مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 27 آذر ماه سال 1382

وقتی مامان میگه نرو بیرون نرو دیگه !!!
با اون سرماخوردگی که من داشتم و با اون همه قرصی که خورده بودم ؛
تابلوه که تصادف میکنم دیگه ...

ولی خوب یه خوبی هم داشت ... بهونه واسه آپدیت جور شد !!!

راستی این مطلب (( تشریح واژه های کامپیوتری )) رو هم از بلاگ عمو حمید بخونین حالشو ببرین !!!



............
After Publishing


'
Cause nothin' lasts forever
And we both know hearts can change
And it's hard to hold a candle
In the cold November rain
               .
               .
               .
So if you want to love me
then darlin' don't refrain
Or I'll just end up walkin'
In the cold November rain

راستی  یه بلاگ جدید هم کشفیدم که به طرز فتیری باهاش حال کردم ... 
                           
                             (( بانوی مشعل به دست ))


شنبه 22 آذر ماه سال 1382







Types Of Women
:


HARD-DISK Woman: She remembers everything, FOREVER.

RAM Woman: She forgets about you, the moment you turn her off.

WINDOWS Woman: Everyone knows that she can't do a thing right, but no one can live without her.

 

EXCEL Woman: They say she can do a lot of things but you mostly use her for your four basic needs.

SCREENSAVER Woman: She is good for nothing but at least she is fun !

INTERNET Woman: Difficult to access and filtered by government.

SERVER Woman: Always busy when you need her.

MULTIMEDIA Woman: She makes horrible things look beautiful.

 

CD-ROM Woman: She is always faster and faster.


 

E-MAIL Woman: Every ten things she says, eight are nonsense.

VIRUS Woman: Also known as "WIFE"; when you are not expecting her, she comes, installs herself and uses all your resources. If you try to uninstall her you will lose something, if you don't try to
uninstall her you will  lose everything
.
.
.
 !!! which one of them above are you honey ??      i didn`t understand yet


......... after publishing


نشسته توی اطاق داره با یکی از وسایلش ور میره
بهش میگم : میایی بریم پشتبوم شهاب ها رو تماشا کنیم ؟؟؟ گفتن امشب شهاب بارونه
یه نگاه فیلسوفانه ای به من میکنه و با یه پوزخند مضحک میگه :
ببین اگه فارغ التحصیل شدی از و قضا مهندس برق زیاد شده بود وکار گیرت نیومد ؛ برو نگهبان بشو. آخه شب بیداری خوب بلدی !!!
من پیش خودم فکر میکنم :
بیچاره شهاب ها ... !!!


 





پنجشنبه 20 آذر ماه سال 1382





و آن هنگام که بودنت دروغی بیش نبود ؛
سرود حضورت را با صداقتی مضحک زمزمه میکردم .
و آخرین جام تالم را با یاد تو می نوشیدم .
تو را بر مسیری از این گستره ناپاک راه افتاده است ؛
که کودکانه های قلبم آن را بیگانه میداند .
به پیمودن شک نکن !!!
در این لجنزار بی ابهت ؛
دریغ و دریغ
که به پست ترین صداقت دچار شده ایم  !!!
من به آن جاده های مه آلود می اندیشم ...
و آن دم که صدای آشنای کلاغها
خواب را از سرم ربود ؛
به سوی آن دره پست رهسپار خواهم شد .
و به دیدار گورکن پیری میروم ؛
که سالهاست تابوت مرا بر دوش میکشد.
باشد که باری از روی دوشش بردارم ...

              (( آرش ))






 هفتاد و نهمین سالروز میلاد  (( احمد شاملو )) پدر روشنفکران ایران  متبرک باد.
(( مردی که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایی بود ))


دوشنبه 17 آذر ماه سال 1382
همین امشب
قرار گذاشته ام با شاعر شعرهایم
که به حرمت خوابهای گهواره
به دیدار مترسک ها برویم ...



after publishing.......




اشتباه نکن !!!‌ هر آهنگ  دیگه ای هم که توی ماشین میذاشتی نمیتونست جلوی بغض منتظر منو بگیره ...  همیشه یادم میمونی ؛ با اون قیافه ۳ در ۴ و اون دل مهربون !!!

