جومونگ ۵ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 آبان ماه سال 1384

همه چـیز از یـک «طرح» ساده شروع شد...
وقـتی دل، «لایحه» عشق تو را به «مجلس»عقل برد!
تـو آنـقدر «مشروعیت و مقبولیت» داشتی که...
عقل «محافظه کار» هم این لایحه را با «قید سه فوریت» تایید کرد!
حتی اگر دلال معـیشت انـدیش هـم تـایید نـمی کرد...مـهم نبـود!

 چــون «حـکـم حـکومتی» قضای آسمان(*) این لایحه را اجرایی می کرد!

راستی! «پارادیم کاریزمای» چشمانت را در هیچ کتاب و نوشته ای پیدا نکردم
کاش می دانستی که هنوز تئوری های زندگی آب و علفی را پاس نکرده ام
«عامل نفوذی» نگاهت تجمع دلم را برهم زد
لااقل بگذار «شهروند» «جمهوری گیسوانت» باشم

*:مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

برگرفته از نشریه دانشجویی دانشکده فنی دانشگاه

 

ز.م : همممممممم .. چیزه .. همم .. این دفعه نظر بدین !!


پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1384

حالم خوب نیس .. سردرد داره دیوونم میکنه ..  خدایا ؛ میگن اینم تو ساختی .. آره ؟  .. مگه آزار داری آخه ؟؟ خوشت میاد تا این وقت شب از سردرد نخوابیدم ؟؟  خدایا پس چرا میگن مهربونی ؟؟ ..  خدایا گردی ؟؟ آخه از بچگی همیشه فک میکردم صورتهای گرد مهربونن  ..  بچه که بودم دوس داشتم تو  خواب ببینمت ..  مامان میگفت اگه بزرگ بشم  میتونم ببینمت .. خدایا الان بزرگ شدم .. به خدا راس  میگم  !! .. دیگه میتونم همه ی درسای کتاب فارسی رو بدون غلط از رو بخونم ..  قدمم به کتابای بالای کتابخونه که بابا نمیذاشت بخونم میرسه ..   این سردرد لعنتی هم ول کن نیس .. خدا قرص داری ؟ امشب کلی ر...ده شد تو احساساتم .. راستی خدا دوس دختر داری ؟؟  اگه بهت دروغ بگه میندازیش  تو جهنم ؟؟ ..  میگن تکنوکراتی نشونه ی پیشرفته . خدایا وبلاگ داری ؟؟ دیشب داشتم فک میکردم اگه جای تو بودم به جای کلی پیامبر و کتاب و شریعت ؛ یه بلاگ میساختم معجزشم این میذاشتم که غیر قابل هک شدنه .. من یواش یواش برم بخوابم .. تو خوابت نمیاد خدا ؟؟ نکنه تو هم مثه من میگرن داری که نمیخوابی ؟؟ ...  میخوای از قرصام بهت بدم ؟؟ .. توی کشوی پاتختیه .. خواستی برو وردار ولی به چیز دیگه دس نزنیا ..  من رفتم تلاش کنم که بخوابم .. شب بخیر خدا ..


جمعه 20 آبان ماه سال 1384

نخستین بوسه های ما بگذار

یادبود آن بوسه ها باد ؛

که یاران ؛ با  دهان سرخ زخمهای خویش

بر زمین ناسپاس نهادند ..

 

احمد شاملو .


یکشنبه 15 آبان ماه سال 1384

جام می پر ز شراب...
روز اول همه عاشق بودند؛
آدم قصه ما ، عاشق چشمان سیاه حوا
و خدا عاشق مخلوق خودش
همه عاشق ،‌ همه مفتون
همه لیلی ، همه مجنون
نه فراموشی و تنهایی و بیداد؛
ونه درد و ، و نه فریاد
روز اول همه عالم ما ،
قصه ای بود که نامش دل بود!
نه جهنم ، نه بهشت
ونه نفرت ، نه رذالت ،نه شقاوت ، نه حسادت به سرشت
لیک،آن دم پس پرده ،دگری چیز دگر را بنوشت !!


وخدا در پی چیزی می گشت:
پی یک وسوسه شیطانی !
پی یک حادثه پر ز گناه!
پی یک رابطه پنهانی!

و هماندم که خدا، قصد یک بازی کرد:
قصد بازی سیاه،
قصد بازی دل و دیده ما
همه میدانستند:
که خدا حاسد این عشق میان من و توست!

همه دلها به سر این بازی،
خسته و افسرده،
بی رمق گشته ز عصیانگری شیطانها

ای خدا بازی و بازیچه دستان توایم!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن پیداست...
عشق هم بی معناست!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن ابدی است...
عشق هم چیز بدی است!
در جهانی که تلاقی دل و اشک ،چنین حادثه پست و ضعیفی ست...
عشق هم چیز کثیفی ست!

