بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
سالها در خویش افسردم ولی امروز
شعله سان سر میکشم تا خرمنت سوزم
یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم
چیستم من ؟ زاده ی یک شام لذت بار
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
کی رهایم کرده ای ؛ تا با دو چشم باز
برگزینم قالبی خود از برای خویش ؟
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه پای خویش
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم ؟
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم
گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
باز آیا قدرت اندیشه ام می بود ؟
باز آیا میتوانستم که ره یابم
در معماهای این دنیای راز آلود ؟
سایه افکندی به آن پایان و در دستت
ریسمانی بود آن سویش به گردنها
میکشیدی خلق را در کوره راه عمر
چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا
میکشیدی خلق را در راه و میخواندی
آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
هر که شیطان را به جایم برگزیند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
خویش را آینه ای دیدم تهی از خویش
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت گه نقش بیدادت
گاه نقش دیدگان خود پرست تو
گوسپندی در میان گله سرگردان
آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده
آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی
"می" زده در گوشه ای آرام آسوده
وای از این بازی ؛ از این بازی دردآلود
از چه ما را اینچنین بازیچه میسازی ؟
رشته تسبیح و در دست تو میچرخیم
گرم میچرخانی و بیهوده میتازی
تو من و ما را پیاپی میکشی در گود
تا بگویی میتوانی اینچنین باشی
تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشیم
بر سر ما پتک سرد آهنین باشی
ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم
پس دگر افسانه روز قیامت چیست ؟
پس چرا در کام دوزخ سخت میسوزیم
این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست ؟
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
باز آنجا دوزخی در انتظار ماست !!
بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل ؛
هر زمان گوید که در هر کار یار ماست!!
در کتابی یا که خوابی خود نمیدانم
نقشی ار آن بارگاه کبریا دیدم
تو به کار داوری مشغول و صد افسوس
در ترازویت ریا دیدم ؛ ریا دیدم
سالها ما آدمکها بندگان تو
با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم
عاقبت هم ز آتش خشم تو میسوزیم
معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم !!
حافظ آن پیری که که دریا بود و دنیا بود
بر "جو"یی بفروخت این باغ بهشتی را
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را ...
فروغ فرخزاد - عصیان ( با تخلیص )