مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 فروردین ماه سال 1385

به آرامی گیلاسش را به روی میز میگذارد ..

بی توجه به آدمهای اطراف ، دوباره اشک از چشمهایش سرازیر میشود ...

به صورتم خیره میشود و منتظر جواب میشود .

کاغذی بر میدارم و رویش مینوسم :

 

نواحی مرطوب سبزند ؛

و سبزی دو چشم تو به خاطر رطوبت زیاد گریه هاست !!

ولی

آنسوی هرچه حس و عاطفه است ،

هوای آشنایی ما منقلب است ...

و عشق ، راه جدیدی است که اشتباه تر است ..

بگذار همانند سالیان گذشته ، فقط دوستانی معمولی باشیم ...

 

 

کاغذ را به روی میز میگذارم ...

گوشی را به گوشم میزنم و همراه با موزیک  به گوشه ای از لابی خیره میشوم ...

«  خانه ای در آتش ،

   بوف کوری در نور

   گل یاسی در زخم

   غربت لالایی ...

   بوسه در راه آهن

   سرخی لب در شب

   برکه ای از فانوس

   انفجاری در ماه

  

   کوچه ای خیس از عشق

   شعر سبز لورکا

   ساعت پنج عصر

   مستی بی وحشت

   گریه های  ژوکوند

  خط خوب سهراب

   نامه ای آب شده

   ونگوگ گوش به دست ...

 

 I got any thing Declare

I have a Dream …

 

   با حریق یادها همسفرم

   وقتی دورم به تو نزدیک ترم  ... »   *

 

 

 

 

 

* : ترانه ای از شهیار قنبری ...


شنبه 26 فروردین ماه سال 1385

تمام خیابانها را متر به متر قدم زدم ؛

مبادا خاطره ات را جایی جا گذاشته باشم و با خود نبرم ..

تهران  - فروردین 1385

مولوی کسل ... مجسمه های فقر ..

کجای تاریخ «مولوی»  به « اعدام »  میرسید ؟؟

و چقدر پائیز دارد این« بهارستان» ؟!

تهران .. و عابران عبوس ..

با چهره ای که انگار یخ به دندان میجوند ، تو را خیره میشوند ..

اینجا مردمان دندانهای خویش را میکشند تا گرسنگی توجیه شود !!

اصلا کجای تاریخ « سعدی»  به « توپخانه»  میرسید ؟!

و « کورش» *  کی به عمرش از « پل رومی » عبور کرده بود ؟؟

تو در راه زنان را میبینی ، نشسته تا بشمارند تعداد موهایت را

و من راهزنان را به تعداد موهایت

با کنده ای که در ریه هایشان به آتش کشیده اند ...

تهران ،

در زیر کفشها عاقبت گم میشود ؛

ولی برایت هنوز پایتخت جهان است ...

سنگینی این شهر عاقبت زمین را از گردی میاندازد ... !!

 

 

 

 

* : نام سابق  خیابان  مرحوم «  دکتر شریعتی »

 

 

 

 

 

ز.م 1 : Whats The GOOD in the Good Bye ?!

 

ز.م 2 :  به شدت اصرار داره که بدونه چرا اینجوری شد !!

           منم گفتم باشه حالا که دوست داری بهت میگم :

           داشتم مدرس رو با 190  تا میومدم پائین که ....

-         یه دفه چشاش گرد میشه  و آب گلوشو قورت میده  و میگه :

-         Ok    نمیخواد بیشتر بگی !!

        

 

نتیجه اخلاقی :  وقتی میگم بخیال شو نمیخوام بگم ، حتما یه چیزی میدونم که میگم !!


چهارشنبه 23 فروردین ماه سال 1385

خانه ای بود ... من و کمی از تو ..

حالا خانه هست ...

نه تو هستی نه کمی از من

شاید این قصاص آن باشد که لانه ی  دو یاکریم ،

به دست کودکی ام خراب شد ...

نه یاکریم ، نه خانه ... میترسم تو را هم ...


دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1385

وقتی عقیده ، عقده خوانده میشود و نور چراغ در آب ، مهتاب تلقی ...

و متانت زمین زیر برف یخ میزند ؛

نان از یتیمخانه میدزدیم و میفهمیم : دزد اشتباه چاپی درد است !!


شنبه 19 فروردین ماه سال 1385

خیلی از این مردم ، مثل علف پای گیلاس آفرینش روئیده اند و خداوند ،

از خلق این خلایق متاسف است .. !!

دیروز عزرائیل را دیدم ؛ با همان کیف پستچی مآبش

پر از قبض روح  ؛

و به سراغ مشترکین میرفت !!

مصرف عمر من بالا رفته است .. خیلی زود نوبت من میشود ...

ولی ..

یک لحظه صبر کن ..

برای من

و برای ادامه ی زندگی ، چیز خاصی لازم نیست ...

یک اطاق کوچک ،

چند کتاب ،

کمی طناب  و

یک دوست خوبِ خوبِ خوب

که از زیر پای من چهارپایه را بکشد .. !!

 

 

 

 

 

 

ز.م : علی - احسان - نازی - سحر  - شایان  و  بقیه دوستان عزیزی که اسمتون یادم نیس و 

          اینویتیشن فرستادید ..  از همه تون ممنونم ..  ولی به خدا یه دونه بیشتر نمیخواستم !!


دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1385

چقدر ساده  مرا جا گذاشتی روزی

و بر وفای من اما گذاشتی روزی

نه !! حرف ماندن و رفتن نبود ای زیبا

تو بی بهانه دلت وا گذاشتی روزی ...

چقدر حرف قشنگی است « دوستت دارم »

به روی حرمت آن پا گذاشتی روزی

سه ، چهار کلمه فقط : متهم شما هستید

و حکم را به غزلها گذاشتی روزی ...

سکوت ساده ی من بی جواب ماندن بود ؟!

کجا ؟ چگونه ، تو آیا گذاشتی روزی ؟!

اگر چه زندگیم را ربودی اما باز

تو رد پا به دل ما گذاشتی روزی ...

به حرمتی که دلم داشت بر تو بخشیدم

چقدر ساده مرا جا گذاشتی روزی ...

 

 

 

پ.ن : آقا هر کی اینویتیشن ( دعوتنامه )  « پرشین گیگ » داره لطفا به این آدرس بفرسته :

                                 arashmidos@gmail.com

به شدت احتیاج دارم .. مرسی


چهارشنبه 9 فروردین ماه سال 1385

ما تو خونه ی کوچیک دنیا میایم ، توی شهرای بزرگ جون میبازیم

راه میریم ، حرف میزنیم ، دق میکنیم ، تا چیزی شبیه زندون بسازیم

صبح تا شب شبیه زنبور عسل ، توی شونه های هم وول میخوریم

سر شب با چرتکه یا ماشین حساب ، زخمای صبح تا غروبو میشمریم

لعنتی – برگای تقویمو میگم – غیر روزای سیاه ، روز نداره

دیگه هیچ آشپز و آشپزخونه ای ، تو دیگش آش دهن سوز نداره

اتوبوس با صد نفر دلواپسی ، صبح رو با هموطناش شریک میشه

یه کمی نون و پنیر و کوفت و درد ، قاطی طعم رژ و ماتیک میشه

شب ، خیابون دراز بیخیال ، بورس عطر و آدم هزار کاره

یه نفر تو اون مغازه دنیا رو ، با تموم هستی بالا میاره

با تو ام  !! تو که میگی هوا همیشه ابری نیس !!

اگه میتونی بیا یه روز من رو بنویس !!


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146470