تا تو آمدی ؛ روزنامه ها نوشتند :
" باز هم برده داری باب شد "
و من که مواجب بگیر چشمان تو بودم ؛
دست به دستم که نه
دست به سرم کردی
و شمشیرت سر به سرم که نه
سر به گردنم گذاشت
تا تو رفتی ؛ روزنامه ها نوشتند :
مردی که هم دل و هم سر نداشت عاقل شد !!
امروز نزدیک بود دوباره گول نگاه های اون مرغ عشق توی قفس رو بخورم و از اون پیرمرده بازم فال بخرم !!
یادم اومد که مدتهاست به خودم قول دادم که دیگه به هیچ چشمی اعتماد نکنم ...
با دل هزار قصه « برای نگفتن » است
لعنت به این زمانه که مفتون جبرهاست
از صبر ؛ سنگ لعل نشد «حافظ» عزیز
ما هر چه میخوریم ؛ بگو: چوب صبرهاست ...
نگاه ؛ شکوه الفباست
پیش از اختراع خط ...
میدانم .. بیهوده میگویم که یادت بیاید ..
زمستان امسال ؛ آسمان به زمین میآید ..
زمستان امسال سردست ..
آنروز ما هم با دستهای بریده برای عشق شال بافتیم
و او شال و کلاه کرد ...
تعداد بازدیدکنندگان : 146437