| |
| سه شنبه 29 شهریور ماه سال 1384 |
|
ما میرویم از دست ؛ از دستی که رد شد در گیجی بی آدم مستی که رد شد و درد خواهد پیچید در .. در دنده هایم دنبال در میگردم از اینکه کجایم دنبال در حتی اگر که باز باشد پایان همان به معنی آغاز باشد .. دنبال در از واژه هایی سر بریده از آدمی که دیده و چیزی ندیده !! دنبال در از دردهایی که ندارم !! وقتی که خود را جای مردن میگذارم .. از فلسفه تا عقده های ناخودآگاه از این زمین لعنتی تا آنور ماه چیزی شبیه از هر آنچه سیر بودن زود آمدن اما همیشه دیر بودن .. حالا به فکر رد پای بیگناه ِ زنهای بی احساس خیس ؛ اشتباهه پایان اندوه کسی که دستش سرده افسوسهای دائمی هیچ ِ مرد ِ هی ربط پیدا میکنم با .. تا !! .. به .. بی !! .. که ؟ .. من میروم ماندست اما آن کسی که ...
ز.م:
و اوقات را معدوم خواهم ساخت ، همچنانکه آب غسّال خانه ای را چرک ، و خاکی را مزدود . زندگیم را مفعول ، و خدایان را برای لحظه ای مشغول خواهم ساخت .
سنگ تراش ، شروع می کند ، برای لقمه نانی . و چه اهمیت دارد که حقیقت آنچه می نویسد چیست . چه اهمیت دارد سال تولد اتفاقی که به پایان رسیده است . گویی هیچ وقت نبوده است . تمام لحظه های زندگی من ، تنها با یک عدد بر روی سنگ خلاصه می شود . و فریادهای انزجار از درد زایمان مادرم ، تنها با نام پدر بر سنگ جای می گیرد .
من از آنچه بودم ، جدا شدم . نام من چیز دیگری است . قطعه چند و بلوک چند ، نام من است . تنها خود می توانم مراقب خود باشم . گودالم را دوست خواهم داشت . و با موریانه هایم ، چند ساعتی را بازی خواهم کرد . و اگر صدایی لرزان بر قبر من حمدی خواند ، به او خواهم خندید . تا حدّ مرگ . |
|
| |
| شنبه 26 شهریور ماه سال 1384 |
|
چند روز است که دیوانه دیوانه ام .. عین قاطری که حجم و وزن بار فردایش را میفهمد !!
ولی از خستگی بار دیروز هنوز کمر راست نکرده است ..
میدانم .. هیچوقت بارکش خوبی نخواهم شد .. |
|
| |
| دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1384 |
|
|
قلم را به گوشه ای میاندازم و تلاش میکنم که بفهمم این لحظه تو کلاغی ؟؟ یا چناری که کلاغ بر آن میخواند .. الاکلنگ شک و یقین ؛ دلخوش به بازی کلمات و معنای سایه هایشان است .. و هر گاه تلاش کرده ام که هول فهم تعلیق را بر این کلمات پوسیده بیابم ؛ دو قرص به قرصهای خوابم اضافه شده است .. همیشه همین بوده .. مقدسان وحشت زده ؛ به سازندگان قبله نما ها همواره بدبینانه مینگرند و پشت دیوار لحظه ها ؛ همیشه کسی مینالد .. |
|
| |
| یکشنبه 13 شهریور ماه سال 1384 |
|
ما تماشاچیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده ایم !! دیر آمده ایم .. خیلی دیر .. پس به ناچار ؛ حدس میزنیم ؛ شرط میبندیم ؛ شک میکنیم .. و آنسوتر .. در صحنه بازی به گونه ای دیگر در جریان است !!
« زنده یاد حسین پناهی »
ز.م : از گذشته ی مکتوب که نمیشه فرار کرد .. |
|