| |
| شنبه 7 شهریور ماه سال 1383 |
|
در یک چهارخانه ی محتوم ؛ نقشم را به شاه میدهم ... نعش مات شدن تشییع میشود ؛ درست در لحظه ای که طرح بهشتم را در رختخواب کودکی ام اندازه میزدم .. حدس درخت نیز درست برعکس چشمان تو حق را به جانب تابلویی که حراج میشود روانه میکند .. ولی من همچنان رد چشمانت را از پیامبرانی میگیرم که تو را در کتابهایشان جعل کرده اند ... راستی .. دیروز چنان طولانی شدم که مجبور شدم کمی هم غروب برای امروزم بیاورم ... خوب چه اشکالی دارد .. مگر بوی باران را میشود قورت داد ؟؟ بوی تو را چطور ؟؟ در ؛ از پاشنه بگو بچرخد ؛ به شکل آغوش تو ؛ خسته از وصایای تحریف شده ام .... |
|