مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1385

کثافت احمق – دخترک ساده – چقدر خری !!

اگر مرا ببری یا اگر مرا نبری ...

اگر چه جمع شدی در میان من با درد ؛

ولی هنوز بجه جان ، ... هنوز یک نفری !!

همه ی دنیات  خلاصه میشود در اتاق تو؛

ویک دریچه ی کوچک ... چقدر مختصری !!

شبیه یک کلمه مثل دوستت دارم

شبیه لرزیدن در برهنگی پسری ...

بمان پرنده ی بدبخت ، پیش جفت خودت

چرا ؟! چگونه ؟! ولی ! کی ؟! چقدر ؟! ... تا بپری .. !!

 

 

 

ز.م : چرا بعضی ها فکر میکنن صرف اینکه از یه نفر خوششون میاد  و اون فرد با کسی ارتباط نداره  ؛ حتما باید اون فرد هم خوشش بیاد و مال اونها  بشه ؟!  ...  این کار مصداق عینی فاشیسمه !! این کار مقدمه ی پیدایش سلطانیسم در یک رابطه است !! این کار یک هوس مسلمه !!

- Shhhh… !! calm down boy .. I found out The "Why"..  Cause She is a BITCH


چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1385

از خواب من بیرون بیا و به سوت قطاربگو : ایست !!

بگو نگه دارد زمین را ؛ تا یک شب و فقط یک شب ، بی سوال بخوابم ...

و غربت آدم درست همینجاست ؛ که برای رهایی نیازمند اجازه است .

- اجازه خانم

انگشت در کجای زمین بالا بیاورم ؟!

شاید مدار زمین جایی بریده است که هر چه میچرخد ، نمیرسم ...

امشب تمام سلولهای من انفرادی است !!

آیا گواه حادثه را باید از غبار راه گرفت ؟ ؛

یا این کشتی جا برای  جفت به جفت ما نداشت که در میانه ی امواج گم شدیم و من اینگونه مرده ام ؟!

جا برای معجزه دیگر نیست ؛ و وقت ، « وقت خیانت است » *

کبریت زیر صدایم بکشید

و روی قبرم کلید بگذارید .. !!

مرده گان هم دلی برای تنگ شدن دارند ... !!

 

 

 

* :  شعری از نصرت رحمانی  ( این روزها با هر کس که آشنا میشوم ...  )


یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1385

نامه ای برای «  یک نفر که نیست »

آخرین نوشته ی پسر که نیست ..

بودنم برای تو عزیز ... آه ...

چند سال غصه بیشتر که نیست ؟!

این که شعر میشود بگو چه است ،

عشق ؛ عشق لعنتی اگر که نیست ؟!

فکر میکنم چگونه ممکن است

عشق بین تو و یک نفر که نیست ... ؟!

تو هم روزی آمدی که مثل دیگران ...

پشت پا زدن به من ، هنر که نیست

میگریزم از اتاق دردهام  ...

میروم دوباره سمت در ... که نیست ..

باز خیره میشوم به عکس روبرو

یاد تلخ خاطره ، تبر که نیست !!

منتظر به راه قاصدک نشسته ام

لیک ، از قاصدک خبر که نیست

باز شعر ، رنگ جنون گرفته است

مرگ ، یک بار بیشتر که نیست !!

 

 

 

ز.م : "Crash"  رو حتما ببینید ... هر چی جایزه گرفته حقشه !! .. اونقدر بار نوستالژیک داشت که به اندازه ی تمام کودکیم بغض کردم ...  منم آخرش دلم میخواست مثل همه ی اونایی که توی فیلم بودن ، تلفنم زنگ بخوره  و بهم بگه : I Love you BABY …


دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1385

هوای احمقانه قشنگی است !!

به دیوارهای اتاقم خیره میشوم ...

عجب نبض تندی دارد این دیوار .. هر چه سوزن به رگهایش میزنم نمیترکد !!

به خودم نهیب میزنم :

هی دیوانه

اصلا خیال کن که آسمان برگشت ؛  عقربه ها که عقبگرد نمیکنند ..

چشمی که از قرصهای مسکن معجزه خواست ، خوابی احمقانه بلند بود !!

آسی که هر چه رو کنی ، پشت میکند به زمین ..

غیر از دو انگشت که همواره در گیر نوشتن از کلمات سر میروند ،

تا سر از کلمات دیگری در بیاورند ،

به بخش دیگری از بدنم اعتماد نیست !!

زمین اگر چند ضلع مساوی داشت ، دیگر هوای چرخیدن نداشت

که من در گیر چشمهای بیرنگ این جنون ،

به هر چه زل بزنم کندو باشد !!

بسترم

از بس بوی « بلند تر بگو دوستت دارم » را در آغوش گرفته ،

هیز شده است ..

وسوسه ی آرامش آغوشت ، کم ندارد از سیب بهشت

سیب که همیشه دلیل تمرد نیست ؟!

خوابم گرفته .. ولی بهانه گیر داده که بچگی کن !!

امشب به سوی مرز بخواب ؛

من هم زیر سرم گذرنامه گذاشته ام ...

شیر یا خط ؟!

خانه یا پلکان ؟!

اتاق یا تراس ؟!

بگرد ... تمام چاک چاک ذهن مرا بو کن

و روی  چروکهای آن با خط میخی بنویس :  هیس !!

 

 

 

ز.م :  دست از سرم بردارید !! خیلی خسته ام ...

        دیگر چه میخواهید ؟؟

        آغاز انتهای خودم باشم کافی است ؟؟

        خودم باشم کافی است ؟؟

        باشم کافی است  ؟!

      

 


جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1385

از عکسی که افتاده توی تاریخ  بپرس ؛

اینجا

همیشه خاک با خاک برابر است ...

