افسانه جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 خرداد ماه سال 1385

همیشه همینطور بوده است

آجر دیگری در دیوار ...

ضجه های توی خواب ، تعبیر خاطره های سیاه من و تو بود

بهار بانو !!

روزگار من و تو سیاه بود ،

مثل گیس همین نوشته ها ...

آرام در گوشم گفت :

اما قرار به تاب آوردن است

آجر دیگری باش ؛ شکسته کنار من ..

 

 

ز.م : « توی مستی  زد یه دستی :

           کی رو جز من میپرستی ؟

          من خراب چشم مستم ، تو بگو مال کی هستی ؟

          ما که گفتیم :  ...  »


چهارشنبه 24 خرداد ماه سال 1385

میدانم ... او

تاوان کوک کسی را میدهد که فکر میکند گورکن است !!

موجودات نجومی تنها کلمه ای پرت میکنند ..

کلمه که بچه نمیزاید ... کلمه که شوهر نمیکند ..

مبادا ترسیده باشی زمان !!

اینجاست که هر وقت بو میکنی ، ماه دو شقه میشود و شیطان شلوارش را خیس میکند !!

من شیر شیطان را نخورده بودم ؛

اما دماغم آنقدر بزرگ شده بود که بوی زمین را از دو کیلو کهکشان آنطرفتر تشخیص میدادم ...

من از خفه شدن میترسم ...

مثل همین حالا

که دارم خفه خفه حرف میزنم ....

راستی ..

بمب به چه امیدی بزرگ میشود ؟

تمدن ، کودکان ناکارش را زیر پر میگیرد تا جمعیت ناقص الخلقه را نوابغ خویش بنامد !!

زنان ، زنای آفرینش اند و مردان قصاص عقوبت !!

بیهوده نیست این جفت بی امکان ؛ وقتی که نه آفرینش زنده است و نه عقوبت ؟!

ما ؛

فاتحانه فکر میکنیم که چیزی از همدیگر دزدیده ایم

وقتی شب پیش در آغوش یکدیگر خوابیده ایم .... !!

من به این ساعتها و ثانیه ها بدبینم  ..

اگر مجالی به من دهند ، دلم میخواهد کمی جناب زمان باشم

تا چشمهایم را گشاد کنم ... خوب ببینم ...

شاید مطمئن شوم برای لحظه ای حتی  ، وجود داشته ام ....

در خیابانها ، این ما هستیم ....  چون لشگر افیون

که تا مغز ایده آلیسم ؛ پروتئین های سیاه را تئاتر میکنیم و مد میشویم !!

چطور انتظار داری که سوسیالیسم به فاجعه معتاد نباشد ؟!

و دموکراسی ، در ازای یک تکه حشیش ؛ زنش را به فاشیسم نفروشد ؟!

زندگی ، بچه بازی بزرگی است ..

بیچاره  دختر بچه ی شیطان !!

پیش از آنکه بزرگ شود در روسپی خانه ی ساعتها زیر مرگ میخوابد !!

من فقط چیزی را که میبینم میگویم .. چه انکار شود و چه نشود .. میفهمی ؟

اندامهای سرکشم من را از سواد آزمایشی معاف کرده است  

اتهام بستن کار دشواری نیست  ... ولی ،

بگذار این حمالی بزرگ بر دوش دادگستران باشد  !!

نفس نفس نزن .. نترس ..

این روزها

هیچکس خوابی بیشتر از سوسیس و استادیوم نمیبیند !!

حالا نه تو را میبینم ،

نه عکسم آنقدر با من فاصله دارد که او را از دیوار تشخیص دهم  ..

نه .... این نگاه کردن نیست ..

دلم میخواهد که یک نفر جدی به من بگوید دیوانه

آنوقت به آن بهانه همه ی فاحشه ها را قورت بدهم !!

 

 

 

 

توضیح : در مورد تعیین شخصیت فرد توسط همخوابه هاش - رجوع شود به کامنت ها -  یک نکته نا گفته موند :

            به شرط اینکه همسر همخوابه ی انسان مطلع نباشه !!

            نشون به اون نشون که آدم با زن خودش و دوست زنش و زن غریبه یه جور نمیخوابه !!


دوشنبه 22 خرداد ماه سال 1385

ای بدوی غریزی !!

شراب عشق تو کهنه تر است

یا طعم تلخ پریشانی .. ؟

سالی پر از کودکان کبیسه داشتیم ..

تقویمی اضافه تر از چند سرنوشت !!

وابستگی ،

جرم تازه ی انسان بود

که  " انا الحق " را بر داری بر گلوی کودکی اش رقصید ...

عشق !!

چقدر به نام تو خط خورده باشد آدمی،  خوب است ؟!

 

 

 

 

ز.م : صدای موزیک رو بلند میکنه و همراش میخونه :

       " ... آرامش وجود من ، صدای تو شنفتنه ... "

       به این فکر میکنم که دو سال پیش ، در چه تاریخی برای اولین بار این دروغ رو باور کردم ؟!

       خستگی رو بهونه میکنم ...  عذرخواهی میکنم و از ماشین پیاده میشم ...

       حس بدی بهم دست  داده ..

       در بین راه همش به این فکر میکنم که یه نفر دیگه میخواد کلاه سرم بذاره  !!

 

       نیم ساعت بعد تلفنم زنگ میخوره ...

      بی مقدمه میگم :

      مرسی که اومدی دنبالم که بریم بیرون .. لطفا دیگه از این کارا نکن !!

