۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 خرداد ماه سال 1383
همیشه وقتی که انتظارش را نداری اتفاق میافتد ..
هیچوقت نتوانسته ام حدس بزنم ورقی که در جیبم مخفی کرده ام آس پیک  است یا بی بی دل ..
فقط این را میدانم که میشود رویش حساب کرد  ..
حتی وقتی که از تو  خسته شده ام ؛ حتی وقتی که از خودم هم خسته شدم ..
الان که نیازی ندارم .. همین سرباز واسه تو بسه ..


پ . ن : GR8 FOR THINKIN ABT FUTARE ... HE HE HE

دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1383

حالا پیاده شو از خودت و سعی کن بچری در خود ...
نه !  بیابان چیزی برای چریدن ندارد
- تو هم برای خودت چیز  به درد بخوری  نبودی !
مفهوم  مدرن بودن یعنی اینکه تو وقتی حرف رمانتیک می زنی از ایستگاه استفاده کنی یا تمامِ حرف ها و فکرهات ... ایستگاه به ایستگاه ... دچارِ شهرسازی شده باشند ... از هرجایی که سوار می شوی ؛ منتظرِ پیاده شدن باشی ...
از هرجایی که پیاده می شوی منتظر  سوار شدن ...
افول اتفاق ...
اتفاق قانونمند ! داری سقوط می کنی داداش !
با وجود  همه ی کشتارها و خودسوزی و طاعون ؛ داریم به روزهایی می رسیم که تو دیگردر هیچ جایی اتفاق نمی افتی !
از جایی که انسان قانونمند شد تو مردی !
اتفاق بی قانون یعنی کشک !
پیر شده ای ؛ هم خوب خجالت می کشی ؛ هم خوب نصیحت می کنی ... برو پی کارت !
همینکه بدون  کارت  ملی ات قبول کرده ام به تو فکر کنم از سرت هم زیادست !
اما من خودم هستم و دیگر دوست داشتنِ آدم های تکراری باعث نمی شود به زبان آنها فکر کنم..  من از تو قوی ترم چون همیشه در پایان خیالبافی هام به اقتدار میرسم ... !!
عجب ! اتفاق که قانونمند شد ؛ مادر قحبه هم می شود ... !!
ناخن  آدم های درست و حسابی را چیدند ، بهم چسباندند ؛تا جهان  سوم را به ما بدهند ..
چرک و سیاه هست ... اما کلسیم دارد !
به جای لیسیدن پاها ؛ میتوانی روی پاها زندگی کنی
آدمِ دست سوم بودن تحقیرآمیزترست از اینکه میکروب مستقلی باشی ؛
برای خودت رییس جمهور و مملکت و خفقان ملی داشته باشی !
از لحظه ای که بخواهی آینه باشی خودت را تکثیر کرده ای ..
از این لحظه تو یک دینی..
من از مدرنیزاسیون گذشته ام ؛ اما اسیدش زیاد بوده .. پاک  پاک شده ام ... حالا خنده های من جلوترست ؟ یا بهت دسته جمعی شما
که از تیمارستان و هیتلر و نوانخانه بدتان می آید ؟
کرم ها به امید « ما » منقرض نمی شوند  ...تا روزی که کرم در باغچه ها می لولد ؛ انسان به جاودانگی نمی رسد ..
قوانین  حامله ات فقط  کود باغچه را زیاد می کنند !
 چه کسی می داند کفر دشمنِ خداست ؟
 مگر تو می دانی دین دشمنِ انسان نیست ؟
دانستن و ندانستن به چه درد می خورد ؟
مهم وجود داشتن اینهاست ...
 
اما دشمن خدا یا دشمن  انسان ؟
کدامیک خطرناک ترست ؟
 معلوم است ... آن یکی که واقعی تر ...
دست بینداز و لمس کن ! من برگشته ام که راه های دیگر را انتخاب کنم ...