سقف ؛ اطمینانی دروغین بود...  زیرا که

آنچه هست ، هست نیست

و هر چه نیست ، در نیست من ادامه دارد تا مدام !!

راههای درمانده ایم و در هم راه میرویم

و راه ما هم همهمه ای درهم است ..

حریم موقت داریم

وقت خواب دستها را از دو سو دراز میکنم تا ...

و راز و نیاز میکنم با ...

تا با توهمی که هر شب به بستر میدود مو نزنم !!

روی تختم دراز میکشم

تا « آنکه بر در میکوبد شباهنگام »

شبی را تفننی عاشقم شود  ...

لطفا یکی چراغ مرا خاموش کند !!

 

 

 

 

ز.م : دیروز فهمیدم که دوستانم 2 نوع اند :

      اول اونایی که نمیخوام باهاشون برم نمایشگاه کتاب ؛

      دوم هم اونایی که نمیخوان باهام بیان نمایشگاه کتاب !!

 

ز.م 2 :

 « این دختره دیوونس !!  این همه دل تو دنیا  ؛ اون دنبال ویروونس  ...

      اوس کریم آخر عمر ، ما رو گیر کی انداخت !! »


پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1385

به ندارمت ؛ به  عصیان بی دلیل حروف مبتلایم .. !!

آخرین شعرم تمام نمیشود

کلمات ، اعتصاب نوشتن کرده اند ..

بیمار این اتاق ها منم

و حوصله ،

از بیمارستان تنم رفته است ..

باغ  بی در سبز را ببند  ؛ باور نکن که باید فردایی ...

جایی برای پریدن اگر بود ، داری به آسمان نمی افتاد !!

من ، اعتقاد عجیبی به من دارد و زمین چیزی اضافه بر نقشه است ..

ماه از شیب آسمان بیافتد چه میشود حضرت زمین ؟!

از درون آینه هم میشود سقوط کرد

و روی  رویای کسی افتاد

که

طناب دور صدایش پیچیده است ...

در کودکی به من گفته اند :

دیوانگان با خود حرف میزنند ،

میخندند ،

قانون زیر پا میگذارند ..

ولی تو که خوب میدانی :

دیوانگان ،  دلایل محتمل اند ...

آری ... آری ...

آسایشم ،  گاهی روانی است ...

 

 

 

 

ز.م :  بعد از سالها پریشب دستم به گیتار رفت ... همه دپ زدن !!

        نا خودآگاه  خوندم و گند زدم به خوشی ملت :

 

«  این غم که تو صدامه ، زخم شب گریه هامه

    یاد یه عشق کهنس ، که هنوزم باهامه

    با ما که راه نیومد ، این روزگار نامرد

   صدای من بجز تو ، رو هر دلی اثر کرد

   ...

 

  از یه بغض قدیمی ، ببین کجا رسیدم ..

  میون این جمعیت ، هرگز تو رو ندیدم

  چه باشی چه نباشی ، از عاشقی میخونم

  تا آخرین عمرم ، یه مشکی پوش میمونم ... » *

 

* : ترانه ای از رضا صادقی


جمعه 1 اردیبهشت ماه سال 1385

گفتی نمی آید که چشمش بوی دی میداد

ماندیم تا پلک ستاره روی هم افتاد

گفتی نمی آید ، ستاره بر خودش لرزید

لحن دلم را پیش از اینها نیز میفهمید

لحن دلم را لحظه های سرد خاموشی است

فرجام عاشقها پس از چندی فراموشی است  ...

اینجا هنوزم رنگ شام آخرین دارد

اینجا هنوز از آسمانها اشک میبارد

یادت نرفته رنگ هر فصلم خزانی بود

رنگین کمانها رنگشان از مهربانی بود

یادت نرفته ؛  چشمت از مهتاب دل میبرد

یادت نرفته ؛ غنچه ای بر لب نمی پژمرد

حالا غریبه !! دست در دست غریبانی ...

حتا نمی پرسی چرا ای دوست چونانی ؟!

من شهریار شهر خاموشان اندهگین

این خانه آذین گشته از بیداد ، از نفرین

من شهریار شهر برفی ، شهر دلسردی

باران تگرگی سخت شد ، در شهر نامردی

حالا غریبه !! تا خزان عمر من باقیست

این چشمها را فرصت دیدار دیگر نیست

...

این مطلع دوم مداد کوچکم گم شد

تنها مدادم صرف مشق حرف مردم شد !!

این مطلع دوم حدیث نامرادی هاست

اینجا شکستن سرنوشت جامدادی هاست !!

اینجا کلاس درس ، حکم پادگان دارد

اینجا معلم با غریبان سر گران دارد

اینجا زمانی دفتر نقاشی ما بود

این تخته در اعلام بدها بی محابا بود ...

حالا تمام تخته ها ، ما بچه های بد

خانوم معلم خوب و ، بد را انگ ماها زد !!

تنها مدادم صرف مشق حرف مردم شد !!

تنها مدادم زیر پای مردمان گم شد ...

فصل غریبی بود فصل دل سپردن ها

ما را غریبی ماند و او را دل بریدن ها

پائیز از چشم تو در باغ دلم میریخت

روزی که رفتی شعله از هر شاخه می آویخت ...

حالا غریبه !! کم بگو:  کی اتفاق افتاد ؟!

خسرو شدن ساده است در این کوه بی فرهاد !!

اینجا اگر چه با خزانت بوی دی میداد

با رفتنت پلک ستاره روی هم افتاد ...

 

 

 

 

پ. ن : Once again in my town ; Once again in Tehran . Once again beside Caspian Sea ; Ouaght to be or Not to be ?!


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146521