مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 شهریور ماه سال 1383

آگاهی ما را به خودمان نزدیک نمی‌کند، ما را مدام از جوهر واقعی‌مان دور می‌کند... تنها نتیجه‌ی خواندن آثار بزرگ این بوده که همه‌ی آنها، غریزه زیستن را در من کند کرده اند ... در موقعیتی قرار می گیری که تصمیم گرفتن برایت مشکل است بیدرنگ می پنداری که درست در وضعیت هملت هستی و مسئله ات بودن یا نبودن است... شاهکارها خطرناکند، زندگی مرا همین شاهکارها تباه کرده‌اند ...
 و زندگی در این میان بهانه است یک پل است، یک جفت کفش است که باید پوشید.. و حرفهای آدمهایی که زندگی را ساده میشمرند :
پنجره را بازکن اتاق را دود گرفته .. ، چرا هر روز ریش نمی زنی ؟! .. ، چرا به فکر آینده ات نیستی ؟! .. ، چرا بعضی وقتها به دیدن دوستانت نمی روی ؟ تا کی می خواهی خودخوری بکنی ؟؟ !! ... اینجاهاست که آدم عصبی می شود و یاد جملات درخشان برنادشاو می افتد :  دوستانم  گنده ترین کره بزهایی هستند که می شناسم، دوستان من زیبا نیستند زینت به خود زده اند پاک نیستند صورت تراشیده و آهار خورده اند ...
 همیشه می‌خواستم کاری بکنم که همه چیز بطور بنیادی تغییر کند. همه چیز بر مداری دیگر بچرخد. می‌خواستم آدم دیگری بشوم. مثلا بارها تصمیم گرفته بودم که خودم را کاملا عوض بکنم. مشروب نخورم؛ برای مدتی کتاب نخوانم ؛ به کشور دیگری بروم و همه چیز را از نو شروع بکنم. آزاد باشم ، برقصم. در مجالس بلند بلند بخندم، از کتابهایم حرفی نزنم و ...
همیشه یک ایده مستقل داشتم ؛ این ایده‌ی وجدان درونی در واقع مجموعه‌یی از ایده‌ها بود ..  من ایده‌ی خودکشی، ایده‌ی به قتل رساندن خدا، ایده‌ی اراده‌ی آزاد را در آن یک ایده جا داده بودم می‌خواستم با منتقل کردن وجدانم به درون خود به همه‌ی مسائل بنیادی بشر پاسخ بدهم ..
من این فکرها را با واقعیت زندگی خودم پیوند داده بودم و به ریش همه‌ی آنهایی می‌خندیدم که به من می‌گفتند با واقعیت ارتباط ندارم ..  من سخت با واقعیت در ارتباط بودم ..


چهارشنبه 25 شهریور ماه سال 1383
غیر واقعی بودن آنچه می نگرم ؛ تثبیت بودن نگاه است ..
جهانی که حقیقی باشد ؛ واژه ای غیر واقعی است. 
سکوت در گفتار به آرامش میرسد ؛ پلی معلق میان رنگ و بو ...
من فاصله تو ام تا جابجایی تو ..
نظر گاه پنهان شدن ماسه و خیالش ؛
و گودالی حفر شده از امواج تو ..
نه چندان دور تر از چشم انداز من ؛
آسمان و زمین در هم می آمیزند ..
پیش میروم ؛گام هایم حل میشوند
در فضایی که خود را پاک می کند
تا اندیشه هایی که نمی اندیشم ...

یکشنبه 15 شهریور ماه سال 1383

میدانی .. این روزها حس یک سیب گاز زده را دارم .. از همون سیبهایی که میگن حوا رو هوایی کرد . سالهاست که من از دایره کشیدن خسته شدم .. بگذار خطی در امتداد افق رسم کنم .. کسی چه میداند ؟ شاید من هم روزی پرسپکتیوی از خدا را در یک قاب پلاستیکی گوشه پنجره بگذارم ..یا بر دیوار بالای تختم بکوبم .. بدون میخ و نخ .. تو میدانی .. وقتی که ((دانته)) کمدی خدایان را تصور میکرد من و نیچه پرده آخرش را آفلاین بازی میکردیم .. شب آخر آنقدر باد تند میآمد که مجبور شدم از یک طناب حلق آویز بمانم تا شاید به بازی ادامه بدم .. 
راستی بعضی وقتها توالت فرنگی هم خوب است .. مثلا وقتی که میخواهی تمام آسمان را بالا بیاوری یا تمام خودت را ... حس میکنم تمام لرزشی که بلعیدم در یک حجم سیال منبسط میشود . نمیدانم وقتی که بوی بد در خواب یا بیداری ام پخش میشود ؛ جهان از من خارج شده یا من از جهان ؟! من هنوز آن قیچی که با آن نافم را بریده اند به همراه دارم .. شاید روزی برای شوخی با خدا با همان قیچی عروسکی کاغذی درست کنم به شکل تمام رویاهایم .. به شکل نیمرخی از همه هذیان های برهنه ام ..
یادش به خیر .. انگلز هم حرف هایی میزد .. همیشه میگفت که تو همیشه به دو موجود توامان محکومی ؛ عشقت و عاشقی که تو را در قمار باخته است .. !! ولی من هنوز همان حسی را که در یک تابلوی کوبیسم پیدا میکنم ؛ در صورت جنین سقط شده ی یک فاحشه هم می یابم .. میدانی .. همیشه شک کردن به یک درد تلخ تر از دانستن آن درد است .. وقتی که نمیخواهی بدانی .. فرق من و او اینست ...


چهارشنبه 11 شهریور ماه سال 1383

من ؛ یک عنصر نیستم ..
 مجموعه لحظاتی هستم که عناصر حیات دچار جنون آنی بوده اند ..


شنبه 7 شهریور ماه سال 1383
در یک چهارخانه ی محتوم ؛ نقشم را به شاه میدهم ... نعش مات شدن تشییع میشود ؛ درست در لحظه ای که طرح بهشتم را در رختخواب کودکی ام اندازه میزدم ..
حدس درخت نیز درست برعکس چشمان تو حق را به جانب تابلویی که حراج میشود روانه میکند .. ولی من همچنان رد چشمانت را از پیامبرانی میگیرم که تو را در کتابهایشان جعل کرده اند ... راستی .. دیروز چنان طولانی شدم که مجبور شدم کمی هم غروب برای امروزم بیاورم ... خوب چه اشکالی دارد .. مگر بوی باران را میشود قورت داد ؟؟ بوی تو را چطور ؟؟
در ؛ از پاشنه بگو بچرخد ؛ به شکل آغوش تو ؛ خسته از وصایای تحریف شده ام ....

سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1383
کاش نبودی و نداشتمت ... یا بودی و نداشتمت .
هستی و دارمت و ندارمت ؛  قصه اینجاست نازنین ....

یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1383

CLOSED for some emotional reasons

پ.ن :      biz . مجلس ختم. WWW


عناوین آخرین یادداشت ها
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 142281