    


شنبه 23 خرداد ماه سال 1383

- هر وقت یکیشون رو گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم اومده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما اون هم طبق معمول در جواب گفته که: «این یک کلاه است». اون وقت دیگه منم نه از مارهای بوآ باهاش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم رو تا حد اون آوردم پایین و باهاش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. اون هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده ..!!

- دیدی آدم میره یه جایی که فکر میکنه آشنا اونجا نیس بعدش کلی آشنا میبینه چقدر حالش گرفته میشه ؟؟

- هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دونستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دونیم، فلان بره‌ای که نمی‌شناسیم گل سرخی را چریده یا نچریده... مگه نه عزیز دل برادر ؟؟ !! 

- پسره ی احمق خونه اش شهرک غربه اومده محل ما دختر سوار کنه ؛ منو میبینه به من میگه : این طرفا ؟؟  منم بهش گفتم : اومدم اینجا دختر سوار کنم !!


- میگما ... یه چیزی .. من روانی ام ؟؟ هوممممممم ؟؟ پس چی میگه این یارو ؟؟


سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1383



کوچکترین رویاهای کودکی ام ؛ اکنون ؛ بزرگترین اتفاقات زندگی ام شده اند ..
بزرگترین آرزویم به پوچی رسیده و قصد خودکشی داره .. دیشب که باهاش صحبت کردم ؛ زد زیر گوشم !! منم گفتم برو زودتر خودتو بکش .. دم درازش رو تکون داد و با یه خمیازه کوتاه به من گفت : دیوونه ی دم کوتاه ..  و رفت که یه کم قدم بزنه ..

پ.ن : ReAd THIS


جمعه 15 خرداد ماه سال 1383

دخترک با دستپاچگی میگه :
عزیزم این تیشرت رو فقط مخصوص تو خریدم ..
تیشرت رو که باز میکنم میبینم روی سینه اش نوشته :
 HEY !! Stop Staring At My Boobies

پ.ن :   cut the shit with me, but you wipe your own ass


سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1383

یه توالت ؛ اونقدر بزرگ که بشه توش بشینی و در مورد بودن با تو  تصمیم بگیری .
و یه قایق ؛ اونقدر کوچیک که بشه توش بشینم و در مورد نبودن با خودم تصمیم  بگیرم .یه قایق مثل قایق هاکلبریفین ..
دت ایز آل آی نید هانی !!


شنبه 9 خرداد ماه سال 1383
به یاد نمی آورم در کدام خاطره دریا بخار شد ...
در کدامین لحظه کودکی ام که از کرانه ی خورشید میگذشت  ؟؟
اکنون ؛ سفال جا سیگار ؛
 مانند قلب من ؛ مانند قلب تو
هوس (( خالی )) را دارد ..
عاقلان را بگذار ؛ ما با دیوانگیهایمان الفتی داریم ..

دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1383
... زندگی من همیشه از نقطه ای آغاز میشد
که در فشار دادن ماشه تردید میکردم .
آیا زندگی همیشه از تردید آغاز میشود ؟
وقتی که سم را در روشویی میریختم؛
به خوشبختی روشویی رشک میبردم ..
همیشه در آینه مردی بود  که او را میشناختم .
در چشمهای او کلاغی بود که بعد زمان را در آینه فریاد میکشید  :
آیا جنین شرافت آن را خواهد داشت که با حلق آویز کردن خود به بند ناف انتقام بگیرد ؟؟ ...

   (( کیومرث منشی زاده ))

جمعه 1 خرداد ماه سال 1383
- دخترکی که به خیال سکس به منزل پسر می آید ...
- پسری که شستن ظرفها و پختن غذا را بهترین فایده دخترک میداند !!
- دختری که فکر میکند آن پسر احمق ترین دوست روی زمین است ..
- پسری که مطمئن است دخترک دوست داشتنی ترین احمق روی زمین است !!!

عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146493