۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 7 شهریور ماه سال 1383
در یک چهارخانه ی محتوم ؛ نقشم را به شاه میدهم ... نعش مات شدن تشییع میشود ؛ درست در لحظه ای که طرح بهشتم را در رختخواب کودکی ام اندازه میزدم ..
حدس درخت نیز درست برعکس چشمان تو حق را به جانب تابلویی که حراج میشود روانه میکند .. ولی من همچنان رد چشمانت را از پیامبرانی میگیرم که تو را در کتابهایشان جعل کرده اند ... راستی .. دیروز چنان طولانی شدم که مجبور شدم کمی هم غروب برای امروزم بیاورم ... خوب چه اشکالی دارد .. مگر بوی باران را میشود قورت داد ؟؟ بوی تو را چطور ؟؟
در ؛ از پاشنه بگو بچرخد ؛ به شکل آغوش تو ؛ خسته از وصایای تحریف شده ام ....

عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146458