      با صدای هاج و واج میگه :

      Ok  ولی من فقط زنگ زدم که ببینم راحت رسیدی یا نه  ..

 

 

ز.م 2 : چن وقت پیشا دوستی از من پرسید :

         تو از چیزی خوشت هم میاد ؟!

         گفتم : آره  ... و بعدش سکوت کردم ...

         الان هم نیاز به سکوت دارم ... پس همه خفه شن لطفا !!

پنجشنبه 18 خرداد ماه سال 1385

به زنی که آمدنش مثل « آی » آمدنش ، رهایی نفس از حبس های ممتد بود ... :

 

حنجره از نبودنت ، قصد خروش میکند

داد که میزند فقط ، پنجره گوش میکند

فکر نگاه و خنده ات تو همین اتاق ما ؛

باز بلیط درد را ، پیش فروش میکند !!

کفش گلوی کوچه را باز فشار میدهد

پای مرا قرار ما ، آبله پوش میکند

کاسب کهنه کار من ، باز بساط میکنی

جنس دلت به شهر ما ، خوب فروش میکند !!

عشق حراج میکنی ، قلب اجاره میدهی

نرخ خریدنت مرا خانه به دوش میکند ...


دوشنبه 15 خرداد ماه سال 1385

جهان ،  اتفاقی درونی است ...

روی هر پلکی که میزنیم ؛ چیزی گرفته و از دست میدهیم .

اینجا ،  همیشه بندری برای قایق سینه چاک میشود

و ساحل

احمقانه ترین مرگ دریاست ...

روی بومی که مرگ امضاء کرد ،

من ؛ اصالت دلواپسی است ...

کلاف در همی که ساده گشوده میشود و ساده تر گره میخورد ...

آخر این بام بومی

خراب خواب های مادریمان نشد ..

کنار نامی که از کنارم کناره گرفت ،

چند نفرین و مشتی کلمات نامفهوم به جا ماند

تنها به شکل قابی با روبان مشکی و دستمالی .. !!

و این اتاق پنج قدمی ،

گوشه هایی مناسب برای گریه نداشت ..

گوری به شرط چاقو !!  دنج .. !!

باید طناب دور صدایم بپیچم  ..

سینه ام ؛

پا به ماه فریاد است .. !!

 

 

 

ز.م :  مه ن که لئی لاج بویم  ؛ الان ئی ام  ....  تو توئای  بویده  چه ؟؟؟


جمعه 5 خرداد ماه سال 1385

داشتی میگفتی ، خب بگو .. ما دو تا راهمون جداس

راس میگی عاشقی فقط ، تو مثل ها و قصه هاس

میدونم .. زوری نمیشه عشقو به آدم گره زد

نمیشه زوری نفسو ، داد به تن سرد جسد !!

میگفتی آزادی ما ، بهتر از این تملکه

سیگار آخر رو بکش ؛ این دیگه آخرین پکه !!

داشتی میگفتی : « بعد ما نوبت جفتای دیگس »*

تو چشمای دریای تو ، یه ماهیه اونم خفس !!

این دیگه تفسیر نداره ؛ تو واسه تو ، من واسه من

توی این سه چار دقیقه بیا ، حرفای آخرو بزن !!

قبول دارم .. هر چی میگی ، حرفای روز امروزه

قبول دارم که این صدا ، باید با سوزت بسوزه  ...

این آخرین مکالمه س ؛ یادم بیار که چی بگم ؟!

یادم بیار که غیر تو ، گریه هامو به کی بگم ؟!

 

 

 

 

ز.م : تا چیزی مغفول نماند ... برای ثبت در حافظه ی ضعیف ما انسانها !!


دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1385

شانه بر شبی که  روی سینه ام افتاده است بکش ..

اینجا همه برای شنیدن حرف میزنند 

تا با شنیدن دردهایشان ؛

آخرین بوسه ات ، بارها وبارها تداعی شود ..

و من باز هم به یاد از تو نوشتن بیافتم .

مانیتورم ، سرطان نامه های ننوشته است !!

با تو ام .. تو

تو بودی که پاندول زندگی را در گلوی من گیر انداختی ؛

تا اکنون ببینم که به قدر هزار مرگ ، متهم به زندگی ام !!

در تماس با دری که مماس با تو در ادامه میرسد ؛

سعی میکنم سفید بمیرم ..

زیرا که به باکره گی  عشق ، ایمان دارم ...

راستی ... من که هنوز مرد نشده ام ؟!

قرار بود که تو ...

...

مثل دنگ دنگ ناقوس کلیسا روی تختم افتاده ام ..

آدم چقدر به عقربه ها متکی است .. مگر نه ؟!

جهان ؛ کودکانه ای مرموز است

و من

کنار گونه های محتملی از بشر ایستاده ام

و تمام دستها

برای کشیدن دراز شده اند  ...

البته ،  فرض میکنم که بیدارم ؛

در زمینی که فرض میکنم سهم من است .

وگرنه ، خانه ؛ سرقتی موروثی است !!

باید خیال کنم که بیدارم

و برای دردی که میکشم ، دلیل بیاورم ..

و این احتمال جبری است که تو برایم تعیین کرده ای ..

یادم باشد این بار که برگشتم ؛

باطری تمام ساعتهای زمین را در بیاورم  !!

درون دایره ای بن بست ،

دو دست به باد سپرده ، تمام حقیقت من است ..

و گناه ، معصومیتی مطرود است  - درون دایره ی تردید –

صامت / مچاله / فراموشی / مرگ

دیدی چه زود پیر شدی زمین ؟!


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146539