جمعه 14 آذر ماه سال 1382
زندگی نامه ( روزمرگی های ) یک دیوانه !!!

چشمهایم را میبندم
و به شهر جادویی خاطراتم میروم . 
در بین ویرانه های آن پرسه میزنم
و به یاد می آورم
روزی که بودنم ؛ وجودم و من من را دریافتم.
آه چه مصیبتی است این هوشیاری.... !!
به خود آمدم و بالیدم تا مرز فهم و شعور
از دریافت نور ؛ تا احساس جبر و زور
از احتمال عشق تا اهتمام نفرت
از آبشار بوسه تا برکه شهوت
از زمهریر کینه تا کوره مهر
از مشرق وصل تا مغرب هجر
از فرض تولد تا منطق مرگ
از گلخانه شرف تا سرداب ننگ
از صدای گلوله تا صدای سه تار
از (( شب شراب )) تا (( بامداد خمار ))
از فانوس شک تا خورشید یقین
از پاکی آسمان تا قباحت زمین
از نوای لالایی تا لالایی ساز
از معدن سکوت تا شب آواز
هنوز هم مسافرم ...
و در جستجوی مقصد گمشده ای هستم ؛
که در کام شهوت تاریخ
به سوختبار خاطره ای [ شاید از انسان] فراهم آمده ...


((‌ این متن بالا رو در جواب اون احمقی نوشتم که در سن ۲۳ سالگی به من میگه : تو آخه از زندگی چی فهمیدی بجز درس و کامپیوتر و اینترنت ... .  کسی که ادعای روشنفکریش میشه . ببینم آقای لامپ ... !! خودت چی فهمیدی ؟؟  الان چه چیز تازه ای برای گفتن به من داری ؟؟؟ حرفات دیگه ته کشیده   ... نه ؟ ... قهرمان رویاهای بچگیم بودی ولی الان  گلادیاتور رویاهای نیمه تمام من هستی ...  چی به سر ما اومده ؟؟  من بزرگترین  احساساتم رو  مدیون تو هستم. چرا داری  الان دونه دونه اونا رو ازم  میگیری ؟ .... ))



                                         ((  آرش  ))


پنجشنبه 13 آذر ماه سال 1382


عوض میکنم هستی خویش را با -
هر آن چیز از زمره زندگانی
هر آن چیز با مرگ دشمن
هر آن چیز روشن
هر آن چیز جز  (( من ))


      (( شفیعی کدکنی ))




راستی یکی از دوستام هم  دوباره به دنیای وبلاگ برگشت ... براش آرزوی موفقیت میکنم ..

سه شنبه 11 آذر ماه سال 1382

همه
هر آنچه از دست و دلشان بر می آمد کردند.
خواهر ؛خواهری
برادر ؛ برادری
رفیق ؛ رفاقت
دشمن ؛ دشمنی
باری .... حرفها شنیدیم ؛ دشنامها
زخمها زدند و زخمه ها
همه و همه !
هیچ کس کم نگذاشت ؛ کم فروشی هم نکردند .
تنها نمیدانم چرا
این همه را باور نمیکردم و ندارم ... هنوز هم !
شاید به راستی این جان پریشان ؛
سزاوار این همه بود و هست و من نمی دانستم ...

 


یکشنبه 9 آذر ماه سال 1382



یادم باشد امشب ؛
موهایم را شانه کنم.
کت و شلوارم اتو کشیده ؛
بپوشم و بخوابم ...
روزنامه های صبح نوشته اند ؛
امشب تو به خوابم می آیی !

