مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1383
میتوان بر گدای شهر مردانگی کرد ؛ او را کشت.
 یا سکه ای به او داد و بر خفت اش افزود ..
از راهی که تاریخ و موریانه از آن عبور کرده ؛ باید گذشت . زیرا که تاریکی ؛ مجردترین مطلقی است که یکان را به بینهایت وصل میکند ...

پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1383

یه حس آشنا ...
مثل حس کودکی .. دویدن توی کوچه پس کوچه های شمرون ..
مثل حس اول شدن توی بالا رفتن از پله ها ..
مثل اون روزی که فهمیدم واسه اول شدن میشه دامن دخترک هم بازیم رو بکشم وزود تر از اون به بالای پله ها برسم...
حس تقلب در بازی !! حس یه کشف بزرگ..
مثل اون روز که فهمیدم درخت ها هم حرف میزنن ..
حس مهم بزرگ شدن ؛ حس یه غرور کاذب ..
مثل اون روز که فهمیدم خدا لالایی بلد نیست - اون هیچوقت بلد نبوده - ..
اون روز که عیدی هامون رو دادیم به اون بچه گداهه و بعدش بابات کلی دعوامون کرد ..
حس کشف طعم لبهات ؛
مثل اون روز که با هم یه رشته ماکارونی رو از دو طرف خوردیم تا بهونه ای واسه رسیدن لبهامون به هم داشته باشیم ..

حس ترسناک دروغ ؛ حس تلخ تنهایی
حس اون شب که واسه اولین بار مست شدم ...
حس تاریک اولین سیگار .. سرفه های پیاپی ...

یه حس میخوام که دوباره تمام وجودمو بلرزونه ... نبود ؟؟؟





جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1383
(( حیات ؛ بازده اضطراب تکوین است - گریزی در حوزه عقیم زمان - ))
کتاب رو پرت میکنم رو میز و روی راحتی میشینم .. سه بار بلند فریاد میزنم : زندگی .. زندگی .. زندگی ..
دیگه حالم از انگلز به هم میخوره .. از همشون .. از نیچه ؛ مارکس ؛ پیترز ؛ هلم ...
قهوه ی تلخ رو تا آخر یه نفس میخورم .. الان دیگه گلوم آماده یه بغض شده ..!!
بسه پسر ..مزخرف نگو.. الان دیگه حتی ماهی ها هم میدونن که عمق هر حوض به اندازه دستای گربه است .. 

دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1383
دستامو محکم گرفت و با یه نگاه عجیب پرسید : دیوونگی مسریه ؟؟ ... با بی حوصلگی جواب دادم : باشه بهتره یا نباشه ؟؟ !! ... وقتی یه دفعه هولم داد تو آب و بعدشم خودش پرید تو آب جوابمو گرفتم !!!

پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1383
بر روی یک صفحه چهارخانه ی ناامید ؛
مهره ها در انتظار حرکت محتوم هستند .
به صفحه خیره میشوم...
شب را ؛ در فنجان تو خلاصه میکنم
و روز همچنان در حرامزادگی به سر میبرد ...

یکشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1383

چه ابلهانه ؛ دارکوب  ؛ هنوز به لذت چوب چسبیده است ...


پنجشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1383
هنوز بوی الکل ذهن مرا به ابتدای تحرک فرا میخواند .. و فعال ترین عضو بدن تو را هم همینطور !!!

عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146527