سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 22 شهریور ماه سال 1385

هرگز

هیچ  شبی  از خواب  تو  دور نبوده ام 

ردٌ زخم  چهره ام 

گواه  این  آتش  است ...

من  در دست های  باد ویران  نمی شوم 

با این  وصف 

دیگر هیچ  امیدی  به  مرگ  طبیعی  ندارم  !

گور خود را بی خود می کنم !

از راوی  شنیده ام :

گامهای  گم شده  در راهند

ستاره های  خسته 

چشم  بسته غیب  نمی گویند ... !!

می خواهم

به بچه های زمین

نام تو را ، بگذارم

و در هفت توی کیک تولدت پنهان کنم ..

هنوز یادم هست

چقدر ، دوستم می داشتی

شاید : به یاد داری که من برایت می مردم ...

از ما که اینچنین گذشت به نا کامی

سوء تفاهم نشود

می خواستم بچه هامان

با هم ، دوست باشند ... !!!

 


شنبه 11 شهریور ماه سال 1385

۱- گله های شادی ام را به یک چوپان خوب اجاره (یا اجازه!) می دهم، کسی هست چوپان شادی هایم شود؟! از هرز خندیدن خسته شده ام!

۲ - تو چقدر شبیه لبنانی! مثل لبنان،  انگار شرق و غرب در تو به هم رسیده اند، پوست سفید و دماغ سربالا و چشمان سبز سیدی ات  را از غرب گرفتی و آن شرم مرموز ته چشمهایت را از شرق، دو نگاه از من به گروگان گرفته ای، مواظب جنوب ات باش!

پ.ن : وقتی رشته ی تحصیلی و احساسات این بهمن خان با هم قاطی میشه ؛ نوشته هاش هم اینجوری میشه دیگه !!

--------------------------------------

۳ - « نمیدونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم ؟  .... نمیدونم که تو حل مشکلی یا مشکلم

با تو عاشقانه بودم پس چرا ... حسرت یه روز عشق موند به دلم 

.................

توی این غربت پر هول و هراس ... دارم عین ماهیا جوون میکنم

خسته ام از تظاهر ایستادگی ...  جای دندون هزار گرگ رو تنم

نه کسی میدونه که من چی میخوام ... نه خودم دونستم عیب کار کجاس .... »

 

ز.م : آخه یکی نیس به من بگه تو که جنبشو نداری چرا میری کنسرت این پسره ؟! اونم با اعمال شاقه !!


دوشنبه 6 شهریور ماه سال 1385

دلم بدجوری برای گذشته لک میزند !!

عکسها ، آینه آینده اند ، نه شرح حال گذشته!

به این قابهای حسرت که می نگرم ،

مغزم انگار بزاق ترشح می کند در برابر تمبر هندی !!!

نه!!  .. شک نکن!!

گذشته هم نیای امروز است،

نامرد و نامراد!!

اما انگار دل من

عادت دارد که عادت کند به شب و روز!

زالو نیستم

که بچسبم به چشمه ی پرخون

سیراب که شدم ؛

همه چیز یادم برود تا رگ بعدی!!

کنه ام!!

که می چسبد حتی به تکه ای پوست مرده!!

و تا دونیمه اش نکنند،  این غنیمت بی قیمت را رها نمی کند!

دلم بد جوری می گیرد

نه به خاطر گذشته  ، که از ترس امروز و آینده

یادم می افتد دیروز هم مثل امروز بود

و می ترسم از امروزی که چه زود دیروز می شود!

ما،

فقط یک لحظه ایم ، میان خاطره و  هراس

لحظه ی حال ، بین خاطره دیروز و هراس فردا ...

و چه آسان این لحظه را به دو توهم رفته و نامده می فروشیم!

خوش "حال" بودن کافیست اگر گذشته و آینده بگذارد!!

اما من هنوز دلم می لرزد

که مبادا رفاقتهای امروز هم

تنها آینه دقی شود برای فردای تنهایی و دوری...

کاش زالو بودم ... !!

 

 


جمعه 3 شهریور ماه سال 1385

آنان که به شادی ام نمی آسودند

یک عمر در انتظار فرصت بودند

تا من به تو اعتماد کردم آنها

دستان تو را به خون من آلودند !!

پای سند قتل من انگشت زدند

این قوم مرا به نیت کشت زدند !!

خنجر خوردم ، ولی نمی بینمش آه

یعنی که مرا دوباره از پشت زدند ...

 

 

 

 پ.ن : رقص روی سیمهای خاردار ...

 


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146475