| |
| پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1383 |
|
باید به دستهایت سفر کنم .
در آنها ؛ شهری را گم کرده ام ... |
|
| |
| یکشنبه 25 مرداد ماه سال 1383 |
|
کاغذ و قلم ،فتوکپی ها ،نوارهایی که گوش می دهد ،کتابهایی که می خرد .. مسافرتهای ادبی و سیگارهایی که هرگز خاموش نمی شوند ... وقتی که هنوزبه سن قانونی نرسیده بود عاشق شد و وقتی که پروازش تمام شد , لای شعرهایش پوسید .... !!!
- هه ..!!! زود خسته شدی جوون ... - برو بمیر بابا ..
دیگه حوصله کل کل کردن با آینه رو هم ندارم ..
ز.م : بازم این سر درد لعنتی .. یکی یه آسپرین بچه نداره بترکونیم ؟؟!!
|
|
| |
| جمعه 23 مرداد ماه سال 1383 |
|
سگ شدم . هم خوب پارس میکنم ؛ هم خوب پاچه میگیرم . اما هیچوقت با تو یکی به جستجوی استخون نمیرم !!
توضیح المسائل :
پارس کردن : نوعی اعتراض و ابراز وجود سگانه .. جستجو : از اون برنامه های سر کاری که هاج زنبور عسل هم انجام میداد .. استخون : اسنک سگانه ..
ز.م : نفرت آور ترین لوکیشن در شرایطی پیش میاد که در کسالت آور ترین ساعت روز ۳ تا دختر عقب تاکسی باشن و تمام مسیر کرج تا تجریش رو به زر زدن در مورد دانشگاه و همکلاسیاشون بگذرونن و تو حتی حوصله نداشته باشی که برگردی عقب و بگی : خانوم میشه یه کم یواش تر خفه بشید ؟؟ !! |
|
| |
| دوشنبه 19 مرداد ماه سال 1383 |
|
همه چیز از یاد آدم میره ؛ مگر یادش که همیشه یادشه ...
(( زنده یاد حسین پناهی ))
|
|
| |
| پنجشنبه 15 مرداد ماه سال 1383 |
|
تا اتاق طبقه ی پنجم رو به خیابان چند میلیون سال نوری بیشتر فاصله ندارد که !؟ دنیا هم بدون تو اندازه ی لوبیا های همین قرمه سبزی آدم دارد که با حوا هوا می خورند و هوو می آرند ..!! حالا تو هم کافه نادری که نباشد با همین شوکا و آدمهای منوالفکرش که آنور میزهاشان خانمهای سال ۸۲ نشسته اند و کاپوچینو و کافه گلاسه بهم میزنند سر کن تا ماهواره چهارشنبه سوری نشده پیام اعلیحضرت همایونی برایتان نسخه کند شاید فرجی شد ...!! چقدر این " آی با کلاه " عین آدم بزرگهاست ! وقتی کلاه سرش می گذارند می بازد. کلاه که از سر بر می دارند ؛ باز هم می بازد .. بیچاره آدم بزرگها همه اش می بازند . یعنی با داشتن و نداشتن می بازند ! |
|
| |
| جمعه 9 مرداد ماه سال 1383 |
|
با تو ام .. تو که هزاران صندلی معلق در تالارهای دود ؛ به انتظار ورودت خالی مانده است .. روشنفکران عزیز ؛ با نمره عینکتان چقدر میتوانید در حاشیه بروید ؟؟ .. اینجا .. ساعتها چشم بسته اند و در شهرهای عمومی همگان با دهانهای باز میزایند !! چه میدانستم روزی تمام فلش ها از پشت سر مرا نشان خواهند داد ؟؟ !! تازگی ها شرط بسته ام که بار دیگری نبازم .. اینطوری است که هیچوقت حوصله ام از باخت سر نمیرود !! از من نخواه که با لباسهای عینکی پشت تریبون های پلاستیکی شعر بخوانم .. عجب .. چه جانوری بودم من ؟؟ که در نتیجه آزمایشهایم سرانجام انسان به مارمولکی بدل میشد ؟؟ ... این نگاه کردن نیست .. بگذار دیوانه بمانم ..
ز.م : اصلا قرار نبود ها .. ولی نمیدونم چی شد که تا دیدمش بوسیدنم گرفت و یهویی حس کردم خیلی دوست داشتنی شده .. باور کن خیلی تغییر کرده بود .. |
|
| |
| چهارشنبه 7 مرداد ماه سال 1383 |
|

پ.ن :
Then, I tried to eat pills but all I found was a near-empty bottle of Vitamin C. |
|