مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 آبان ماه سال 1385

همه چیز ، همین طوری هم قلنبه است

زندگی را سخت تر می گیری با مهربان شدنت!

قایم باشک با موشک ؟ ... موش موشک با بچه ی نیچه ؟ ... نیشخند با ریش ریش پتوهای اتحاد ؟

دیگر سینما رفتن بس است ...

همه ی عمر شاهد هذیان هایم بودم

همه ی عمر  شناسنامه ای به این کلفتی در من جا نشد !!

چه لطفی داشت الاکلنگ ؟ ...

جلو که می روی ، عقب تری ...

عقب که می روی ، جلو تری ...

من که نمی دانستم ... اصلن یادم رفته بچگی هایم!

چی ؟

چه احمقانه ! ...  تیزی قدغن است ؟

سیگار برای سلامتی ... چی ؟  مضر ؟

ولمان کن ترا به خدا !!

من مانده ام این ساعت ِسگ مصّب ؛     

تا کی فکر می کند همینجوری با باطری تقلبی تیمارستان را پیش می برد ...؟ !

 

 

 

 

 

ز.م : بازم این بچه های باشگاه اندیشه ترکوندن !!

          فلسفه‌ چیست‌ و چرا ارزش‌ مطالعه‌ و تحصیل‌ دارد؟ (دیدگاه‌ ا.سی‌.یونیگ‌)   بخش اول     بخش دوم

  

تست آی کیو !! : هرکی تونست مقاله ی منو توی سایت باشگاه اندیشه پیدا کنه جایزه داره !! ( به جون بچم میدم !! )

 

ز.م ۲ : دلم واسه قلی ( گوشه گیر یا لکتر هم بهش میگن ) تنگ شده  !! 

          آخه بامرام !! حالا ما یه چیزی گفتیم .. تو باید زرتی قهر کنی ؟! 

          البته آمارتو دارم که به اینجا سر میزنی ..

          ولی خدائیش یه نظر بده یه کم با هم قاطی کنیم !!  ( ورسیون پست مدرنیستی از مازوخیسم !! )

 

 

 


جمعه 26 آبان ماه سال 1385

 

 

 

در کتاب کلفت

سخن از تنهایی بود

تنهایی یک بستر ، نه تنهایی من

خاکستر گفت :

آتش را می بخشم ؛

تبر را هرگز ... !!

 

 ز.م : از جاده ها خبری نیست ... من هنوز از خیابان بیزارم !!

 

 


جمعه 19 آبان ماه سال 1385

سلام

حالت چگونه است؟

خوبی؟

راستی! زندگی تو با آن دیگری چگونه می‌گذرد؟      بی من؟

ساده‌تر است؟

نیست؟

 

زندگی تو با مردی معمولی چگونه است؟      

 بی‌هیچ  بارقه‌ای از اولوهیت؟

اینک که سلطانت خلع شده (و تو خود از تخت به زیر آمده‌ای)

زندگی‌ات چگونه است؟ 

 غرغر می‌کنی؟

به خود می‌پیچی؟

چگونه از خواب برمی‌خیزی؟

 

تاوان عامی‌گری جاودان

                   بی‌چاره می‌توانی با این تاوان؟

 

زندگی‌ات نازنین! اکنون با آن دیگری چگونه است

 ای آن که تو را برای خود برگزیده بودم؟

 

این غذا برایت خوشمزه‌تر است؟            مطبوع‌تر است؟

اگر دلت را به هم زده ناله نکن

راستی هنوز هم دروغ می‌گویی؟

و آیا آن دیگری نیز مدام خود را به نفهمی می‌زند؟

می‌توانی دوستش بداری؟

 

از آنچه میان و من تو گذشت

 چیزی برایش گفته‌ای آیا؟

 

زندگی تو با یک سایه چگونه است

تویی که به طور سینا گام نهادی؟

 

زندگی‌ات با غریبه‌ای از این جهان چگونه است؟

  می‌توانی (رک باش) او را دوست بداری؟

یا احساس شرم می‌کنی؟

گویی افسار زئوس بر پیشانی‌ات بسته باشد؟

 

زندگی‌ات چگونه است؟

 سالم هستی؟

 

بعد از من دیگر چه کسی برایت آواز سر می‌هد؟

ساز می‌زند؟

 

بی‌چاره چگونه درد وجدانی هماره بیدار را تاب می‌آوری؟

 

 زندگی‌ات با جنسی بازاری

با قیمتی ارزان چگونه است؟

پس از مرمر بدخشان

 اکنون زندگی‌ات با غبار گچ

چگونه است؟

 

 دلت خوش است که دلدار تازه ای داری

حالا که میلی به جادو نداری

 زندگی‌ات چگونه است

با مردی خاکی

 بدون حس

 

نازنین!

