میدانی .. این روزها حس یک سیب گاز زده را دارم .. از همون سیبهایی که میگن حوا رو هوایی کرد . سالهاست که من از دایره کشیدن خسته شدم .. بگذار خطی در امتداد افق رسم کنم .. کسی چه میداند ؟ شاید من هم روزی پرسپکتیوی از خدا را در یک قاب پلاستیکی گوشه پنجره بگذارم ..یا بر دیوار بالای تختم بکوبم .. بدون میخ و نخ .. تو میدانی .. وقتی که ((دانته)) کمدی خدایان را تصور میکرد من و نیچه پرده آخرش را آفلاین بازی میکردیم .. شب آخر آنقدر باد تند میآمد که مجبور شدم از یک طناب حلق آویز بمانم تا شاید به بازی ادامه بدم .. راستی بعضی وقتها توالت فرنگی هم خوب است .. مثلا وقتی که میخواهی تمام آسمان را بالا بیاوری یا تمام خودت را ... حس میکنم تمام لرزشی که بلعیدم در یک حجم سیال منبسط میشود . نمیدانم وقتی که بوی بد در خواب یا بیداری ام پخش میشود ؛ جهان از من خارج شده یا من از جهان ؟! من هنوز آن قیچی که با آن نافم را بریده اند به همراه دارم .. شاید روزی برای شوخی با خدا با همان قیچی عروسکی کاغذی درست کنم به شکل تمام رویاهایم .. به شکل نیمرخی از همه هذیان های برهنه ام .. یادش به خیر .. انگلز هم حرف هایی میزد .. همیشه میگفت که تو همیشه به دو موجود توامان محکومی ؛ عشقت و عاشقی که تو را در قمار باخته است .. !! ولی من هنوز همان حسی را که در یک تابلوی کوبیسم پیدا میکنم ؛ در صورت جنین سقط شده ی یک فاحشه هم می یابم .. میدانی .. همیشه شک کردن به یک درد تلخ تر از دانستن آن درد است .. وقتی که نمیخواهی بدانی .. فرق من و او اینست ... |