نمیدانست چه چیز آن شعر قدیمی را به خاطرش آورده بود؛ ولی شعر را با خود خواند :
تصور کن و سپس تصور کن و سپس تصور کن
که سیمهای تلفن سیاه و کناراُفتاده
میلیاردها واژه را که میشنود
هر شب و همه شب جذب کند
و معنیشان را در خود جمع کند
. پس از آن چه بود؟ آها... مکثی کرد
پس شبها بازی کن
همه را کنار هم بگذار
مانند فیلسوفها
واژههایی که گویا
کود کان نابالغ به کارش بردهاند
چگونه تمام میشد ؟ - صبر کن - بار دیگر ایستاد !
پس شبی در آیندهای نزدیک
کسی مینشیند
و صدای تیز زنگ تلفن را میشنود
که در سحابیها گم خواهد شد
بعد، دجّالِ آن سوی سیم
که با صفیر و سوت
دیوانگیهای پرهیزگارانهی زمان را شکست میدهد،
میگوید سَل و آم؛
و سپس سل-آم.
نفسی تازه کرد و شعر را به پایان رساند :
برای چنین آفرینهای
چنین دجّال الکتریکی زبانبسته و سرگردانی
جواب عاقلانهی تو چیست؟
خاموش نشست.
او در اتاقی متروک، درون خانهای متروک، در خیابانی متروک، در شهری متروک، بر روی سیاره ای متروک نشست .
بر روی میز جلویش تلفنی قرار داشت که مدتهای طولانی زنگ نخورده بود .
و اکنون به شیوه ای شگفت میلرزید . شاید همین لرزش آن شعر را به یادش آورده بود ...
چشمانش باز ماند. تلفن همچنان آرام میلرزید . جلو رفت و به آن خیره شد ...
تلفن زنگ زد .
ناگهان بالا پرید و صندلیش روی زمین افتاد . فریاد زد : (( نه )) !
تلفن دوباره زنگ زد
... نه
میخواست دستش را به سمت تلفن ببرد و آن را بردارد ...
دستش را دراز کرد و هر چه را که روی میز بود به پایین ریخت !
سومین زنگ که زده شد همه چیز این سو و آن سو افتاده بود
(( نه، نه، نه)) آرام با خود پچپچه میکرد. با دست شانههایش را گرفته بود، سرش را به تندی تکان میداد و تلفن جلوی پایش افتاده بود ...
(( امکان ندارد... امکان ندارد ))
شروع به خندیدن کرد . سپس نشست و گریست ...
تلفن را مانند کودکی گم شده و بی نوا در دستانش گرفته بود .
گفتگویشان بیهوده و غیر ممکن بود و نباید دنبالش را میگرفت ؛ اما ادامه داد.
زمانی که به خود آمد گوشی را نزذیکتر گرفت و گفت :
(( تو آنجا ! ... گوش کن .میخواهم به تو هشدار بدهم ولی چطور میتوانم ؟
تو فقط یک صدا هستی ! ... اگر میتوانستم به تو نشان میدادم که سالها چقدر با تنهایی
میگذرند . !
- تمامش کن ... خودت را بکش ... ! معطل نکن ...
کاش میدانستی که تغییر کردن از آنچه که تو هستی به آنچه که من امروز ؛ اینجا در این
انتها هستم یعنی چه !!!
اندکاندک دردهای آشنایی را در خود حس میکرد . دل آشوبه و سیاهی در درونش میجوشید .
... « تمامش کن»
در حالی که تلفن خاموش را تا مدتها در دستش نگه داشته بود نشست ...
قلبش سخت درد گرفته بود . به چه جنونی دچار بوده است ؟!
چه اندازه دیوانه وار و هوشمندانه ؟
و آفتاب صبح فردا چقدر چشمها را می آزارد...
|