روحم دامنش را جمع می کند
نه این که آلوده اید ... نه !
می شناسمتان ...
حباب های عفونت ، سگهای گربه صفت
در میان شما زندگی نه ! که زنده بوده ام
هیچ نیستید جز ماسک های تهی
صورتک هایی بر وقاحت قورباغه
خمیر دندان های چرک و مرگ
پیامبران قانونی
فاضلاب های دروغ و تهمت
من در میان شما بودم ...
سگی میان سگان ؛ ماسکی در بالماسکه ؛ عفریتی در جهنم ...
روحم آلوده ست و از آن این شعر آلوده !!
راهی نبود جز خروج از میانتان
از آن لحظه نامه نمی نویسم
شعر نمی گویم ، درد نمی گیرم
تف نمی کنم سر بالا که شما منید و من شما
چهارپایان متفکر در آخور روزنامه ها
سگهای چهار چشم در بانک
اجتماع میکروب های اقتصاد و شعر
تعفن قدرت ... !!
من از شما هستم
صبرم می گوید بشاش و مسخره کن
اما من به خجالتم گوش می دهم
که با دستهای سرخش دامنم را جمع می کند ... !!
دارم می روم ... دارم می روم ...
|