آگاهی ما را به خودمان نزدیک نمیکند، ما را مدام از جوهر واقعیمان دور میکند... تنها نتیجهی خواندن آثار بزرگ این بوده که همهی آنها، غریزه زیستن را در من کند کرده اند ... در موقعیتی قرار می گیری که تصمیم گرفتن برایت مشکل است بیدرنگ می پنداری که درست در وضعیت هملت هستی و مسئله ات بودن یا نبودن است... شاهکارها خطرناکند، زندگی مرا همین شاهکارها تباه کردهاند ... و زندگی در این میان بهانه است یک پل است، یک جفت کفش است که باید پوشید.. و حرفهای آدمهایی که زندگی را ساده میشمرند : پنجره را بازکن اتاق را دود گرفته .. ، چرا هر روز ریش نمی زنی ؟! .. ، چرا به فکر آینده ات نیستی ؟! .. ، چرا بعضی وقتها به دیدن دوستانت نمی روی ؟ تا کی می خواهی خودخوری بکنی ؟؟ !! ... اینجاهاست که آدم عصبی می شود و یاد جملات درخشان برنادشاو می افتد : دوستانم گنده ترین کره بزهایی هستند که می شناسم، دوستان من زیبا نیستند زینت به خود زده اند پاک نیستند صورت تراشیده و آهار خورده اند ... همیشه میخواستم کاری بکنم که همه چیز بطور بنیادی تغییر کند. همه چیز بر مداری دیگر بچرخد. میخواستم آدم دیگری بشوم. مثلا بارها تصمیم گرفته بودم که خودم را کاملا عوض بکنم. مشروب نخورم؛ برای مدتی کتاب نخوانم ؛ به کشور دیگری بروم و همه چیز را از نو شروع بکنم. آزاد باشم ، برقصم. در مجالس بلند بلند بخندم، از کتابهایم حرفی نزنم و ... همیشه یک ایده مستقل داشتم ؛ این ایدهی وجدان درونی در واقع مجموعهیی از ایدهها بود .. من ایدهی خودکشی، ایدهی به قتل رساندن خدا، ایدهی ارادهی آزاد را در آن یک ایده جا داده بودم میخواستم با منتقل کردن وجدانم به درون خود به همهی مسائل بنیادی بشر پاسخ بدهم .. من این فکرها را با واقعیت زندگی خودم پیوند داده بودم و به ریش همهی آنهایی میخندیدم که به من میگفتند با واقعیت ارتباط ندارم .. من سخت با واقعیت در ارتباط بودم .. |