سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 مرداد ماه سال 1385

قول‌ داده‌اَم‌،
هنگام‌ِ شنیدن‌ِ نامت‌ بی‌خیال‌ باشم‌ !
از این‌ قول‌ درگُذر !
چرا که‌ با شنیدن‌ِ نامت‌
صبرِ ایوب‌ را کم‌ دارم‌،
برای‌ فریاد نزدن‌ !
خنجرت‌ را از سینه‌اَم‌ بیرون‌ بکش‌ !
بگذار زنده‌گی‌ کنم‌ !
عطرت‌ را از پوست‌ِ تنم‌ بگیر !
بگذار زنده‌گی‌ کنم‌ !
بگذار زنی‌ را بشناسم‌
که‌ نامت‌ را از خاطرم‌ پاک‌ کند
وَ کلاف‌ِ حلقه‌ شُده‌ی‌ گیست‌ را
از دورِ گلویم‌ بگشاید !
بگذار بی‌تو راه‌ بروم‌ُ
بی‌تو بر صندلی‌ها بنشینم‌...
در قهوه‌خانه‌هایی‌ که‌ تو را به‌ یاد ندارند !

بگذار نام‌ِ زنانی‌ را که‌ به‌ خاطرِ تو کشته‌اَم‌،
به‌ خاطر بیاورم‌ !
بگذار زنده‌گی‌ کنم‌ !

 

نزار قبانی - باران یعنی: تو بر می گردی !


یکشنبه 22 مرداد ماه سال 1385

روحم دامنش را جمع می کند

نه این که آلوده اید ... نه !           

می شناسمتان ...

حباب های عفونت ، سگهای گربه صفت

در میان شما زندگی نه ! که زنده بوده ام

هیچ نیستید جز ماسک های تهی

 صورتک هایی بر وقاحت قورباغه

خمیر دندان های چرک و مرگ

پیامبران قانونی

فاضلاب های دروغ و تهمت

 من در میان شما بودم ...

سگی میان سگان ؛ ماسکی در بالماسکه ؛ عفریتی در جهنم ...

روحم آلوده ست و از آن این شعر آلوده !!

 راهی نبود جز خروج از میانتان  

از آن لحظه نامه نمی نویسم

شعر نمی گویم ، درد نمی گیرم

تف نمی کنم سر بالا که شما منید و من شما

چهارپایان متفکر در آخور روزنامه ها

سگهای چهار چشم در بانک

اجتماع میکروب های اقتصاد و شعر

تعفن قدرت ... !!

 من از شما هستم

صبرم می گوید بشاش و مسخره کن

اما من به خجالتم گوش می دهم

که با دستهای سرخش دامنم را جمع می کند ... !!

دارم می روم ... دارم می روم  ...

 

 


جمعه 20 مرداد ماه سال 1385

 آدم ها بی هم فکر می کنند. آدم ها به هم فکر نمی کنند. اگر به هم فکر کنند ، باهم فکر نکرده اند و فکرهاشان دور از آدم ها با هم درگیر می شود. آدم ها با فکرهاشان. فکرها با آدم هاشان ...

آدم ها از کنار هم رد نمیشوند ، همدیگر را رد می کنند و یکدیگر را سانسور...  هم دیگر را یک دیگر می کنند ... 

آدم ها "یکدیگر" را دوست ندارند. آدمها "یک دیگر" را دوست دارند.

 "یک دیگر" آنها را می خنداند. می گرداند. می راند. می پوشاند. می خوراند. می رواند. می دیگراند ...

آدم ها مصرف می کنند یکی را و دور می ریزند دیگری را. آدمها یک دیگرند و دیگرند و رند و د.

آدم ها دالند بر حرفی که هر بار یک چیز خوانده می شوند: یکبار الف. یکبار ب. یکبار د. یکبار ی  ....

 

 

 ز.م :خودکار را وارونه میگیرم که روی حرفهایش تامل کند ...  این بهترین تنبیه است !!!


جمعه 13 مرداد ماه سال 1385

 

که می با دیگری خورده‌است و با ما سر گران دارد ... !


شنبه 7 مرداد ماه سال 1385

دیشب خواب دیدم کارخونه ی چاپ پول داشتم
چاپخونه نه ، کارخونه ی چاپ پول !!
و تو داشتی تو یه بانک کار میکردی  و فقط پولا رو میشمردی
با حساب کتاب و دقیق
پولایی که مال خودت نبود ...
در حالی که کارگرای کارخونه ی من  پولارو با فرقون جابجا میکردن
و هر چقدر دلشون میخواست میذاشتن تو جیبشون
یه مشت ازون پولا رو برداشتم رفتم میرداماد !!
جایی که روانکاو ساعت سه و سی بهم وقت داده بود
بعضی حرفا رو فقط به یه روانکاو میشه زد
چون میدونی اون فقط به دید یه مساله نگاه میکنه به قضیه
اصلن هیچ درگیری عاطفی ای پیش نمیاد
در نتیجه لازم نیست برای گفتن حرفات جمله انتخاب کنی
و مواظب باشی که حرفی نزنی که بهش بر بخوره
یا بخواد بعدن اونو بزنه تو سرت که چرا اینو گفتی !!
یهو ساعت سه و سی دقیقه ی فردا شد
 به مادرم گفتم چی شد ؟! چرا هیچی یادم نمیاد ؟!
اصلن از موقعی که سکه ی دویست و پنجاه و هشت ریالی رو
توی اون تلفن همگانی لعنتی انداختم
و کد دو صفر نود و هشت رو گرفتم
دیگه هیچی یادم نمیاد ... !!
انگار تا همین الان توی خواب بودم
و موقع بیدار شدن اون روانکاوه هیپنوتیزمم کرده که هیچی از صحبتاش یادم نمونه
مادرم گفت شاید ....
اومدم لب پیشخون :
مسئول صندوق گفت ساعت کاری من تموم شده
گفتم خانوم من فقط هزار و صد و بیست تومن میخوام
گفت ببخشید ساعت کاری من تموم شده
الان یه نفر دیگه میاد کارتونو راه میندازه
مادرم گفت شاید
...


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146489