1382



... و حقیقتی مضحک را به انتظار نشسته ایم و خوب می دانیم در انتهای هیچ راهی ، هیچ جاده ایی چراغی برای ما نیفروخته اند .
من نشسته ام و تو ، اما سکوت بر تمام لحظه های بارانخورده زندگیم جاری است و خوب می دانم همانگونه که با باد می شود دوست بود با مرگ نیز می توان دوست بود . و آنگونه که باران را می شود نفس کشید آفتاب را می توان نفس کشید .
حالا صدای باد به انتهای کوچه رسیده و من دیگر ویرانی خانه ها را انتظار نمی کشم ، ویرانی آنها را با دیدگان سردم می بینم .
آفتاب چند روزه بامم کم کم دارد غروب می کند و باد نیز در دلم جای خوشتر دارد ، حالا باد می آید مانند تمام روزهای دیگر مانند تمام دنیای دیگر .
اما می توان در زیر جسد له شده زمان نیز نفس کشید و از بوی تعفن مرگ گریخت ، اما می شود باران را نیز زیر سقفها احساس کرد و خیس شد .
اکنون دیگر زمانی را به انتظار خواهیم نشست که در آن باران نیاید ، باد نیاید و آفتاب جاودانه بماند .
اکنون دیگر دنیای دیگر را به انتظار خواهیم نشست ، دنیای که با دست های خاکیمان بر فراز دلهامان ساخته ایم ، اکنون دیگر ...
اکنون دیگر ما همان حقیقتی را نفس می کشیم که می فهمیمش ، من صدای شر شر باران می شوم و آنگاه پرستو ها از صدای هی هی گریه هایم خیس خواهند شد ، آنگاه من صدای نفس کشیدن می شوم و در ریه های ابدیت جاری خواهم بود .
اکنون دیگر می شود جاودانه و زنده وار به آینده نگریست .تنها اگر تو بخواهی ... تنها و تنها اگر تو تو بمانی .
پس سوگند به هر آنکه مرا نفس می کشد  : سلام ! سلام ! و سلام به آنانکه یگانه پرستیده خدایانند !

(( فروغ  فرخزاد  ))


چهارشنبه 7 آبان ماه سال 1382

من کودکی ام را گم کرده ام .
در اولین  حمله تاتار  عشق
کودکی ام زیر سم اسبهای احساس  لگد مال شد .
و خاطراتم
در هیاهوی سرد این مردم ؛
چون دستنوشته ای کهنه ؛
در دل گنجه زندگی تا ابد مدفون شد .
نه آنگونه سر به خاک ساییدم
که از رویش هرزگی در بیم باشم .
و نه آنگونه  قمار کردم
که هر دم در پی نسیم باشم .
لیک باختن ذات قمار است .
آن دم که حکم را دل خواندی ؛
تک برگ من را به بازی گرفتی  
و اینگونه بازی آغاز شد.
افسوس که آن دم
حکم  دلت را از رنگ  چشمانت نخواندم .
و آنقدر در این بازی گم بودم ؛
که کودکی ام را  بر روی شانه هایت  جا گذاشتم.
دریغ و صد دریغ که
کشف طعم  شیرین لبهایت
تلخ ترین تجربه من در سفر به چشما نت بود .....

              (( آرش ))

                          

ویگن رفت ..............  چه ساده و چه غریبانه .  نامش متبرک باد ....





دوستان عزیز جلسات شعر هفتگی به همت آقای قنبری و سید ضیاء شفیعی سه شنبه ها برگزار میشه. خوشحال میشوند!!! که شما هم در این جلسات حضور داشته باشید.




 


دوشنبه 5 آبان ماه سال 1382
اگر تمام آن همه را دیدیم و شنیدیم
و حرفی ؛ سخنی و حتی کلامی بر نیاوردیم .
و دست و دل زخمی از این همه نگفته و درشت شنیده بی زخمه ماند.
گمان مبر که آن همه را قبول داشتیم ؛
که قبول داشتن و نداشتن ما ؛
گرهای از کار فرو بسته نمی گشاید.
تنها حرمت گذاشتیم و سینه را از آهی پر از خون انباشتیم
تا شاید یک روز ؛ یک موسم که می دانیم خیلی هم دور نیست
از دست و دلی که نارفیق بود بگوییم.
بگوییم که :
میتوان مثل هیچکس نبود و باشیم .....

شنبه 3 آبان ماه سال 1382
همه جور چیز اینترنتی دیده بودیم به غیر از این یکیش  !!!!

جون من برید توش  اون بالاشو بخونید ولی آروم بخندید . حواس بقیه عزاداران پرت میشه !!!!



در  ضمن  تا سر پا هستین و لباس تنتونه یه سر به این هفته نامه پرسمان بزنید . خیلی توپ مینویسه.

جمعه 2 آبان ماه سال 1382

خسته ام
خیلی خسته...
اونقدر خسته ام که فکرش رو هم نمیتونی بکنی .
فکر کنم دیگه همین روزها  باید برم ...


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146444