سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 آبان ماه سال 1383

آرزوهای کودکی فروریخته بر فرهیختگی باد .. باد ، که می سرود و نبود .. پابرهنه می وزید و نبود .. می کاشت دستی برای درو و می کشت دستی برای قانون ریسمان ..

کو دستی برای دوستی ؟؟ وقتی که اعتدال قوانین به هم میریزد و گوساله های دانشمند ؛ توجیه گران عصر نشخوار میشوند .. عناصر مزدوج در زایشگاه سلیقه ها مادر میشوند و جنبندگان خوشبخت ، از ترازوی عصر ، چکه چکه بر خاک میافتند ... اینجا ؛ زمان هیچ سنگریزه ای را از قلم نمیاندازد .. نگاه کن .. من اینجا در این نقطه بوده ام .. نقطه ای که آنقدر مست بوده که روی پاشنه چرخیده !! آنقدر چرخیده که فقط چرخیده .. و فقط فکر کرده چرخیده .. فکر کرده که چرخیده ..


شنبه 23 آبان ماه سال 1383

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز

در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز

راز سرگردانی این روح عاصی را

با تو خواهم در میان بگذاردن امروز

سالها در خویش افسردم ولی امروز

شعله سان سر میکشم تا خرمنت سوزم

یا خمش سازی خروش بی شکیبم را

یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم

چیستم من ؟ زاده ی یک شام لذت بار

ناشناسی پیش میراند در این راهم

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم

کی رهایم کرده ای ؛ تا با دو چشم باز

برگزینم قالبی خود از برای خویش ؟

تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را

خود به آزادی نهم در راه پای خویش

من به دنیا آمدم تا در جهان تو

حاصل پیوند سوزان دو تن باشم

پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم ؟

من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم

گر نبودم یا به دنیای دگر بودم

باز آیا قدرت اندیشه ام می بود ؟

باز آیا میتوانستم که ره یابم

در معماهای این دنیای راز آلود ؟

سایه افکندی به آن پایان و در دستت

ریسمانی بود آن سویش به گردنها

میکشیدی خلق را در کوره راه عمر

چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا

میکشیدی خلق را در راه و میخواندی

آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد

هر که شیطان را به جایم برگزیند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

خویش را آینه ای دیدم تهی از خویش

هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو

گاه نقش قدرتت گه نقش بیدادت

گاه نقش دیدگان خود پرست تو

گوسپندی در میان گله سرگردان

آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده

آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی

"می" زده در گوشه ای آرام آسوده

وای از این بازی ؛ از این بازی دردآلود

از چه ما را اینچنین بازیچه میسازی ؟

رشته تسبیح و در دست تو میچرخیم

گرم میچرخانی و بیهوده میتازی

تو من و ما را پیاپی میکشی در گود

تا بگویی میتوانی اینچنین باشی

تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشیم

بر سر ما پتک سرد آهنین باشی

ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم

پس دگر افسانه روز قیامت چیست ؟

پس چرا در کام دوزخ سخت میسوزیم

این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست ؟

این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان

باز آنجا دوزخی در انتظار ماست !!

بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل ؛

هر زمان گوید که در هر کار یار ماست!!

در کتابی یا که خوابی خود نمیدانم

نقشی ار آن بارگاه کبریا دیدم

تو به کار داوری مشغول و صد افسوس

در ترازویت ریا دیدم ؛ ریا دیدم

سالها ما آدمکها بندگان تو

با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم

عاقبت هم ز آتش خشم تو میسوزیم

معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم !!

حافظ آن پیری که که دریا بود و دنیا بود

بر "جو"یی بفروخت این باغ بهشتی را

من که باشم تا به جامی نگذرم از آن

تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را ...

 

 
     فروغ فرخزاد - عصیان ( با تخلیص )


دوشنبه 18 آبان ماه سال 1383
خب.. دوباره در باد قرار گرفتم..
باید های ناخواسته و نبایدهای خواسته .. تمام اتفاق همین بود ..
سقوطی و ثبوتی .. مثل همیشه ..
ماشینری رمانتیک .. اتفاق قانونمند ..
«‌ ببخشید آقا .. بن بست معتضدی کجاس ؟؟ »
سرم را بلند میکنم ..
الو ۱۱۰ ؟؟  توی این آبه یه نفر مرده ..
الو ۱۱۳ ؟؟ من حالم بده  .. یه نفر بفرستین که توی دامنش بالا بیارم .. !!
- تمام وداع میتونه خلاصه بشه به یک کاغذ A4 که روش نوشته :
« چون برفتی ؛ خاطر بروفتی ... »
- نخیر .. اصلا هم نوستالژیک نیس ..
- مگه باید باشه خانوم گوسفند محترم ؟؟
- کاااااااااااااااااات ... !!

پنجشنبه 14 آبان ماه سال 1383



ز.م : آنارشیسم سانتیمانتالیستی ( یا شاید هم بچه بازی تروریستی !! )

جمعه 8 آبان ماه سال 1383
بیا بنگر برهنگی ام را .. برهنه تر از فاحشه ها ..
راهی که دوباره سر زیستن دارد !!
بختک لحظه هایم ؛ زندگی را میگویم ..
این عجوزه ی پیر ؛ خدا را هم به رختخواب خویش میکشاند ...

دوشنبه 4 آبان ماه سال 1383

باور کنید من خودم دیدم .. درست همین جا ..

الاغی سفید ؛ قانون حمار را رعایت نمیکرد و عربده میکشید !!

چطور در روزنامه های صبح شما ننوشته اند ؟؟

باید به ویترین کتابفروشی ها سری بزنم .. شاید این تفکرات سادیک را نوشته باشند ..

عشقبازی در پس کوچه های نینوا ؛ شنا در شیزوفرن و افتخار به پیغمبر روسپی شان ..
چاپ چندم  ؟؟


جمعه 1 آبان ماه سال 1383
- تمامی لحظات باران خورده ی زندگی ام را با ۱۰۰ سی سی آرامش عوض خواهم کرد . هوا یا سیانور  ؟! فرقی ندارد ؛ هر کاتالیزوری که باشد ..
- تو بیهوده آن پرده های متفکر ساکت را می آویزی وقتی که تمام افکارم جایی جز غرق شدن در دود این سیگار ندارند .. من سالها را ندیده ام ؛ من فقط عبور فصلها را دیده ام . گوش کن ..صدای باد میآید ..  میدانی ؟ همیشه عرفان شکوفه ها از منطق هراس دارد .. و باز هم بازی تکراری سکوت و سکوت ..
- تمام هیاهوی کسالت بار روز یک طرف ؛ شب در آغوش تو خوابیدن و صبح با نگاهت بیدار شدن یک طرف دیگر .. راستی .. قدم زدن در هوای بارانی کدام طرف ؟؟ 

ز.م : هرکی این کتاب آخر مارکز رو تو تهران گیر آورد یه ندا به من هم بده  ...

                 خاطرات روسپیهای غمناک من

عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146482