شنبه 8 آذر ماه سال 1382

وقتی شیرخواره ایم ؛به یک پستانک آرام میگیریم .
وقتی که کودکیم ؛به یک جغجغه ؛ به یک عروسک و به یک تاب دل خوش میکنیم.
وقتی که به مدرسه میرویم ؛از یک آفرین معلم سرمست میشویم .
در حد بلوغ ؛نگاهمان در جستجوی نگاهی است و با خیالی حالی داریم.
در بزرگی ؛پول ؛ زن ؛ مقام ؛ فرزند ؛ شهرت و ... سراب حیات است .
و چون پیر میشویم به هر رشته ای که ما را به زندگی پیوند میدهد ؛ چنگ میزنیم .
از گهواره تا گور در تلاشیم .
هر دم به چیزی دل میبندیم و بعد در میابیم که :

« آن چیز هیچگاه تا پایان راه نمیتواند با ما باشد ... »



در ضمن امشب چقدر بارون قشنگه ...
روی کوههای شمروون برف هم نشسته... !!!
راستی هی دیوونه ی غروب کرده ی بیحال  بد قول ...!!
مگه قرار نشد بیای  بالا پشتبوم ما  ؟؟؟
من ۲ ساعت زیر بارون منتظرت بودم .... همین .


پنجشنبه 6 آذر ماه سال 1382

جستنش را پا نفرسودم :
به هنگامی که  رشته دار من از هم گسست
چنان چون فرمان بخششی فرود آمد. 
هم در آن هنگام
                که زمین را دیگر
                           به رهایی من امیدی نبود ؛
و مرا به جز این
                  امکان انتقامی
که بد اندیشانه بی گناه بمانم !


جستنش را پا نفرسودم .
نه عشق نخستین
                        نه امید آخرین بود .
نیز
    پیام ما لبخندی نبود .
نه اشکی .
همچنان که ؛ با یکدیگر چون به سخن در آمدیم ؛
گفتنی ها را همه گفته یافتیم
چندان که دیگر هیچ چیز در میانه
ناگفته نمانده بود .

    
     (( زنده یاد احمد شاملو ))



بعد از publish :

جز عشقی جنون آسا ...
هر چیز این جهان شما جنون آساست -
جز عشق
به زنی
که من دوست میدارم .
      .
      . 
      .
لعنت به شما ؛ که جز عشق جنون آسا
همه چیز این جهان شما جنون آساست ... !


سه شنبه 4 آذر ماه سال 1382

نمی‌دانست چه چیز آن شعر قدیمی را به خاطرش آورده بود؛ ولی شعر را با خود خواند :

 

تصور کن و سپس تصور کن و سپس تصور کن

که سیم‌های تلفن سیاه و کناراُفتاده

میلیاردها واژه را که می‌شنود

هر شب و همه شب جذب کند

و معنیشان را در خود جمع کند

 

. پس از آن چه بود؟ آها... مکثی کرد

 

پس شب‌ها بازی کن

همه را کنار هم بگذار

مانند فیلسوف‌ها

واژه‌هایی که گویا

کود کان نابالغ به کارش برده‌اند

 

چگونه تمام میشد ؟ -  صبر کن - بار دیگر ایستاد !

 

پس شبی در آینده‌ای نزدیک

کسی می‌نشیند

و صدای تیز زنگ تلفن را می‌شنود

که در سحابی‌ها گم خواهد شد

بعد، دجّالِ آن سوی سیم

که با صفیر و سوت

دیوانگی‌های پرهیزگارانه‌ی زمان را شکست می‌دهد،

می‌گوید سَل و آم؛

 و سپس سل-آم.

 

نفسی تازه کرد و شعر را به پایان رساند :

 

برای چنین آفرینه‌ای

چنین دجّال الکتریکی زبان‌بسته و سرگردانی

جواب عاقلانه‌ی تو چیست؟

 

خاموش نشست.

 

او در اتاقی متروک، درون خانه‌ای متروک، در خیابانی متروک، در شهری متروک، بر روی سیاره‌ ای  متروک نشست .

 

 

 

بر روی میز جلویش تلفنی قرار داشت که مدتهای طولانی زنگ نخورده بود .

و اکنون به شیوه ای شگفت میلرزید . شاید همین لرزش آن شعر را به یادش آورده بود ...

 چشمانش باز ماند. تلفن هم‌چنان آرام میلرزید . جلو رفت و به آن خیره شد ...    

تلفن زنگ زد .

ناگهان بالا پرید و صندلیش روی زمین افتاد . فریاد زد : (( نه )) !

تلفن دوباره زنگ زد 

... نه

میخواست دستش را به سمت تلفن ببرد و آن را بردارد ...

