از این بی ریشه روئیدن ، از این در سایه غلطیدن
از این تکرار دلگیرم ؛ بیا تا طعم بوسیدن !!
بیا هم رقص دورادور ؛ بیا رویای این شبکور
که رنجور از سماعم من ؛ از این با خویش رقصیدن
ببر من را به سرسبزی ، تو ای مفهوم بی مرزی
که سهم برگ و بارم نیست ، در این گلخانه پوسیدن
تو و خواب فراموشی ، من و با شب هم آغوشی
من و این بغض بی ساحل ؛ تو و بی وقفه خندیدن !!
نگو تقدیر من این بود ، نگو عاشق شدن این بود
هراس دوستت دارم ؛ عذاب سیب را چیدن
چه بی پرسش غزل بگذشت ، چه نا غافل ورق برگشت
دوباره گم شدن در خود ؛ دوباره دیده دزدیدن !!
دوباره مستی هر شب ، دوباره سوختن از تب
در این پس کوچه افتادن ، در آن پس کوچه شنگیدن !!
دوباره با تو دل دادن ، دوباره از تو افتادن
نشان آرزوها را ، از آغوش تو پرسیدن
دوباره دربه در بودن ؛ خراب هر گذر بودن
هجوم طعنه هایت را ، به سمت قلب پیچیدن !!
دوباره این شکستن ها ، دوباره چشم بستن ها
و از تو زخم خوردن ها ؛ ولی از تو نرنجیدن
کجائی سرو سر سنگین ؛ بیا تا این شب غمگین
که مثل پیچک وحشی ، پرم از حس پیچیدن !!
یغما گلروئی – رقص در سلول انفرادی
|