زندگی ات با آن دیگری

چگونه است بی من؟

خوشبختی؟

نیستی؟

در گودالی حقیر  

 زندگی‌ات

چگونه است، عشق من؟    

  آیا به همان سختی زندگی من است با کسی دیگر؟

 

 

مدتها پیش از این، یوسف اباذری  این شعر تسوتایوا، شاعره ی روسی، را برایم دکلمه کرد که خود آن را ترجمه کرده بود؛ نخستین بار شنیدن این سروده چنان مرا مسحو ر کرد که از اباذری خواستم آن را چند بار دیگر هم برایم قراءت کند. این از نوادر اشعاری بود که مرا تا مدتها مات و مبهوت کرد؛ عمیق، زیرکانه، ساده و تاثیر گذار.

شعر او مثل خود روسیه سرد است و منجمد کننده؛ تا مغز استخوان را می سوزاند. شعر اصلی و ترجمه آن البته آن چیزی که اینجا نوشتم نیست. من در ترجمه اباذری از شعر تاسوتایوا تغییراتی دادم. کمی چکش کاری کردم تا ایرانیزه شود و زبان آن را مردانه کنم؛ چیزهایی هم به آن اضافه کردم. ولی شعر همچنان متعلق به تسوتایوا است.

تسوتایوا زندگی دردآوری را تجربه کرد؛ از شوروی رانده و به تاتارستان تبعید شدِ در فقر زیست. خانواده او از هم پاشیده شد ... و در 48 سالگی در سال 1941 و در تنهایی خود را حلق آویز کرد.

پایان این شعر نیز می‌بایست چنین می‌بود!

 

 

 

پ.ن : کپی رایت : بچه درویش


چهارشنبه 17 آبان ماه سال 1385

 

«زخم» ی غایب است...

همان که همیشه اینجور وقت‌ها توی کلاس ،

انگشتش بالاتر از دیوار بود  !!

وقتی به خودت می آیی ، نمی دانی از کجا خورده ای     

فقط مزه ی رَحِمی بیگانه توی دهن‌ات می لیسد  بقایای آینده را !!

اینجور وقت ها ؛ هیس لازمی !!

معلوم نیست کجایت را باید به دیگران نشان دهی

تا به کدام نوع بیمارستان لازمت کنند !!

ملاحظه کن!

امکان هیچ نیازی نیست  ..

کجات می‌خارد ؟!

 

 

 

 

ز.م :  دعوا نکن ؛ بوس کن !!

 


پنجشنبه 11 آبان ماه سال 1385
 
چه میدانستم ...
وگرنه هیچوقت چشم نمیگذاشتم
یا آنقدر نمیشمردم که بروی و ...
تو رفتی .. ولی
میبینی که
من هنوز کودک مانده ام !!
اگر شاید روزی بیایی ؛
دیگر چشم نخواهم گذاشت
و خواهم پرسید :
«  خاله ...  بازی دیگه ای بلد نیستی ؟؟  »
 
 
 

یکشنبه 7 آبان ماه سال 1385

 

احساس می کنی احساست مرده است

ظاهراً ، فرصت هجرت از خود

از دست داده ای

سر پیری ، معرکه گیری ...

-    عشق ، ورزیدنی ست

نه چیدنی !

-   دوست نه چندان عزیزم !!!

چاره ی تردید هایت ، امروز

ته چاهِ یقین است !؟

یک دانه ی حساب شده هم

نتیجه می دهد

این طبع دست آموز تو

گاو پیشانی سپید شده است

وقتی جوان بودی

راه خانه ، گم می کردی

اکنون که پیر شدی

خیلی دیر به خانه میرسی ... !!

 

 


چهارشنبه 3 آبان ماه سال 1385

 

 

 

او را که در من است ، به خانه میبرم ...

به نقشهای دراماتیک تبدیل میشویم

و میزانسن های یک عشق ابدی توی هم تکان میخورد !!

اصلن باران از آن روزی شروع شد که همه رفتند ...

 

 

 

 

 ز.م : بازگشت گودزیلا !! ( خودش گفته به من چه !! )

 وقتی دیشب گفت میخواد دوباره بنویسه کلی خوشحال شدم !! خوشحالم که روحیه ات رو بدست آوردی مرجان جان  (: 

 

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146435