سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 مهر ماه سال 1385

این آهنگ توی بلاگ پریسا رو از سر شب که گوش دادم همش تو دپم ... !!

تا الان فک کنم یه صد باری گوشش دادم .. یاد غصه های خودم افتادم .. گفتم اگه اینجا ننویسم ممکنه لال بمیرم !!

آهنگ مال یه سریال تلویزیونی ترکی هستش به اسم : zamansiz ask

اینم تکست آهنگ ... هرکی مشکل ترجمه داشت از بزرگترش بپرسه !!

kar tanesi gibi nazlı
kuş kanadı gibi kırık
yar tenine haram değdi
zamansız bu ayrılık

kalbimi gömdüm toprağa
ıhlamurlar kan ağladı
Nasıl bir vedadır bu yar
gözyaşın gözümden damladı

dillerim lal dokunmayın
askı bende,sokulmayın
başımı bana (yere) Eğdirdi
bu yarayı kanatmayın

el yastığı yaban gelmezmi
icin benim kadar üzülmezmi
her dünyada ahım peşinde
aşkın bana hesap vermezmi

 


چهارشنبه 26 مهر ماه سال 1385

به دلیل سبیلهای رضاخان در شهریور 1320

قصه باید از اینجا شروع میشد !!

دقیقا مثل صدای مهیبی که انحلال خودش را اعلام میکند ...

و اینکه اتفاقی نیفتاده باشد

مثل آرمان خواهی عمدی در عکسهای گذشته !!

تا هرگونه رابطه ی احتمالی توی پرانتز ، از ادامه ی این ماجرا مهیج تر جلوه دهد ..

فکرش را بکن ...

مثلا اگر سلمان رشدی در عراق کشته میشد ؛

همه ی شخصیتهای تاریخی ،

روال طبیعی ایران را شبیه یک شوخی احمقانه از سر میگرفتند !!

و این قصه در زندگی شخصی ما هم دائما تکرار میشود ..

تا در نظر داشته باشیم که حتما چیزی سرگرم کننده از چیزی تکان دهنده تعریف کنیم  !!

اما من ، فراموش میکنم در این لحظه ی حساس که

منظورم از تقویم سال پیش ، نمیتواند برای اولین بار این تصور را کاملا از بین ببرد که :

"  نامت را نمیدانستم ... !! "

از این به بعد دیگر یک جا هم نمیگذارم از من عکس بگیرند

تا جایی باشد که بتوانم از آنجا بروم ...

 

 

 

 

ز.م :  با اینکه توجهی به آمار بازدید کننده ها و اینجور خزعبلات ندارم ؛

 ولی این پرشین استت  به شدت حس فضولی آدمو تحریک میکنه ... خوشمان آمد !! 

منم گذاشتمش توی بلاگم ... واسه ی ارضاء حس فضولی خودم و ملت آمار گیر و فضول !!


پنجشنبه 13 مهر ماه سال 1385

اول شخص کسی جز من نیست

اما باید اسمش محرمانه بماند و جای خود را سر خاک نابوکوف تعیین کند !!

چون با دخول اسپرماتوزوئید به درون  اوول ؛

میتوانم یک حرف را به تو بزنم

یا حتی بپرسم که دیگر چه چیزی را اصلن به یاد نمی آوری ؟

پس در کمتر از نیم ساعت ، از جایی که هستی تکان نخور !!

تلفن زیر شنود است !!

و من واقعا متاسفم که این مساله را در چنین موقعیتی مطرح میکنم :

چرخش دائم زمین به دور خورشید ، مربوط به تصادفهای رانندگی است

اما به دلیل نوزده بار سوء قصد به جان یاسر عرفات

و کشته شدن صدو بیست و سه نفر – قبل از مرگش –

و مجروح شدن یک نفر در فلسطین اشغالی ؛

از اولین تلفن عمومی شهادت میدهم که من دارم با خودم کلنجار میروم

که به تو زنگ بزنم

یا صبر کنم که این حس هم مثل باقی بغض های فروخورده ام از بین برود   

 

   

احترام ... به همین شکلی که هست ... !!

یعنی دقیقا با هفت روز از هفته به طور متوالی توی قاب عکس

و اینکه ما هنوز کسی را برای تدفین تدارک ندیده ایم !!

پس به مرور تصور میکنیم که قرار است فاجعه ای رخ دهد ؛

که هر نوع تجربه ای در آن به عمد ناتمام مانده ... – مانده ؟ -

خب اگر موافقید ، امروز را یکشنبه فرض کنیم ...

البته این یکشنبه با 13 فروردین 1385 فرق دارد !! - -

از اینجا به بعد ، من دارم نقش بازی میکنم ...

نمی بینید که هی دارم شعر مینویسم ؟!؟!

اما از آنجا که دوره ای از زندگی ، همان رابطه ی متن با خودش میباشد

یعنی فهمیده شده است ... -

یعنی بر ما اثر میگذارد ...

چون اصلا دیگر وجود ندارد –

و از نظر "هایدگر" هرمنوتیک چیزی جز فرآیند فهم بالذات نیست ؛

بنابراین فرض کنید : دلتنگی ،  پیش زمینه ی همه چیز است ... !!

حالا اگر شعر برود ؛ هیچ چیز باقی نمی ماند ...

 

 

 

 

ز.م : این خل و چل بازم جا عوض کرده !!

 

 

 

 


سه شنبه 4 مهر ماه سال 1385

« چند وقتی است که
کم پیدا شده ام......
چند وقتی است که به عمد،
خود را در هیاهوی کار پنهان کرده ام.
سریع تر از آنکه بفهمم وقتم تمام می شود و فردا سلام می کند.
فرصت نوشتن هم در ویرانه های زمان گم می شود.
لبخند نیز فراموش کدهای رایانه قیافه ای برایم نمی گذارد.

اما...
فرار کردم از دغدغه های بیهوده
و نوشتم.....

جایی دیدم که علی (ع) می گوید:  اگر نادان سکوت کند، مردم دچار تفرقه نمی شوند

و اندیشیدم که سکوت چه زیباست برای آنچه نمی دانم.
و گفتن چه سخت است برای آنچه می دانم.

جادویی یاد گرفته ام!
جادوی بی خیالی

بی خیالی به گذشته
به اضطراب آینده
به حرف مردم نادان
به هر چه پلیدی است
به حسودی
به مال
به کارهایی که مرا به زنجیر می کشند
و به هر چه مرا به اسارت می برد.

و لبخند
و لبخند به فردا
و زندگی در حال
و اندیشه به خود
و شکر زندگی بی نهایت بلندی که خدا هدیه ام کرده.

برنده ی این میدان منم ... »

 

 

ز.م :  مینویسم دوست .. نقطه نمیگذارم ؛  اگر ماندی تو بگذار ...


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146453