وقتی که در حوض گناهانم آبتنی میکنی ؛
همیشه درصدی از لذت ، به غم آذین شده است ..
هیچ لبخندی مطلق نیست
مثل وقتی که پلکم را میبندم
میفهمی ؟
او نیز از روزی که هستی ام شد ، به نابودی ام خندید ...
من ولی باور نکردم ... تا اتفاق دچار قانون شد !!
و در آخر کار ، او قرنها از من فاصله داشت
- نمیدانم زمان چقدر از او بزرگتر بود -
من ابله نیستم .. و داستان تو را از برم !!
تو صدای مرا بیشتر شنیده ای
اما به راستی ، هرگز صدایت نکرده ام !!
چطور بیابانی به من میدهی تا امنیت اغفالم کند ؟!
از آدمها هیچ نمانده است
و صورت عشقم در پرسپکتیو راه شکسته است !!
"راه شیری" تنها اشاره بود
تا بدانم که کهکشان سوراخ ناتوانی بیش نیست !!
وگر نه میپذیرفتم که در طومار زندگی باید پیچید ...
نگاه کن
هیچ زوجی نسبت برابر ندارد
و تئوری در مقابل عصیان خمیده است .
- این را من با تمام وجودم درک کرده ام –
تا سوشیانت نمیدانم چندم
در برابر فلسفه به سخن در آید ...
من هم حق دارم به آنسوی ماه فرار کنم ..
تابستان نفرتم ، هزار فصل از عاشقی بهار فاصله دارد !!
اگر باختم ،
به من بقبولان که برای همیشه سیاه بپوشم
و روی کفشهایم دو شمع روشن کنم ... |