اول شخص کسی جز من نیست
اما باید اسمش محرمانه بماند و جای خود را سر خاک نابوکوف تعیین کند !!
چون با دخول اسپرماتوزوئید به درون اوول ؛
میتوانم یک حرف را به تو بزنم
یا حتی بپرسم که دیگر چه چیزی را اصلن به یاد نمی آوری ؟
پس در کمتر از نیم ساعت ، از جایی که هستی تکان نخور !!
تلفن زیر شنود است !!
و من واقعا متاسفم که این مساله را در چنین موقعیتی مطرح میکنم :
چرخش دائم زمین به دور خورشید ، مربوط به تصادفهای رانندگی است
اما به دلیل نوزده بار سوء قصد به جان یاسر عرفات
و کشته شدن صدو بیست و سه نفر – قبل از مرگش –
و مجروح شدن یک نفر در فلسطین اشغالی ؛
از اولین تلفن عمومی شهادت میدهم که من دارم با خودم کلنجار میروم
که به تو زنگ بزنم
یا صبر کنم که این حس هم مثل باقی بغض های فروخورده ام از بین برود
←
احترام ... به همین شکلی که هست ... !!
یعنی دقیقا با هفت روز از هفته به طور متوالی توی قاب عکس
و اینکه ما هنوز کسی را برای تدفین تدارک ندیده ایم !!
پس به مرور تصور میکنیم که قرار است فاجعه ای رخ دهد ؛
که هر نوع تجربه ای در آن به عمد ناتمام مانده ... – مانده ؟ -
خب اگر موافقید ، امروز را یکشنبه فرض کنیم ...
البته این یکشنبه با 13 فروردین 1385 فرق دارد !! - -
از اینجا به بعد ، من دارم نقش بازی میکنم ...
نمی بینید که هی دارم شعر مینویسم ؟!؟!
اما از آنجا که دوره ای از زندگی ، همان رابطه ی متن با خودش میباشد
یعنی فهمیده شده است ... -
یعنی بر ما اثر میگذارد ...
چون اصلا دیگر وجود ندارد –
و از نظر "هایدگر" هرمنوتیک چیزی جز فرآیند فهم بالذات نیست ؛
بنابراین فرض کنید : دلتنگی ، پیش زمینه ی همه چیز است ... !!
حالا اگر شعر برود ؛ هیچ چیز باقی نمی ماند ...
ز.م : این خل و چل بازم جا عوض کرده !!
|