سلام
حالت چگونه است؟
خوبی؟
راستی! زندگی تو با آن دیگری چگونه میگذرد؟ بی من؟
سادهتر است؟
نیست؟
زندگی تو با مردی معمولی چگونه است؟
بیهیچ بارقهای از اولوهیت؟
اینک که سلطانت خلع شده (و تو خود از تخت به زیر آمدهای)
زندگیات چگونه است؟
غرغر میکنی؟
به خود میپیچی؟
چگونه از خواب برمیخیزی؟
تاوان عامیگری جاودان
بیچاره میتوانی با این تاوان؟
زندگیات نازنین! اکنون با آن دیگری چگونه است
ای آن که تو را برای خود برگزیده بودم؟
این غذا برایت خوشمزهتر است؟ مطبوعتر است؟
اگر دلت را به هم زده ناله نکن
راستی هنوز هم دروغ میگویی؟
و آیا آن دیگری نیز مدام خود را به نفهمی میزند؟
میتوانی دوستش بداری؟
از آنچه میان و من تو گذشت
چیزی برایش گفتهای آیا؟
زندگی تو با یک سایه چگونه است
تویی که به طور سینا گام نهادی؟
زندگیات با غریبهای از این جهان چگونه است؟
میتوانی (رک باش) او را دوست بداری؟
یا احساس شرم میکنی؟
گویی افسار زئوس بر پیشانیات بسته باشد؟
زندگیات چگونه است؟
سالم هستی؟
بعد از من دیگر چه کسی برایت آواز سر میهد؟
ساز میزند؟
بیچاره چگونه درد وجدانی هماره بیدار را تاب میآوری؟
زندگیات با جنسی بازاری
با قیمتی ارزان چگونه است؟
پس از مرمر بدخشان
اکنون زندگیات با غبار گچ
چگونه است؟
دلت خوش است که دلدار تازه ای داری
حالا که میلی به جادو نداری
زندگیات چگونه است
با مردی خاکی
بدون حس
نازنین!
زندگی ات با آن دیگری
چگونه است بی من؟
خوشبختی؟
نیستی؟
در گودالی حقیر
زندگیات
چگونه است، عشق من؟
آیا به همان سختی زندگی من است با کسی دیگر؟
مدتها پیش از این، یوسف اباذری این شعر تسوتایوا، شاعره ی روسی، را برایم دکلمه کرد که خود آن را ترجمه کرده بود؛ نخستین بار شنیدن این سروده چنان مرا مسحو ر کرد که از اباذری خواستم آن را چند بار دیگر هم برایم قراءت کند. این از نوادر اشعاری بود که مرا تا مدتها مات و مبهوت کرد؛ عمیق، زیرکانه، ساده و تاثیر گذار.
شعر او مثل خود روسیه سرد است و منجمد کننده؛ تا مغز استخوان را می سوزاند. شعر اصلی و ترجمه آن البته آن چیزی که اینجا نوشتم نیست. من در ترجمه اباذری از شعر تاسوتایوا تغییراتی دادم. کمی چکش کاری کردم تا ایرانیزه شود و زبان آن را مردانه کنم؛ چیزهایی هم به آن اضافه کردم. ولی شعر همچنان متعلق به تسوتایوا است.
تسوتایوا زندگی دردآوری را تجربه کرد؛ از شوروی رانده و به تاتارستان تبعید شدِ در فقر زیست. خانواده او از هم پاشیده شد ... و در 48 سالگی در سال 1941 و در تنهایی خود را حلق آویز کرد.
پایان این شعر نیز میبایست چنین میبود!
پ.ن : کپی رایت : بچه درویش |