به درک عشق شده مضحکه عالم ما!
به درک برگ گل سرخ به زیر سم آهن له شد!
به درک مرد صدای فرهاد!
به درک سوخت کتاب حافظ!
به درک رفت نوای نی نالان به خاموشی وهیچ!
به درک دست تو و ،نامردمی با هم گره خوردند...


به درک ما همه عاشق شده ایم...
عاشق رنگ وریا ! عاشق بی خردی !عاشق وسوسه های بی مرز...

به درک ما همه قاتل شده ایم...
قاتل حس بلوغ! قاتل معنی شعر ! قاتل برق نگاهی مشتاق!

بی سبب میکوشیم ،
که در آییم ز گنداب کتاب تاریخ!
بی سبب می نالیم،
ز قضا و قدر وامر خدا!
بی سبب می گرییم،
که چرا این دل ما همدم و همراز نداشت!
بی سبب می خندیم :
که فلانی به فلانی میگفت سلام!
ما همه قاتل یک برگ گلیم!


شنبه 14 آبان ماه سال 1384

آروم میگه : تا حالا دیدی وقتی اشک توی چشای آدم جمع میشه چقدر چراغهای خیابون غمگین میشن ؟

مکث میکنم ..  منم آروم میگم : آره صد بار ..

امروز خیابون خودشم خیسه .. دیگه نه عابراش متوجه چشمای من میشن ؛ نه چراغاش

صدای موزیک ماشین بغلی  جلب توجه میکنه :

همه میگن بذار بره برگرده باز همینه .. نمی دونن دل ... 


جمعه 13 آبان ماه سال 1384

از روشها بدم می آید ..  همهء روشها

روشهای بسته بندی  ؛ راه رفتن

روشهای عاشق شدن ؛ عشقبازی کردن

من فقط دوست داشتم ...  همین ... هرچند بدبختانه شاید شبیه دیگران !

پوستم را خودم دوخته ام ؛ به شدت راست می گویم ...

رنگم مثل ادامه ی این آدمهایی که حتماً می میرند ؛ کبود است

هر چند که از ادامه بودن لذت نمی برم

مثل سینما ... که کمبود تخمه را برای احمق ها جبران نمی کند ...

اینجا مهم نیست که فکرکردن گوشتی ست یا کاغذی ...

مهم اینست که راه می روی

اینکه پاهایت از کجایت فرمان می برند جزو اختیارات باد ست ...

برادر خواندگی کور با زبان بسته ...

خواهر خواندگی هیز با آغوش باز ...

چطور یک ملت ناگهان جهش ژنی می کنند ؟

 


چهارشنبه 11 آبان ماه سال 1384
چه تنگنای سختی ..
یک انسان یا باید بماند یا برود ..
و این هر دو ؛
اکنون برایم از معنی تهی شده اند .
و دریغ که راه سومی هم نیست ..

« علی شریعتی »

سه شنبه 10 آبان ماه سال 1384

تازه موتورم روشن شده ؛ خط پایان را هی  می برند جلو
: مهم نیست
جلوتر ...
: خوشحال می شوم 
 تقلا برای امکان محال یعنی « زندگی »
در اتفاق که افتادم ؛ اتفاق عاشق شد
بعد به اتفاق؛  اتفاق افتادیم
 
تو  عاشق شدی !!
من خراب است و تو را بالا می اورد
  روی این کاغذ  نگفتم با من نگرد  که گردن من نیفتد
 که از مو نازکتر که پاره می شود
به فوت 
 قهوه ای که عشق تعارفمان نکرد ؛  تفمان کرد ..
از قرارهای سر کاری تا دوستت دارم ها ی از سر بی کاری
 یک - هیچ به نفع آدمهای احمق :

روی تمام پنجره ها کلیک کرده ام منتظر Open
 شدن  تمام جهان هستم !!
دیگر نمی توانم برایت قلب و تیر بکشم  .. قلبم تیر میکشد !!
به هر کس از تو دری رسیده به من دستگیره ای که نمی چرخد
میدانی ..
هر چیز در خودش جبران می شود 
بغل در بی فشاری وسردی ... دست در بی تفاوتی جیب
و چشم در نچرخیدن
هنوز نگاهت نکرده ام...  می توانی بروی و تقسیم کنی...

 

 


پنجشنبه 5 آبان ماه سال 1384

اگر چه میدانم دوستم دارد
اما امشب غمگینم ..
چون نگاهش به شیرینی رویاهای من نیست ..

« سارا تیزدیل »


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146459