دستش را دراز کرد و هر چه را که روی میز بود به پایین ریخت !

سومین زنگ که زده شد همه چیز این سو و آن سو افتاده بود

(( نه، نه، نه)) آرام با خود پچپچه می‌کرد. با دست شانه‌هایش را گرفته بود، سرش را به
 
 تندی تکان میداد  و تلفن جلوی پایش افتاده بود ...

 (( امکان ندارد... امکان ندارد ))

شروع به خندیدن کرد . سپس نشست و گریست ...

تلفن را مانند کودکی گم شده و بی نوا در دستانش گرفته بود .

گفتگویشان بیهوده و غیر ممکن بود و نباید دنبالش را میگرفت ؛ اما ادامه داد.

زمانی که به خود آمد گوشی را نزذیکتر گرفت و گفت :

(( تو آنجا ! ... گوش کن .میخواهم به تو هشدار بدهم ولی چطور میتوانم ؟

تو فقط یک صدا هستی ! ... اگر میتوانستم به تو نشان میدادم که سالها چقدر با تنهایی

میگذرند . !

- تمامش کن ... خودت را بکش ... ! معطل نکن ...

کاش میدانستی که تغییر کردن از آنچه که تو هستی به آنچه که من امروز ؛ اینجا در این

انتها هستم یعنی چه !!!

 

اندک‌اندک دردهای آشنایی را در خود حس می‌کرد . دل آشوبه و سیاهی در درونش می‌جوشید .

 

... « تمامش کن»


در حالی که تلفن خاموش را تا مدتها در  دستش نگه داشته بود نشست ...

قلبش سخت درد گرفته بود . به چه جنونی دچار بوده است ؟!

چه اندازه دیوانه وار و هوشمندانه ؟

 

 

 

و آفتاب صبح  فردا  چقدر چشمها را می آزارد...

 

 

 

 

 

 

 


شنبه 1 آذر ماه سال 1382

               


تا کی سرود عشق را  از روی سادگی
در قبله گاه جنون دلها از بر کنیم
تا کی دروغ محبت را در زمهریر مهر
با سادگی قلبهایمان باور کنیم
ما فاتحان قلعه پوسیده شبیم
باشد  که خود بر نعش بی صلابت خود گریه سر دهیم
ما غم نوازان سرود جهنمیم
باید که با غبار ننگ همسفر شویم
افسوس و صد دریغ که در اعماق قلبمان
آوای بی اعتقاد سازها پرسه میزند
و آن دم که لحظه یکی شدن فرا میرسد
آن داس بان یاسهای قلبمان
به ما شدن دل ما طعنه میزند
آری همین است سرود قلبمان
پوچی ؛ تباهی ؛ سراب و فریب
شوق و امید در آن باغچه وجود
از داس بان یاسهای آن همی نهیب
دیگر توان جدالی نمانده است
پایان کار هم از آغاز آشکار بود
افسوس و صد دریغ که در این باغ رنگ رنگ
سهم ما از گل آن هم خار بود
ما هم به راه خود همی رویم
گر چه دگر راهی نمانده است
لیک میتوان مانند هر اسیر
یک لحظه پشت پا زد به هر آنچه هست ...


سالها پیش ...
صدای هق هق یک گهواره
و مرگ چه نزدیک است ...
و چه ساده !!!
به سادگی نوشیدن همین گیلاس مشروب مسموم .
بی آلایش ترین اتفاق یک زندگی ...
گوش کن ...
میشنوی ؟  صدای باد می آید .
خوشبختی نفرین شده ؛
ویرانی محتوم .
من سردم است .
من سردم است و هیچگاه گرم نخواهم شد ...
اینجا کسی زنده نیست ؟
                .
                .
                .
گویی همه مرده اند .
و اکنون ...
صدای قهقه تابوت.
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد .
بر دود سیگارم خیره میشوم .
و به این می اندیشم که شاید فردا
این موضوع تیتر یک روزنامه باشد :

(( دیوانه ای از قفس پرید  ... ))


              



                          ((  آخرین دست نوشته دیوانه ای به اسم آرش  ))





عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146480