افسانه جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 آذر ماه سال 1385

 

انگیزه – همیشه تصویر ماست ، خود ماست ، تفسیر ما

و خود ، به حس تعلق دارد

و حس ما بدون هیپوتالاموس – که از هر نخ سیاه و سفید افعی ها می سازد

راز کرم شدن را می داند:

ما اول ؛ مثلث قایم الزاویه بودیم  (فیثاغورسیان ترسو دانستند و نگفتند )

که  - من  - خدایی بود در بالا ترین رأسِ ما

و  - تو -  در دو سوی خط کشیده بود تا مای ِ ما

و میان دو تو خطی تا مای شما و افتاده در پای ما

من سرعت منم ...  تعینم که می کنید جایم را گم می کنم

ایستاده در یک نقطه  خالی از عریضه می چرخم

می چرخم  می چرخم  می چرخم  می چرخم  می چرخم می ... 

 

 

پ.ن :  

" طفلکی تازگی عاقل شده بود .. به سرش هوای حوا زد و رفت "  ....

ناصر عبداللهی هم  به دریا زد و رفت .. پشت پا به رسم دنیا زد و رفت ..  یادش زنده و روحش شاد

 


سه شنبه 28 آذر ماه سال 1385

 

 

از این بی ریشه روئیدن ، از این در سایه غلطیدن

از این تکرار دلگیرم ؛ بیا تا طعم بوسیدن !!

بیا هم رقص دورادور ؛  بیا رویای این شبکور

که رنجور از سماعم من ؛ از این با خویش رقصیدن

ببر من را به سرسبزی ، تو ای مفهوم بی مرزی

که سهم برگ و بارم نیست ، در این گلخانه پوسیدن

تو و خواب فراموشی ، من و با شب هم آغوشی

من و این بغض بی ساحل ؛ تو و بی وقفه خندیدن !!

نگو تقدیر من این بود ، نگو عاشق شدن این بود

هراس دوستت دارم ؛ عذاب سیب را چیدن

چه بی پرسش غزل بگذشت ، چه نا غافل ورق برگشت

دوباره گم شدن در خود ؛ دوباره دیده دزدیدن !!

دوباره مستی هر شب ، دوباره سوختن از تب

در این پس کوچه افتادن ، در آن پس کوچه شنگیدن !!

دوباره با تو دل دادن ، دوباره از تو افتادن

نشان آرزوها را ، از آغوش تو پرسیدن

دوباره دربه در بودن ؛ خراب هر گذر بودن

هجوم طعنه هایت را ، به سمت قلب پیچیدن !!

دوباره این شکستن ها ، دوباره چشم بستن ها

و از تو زخم خوردن ها ؛ ولی از تو نرنجیدن

کجائی سرو سر سنگین ؛ بیا تا این شب غمگین

که مثل پیچک وحشی ، پرم از حس پیچیدن !!

 

 

 

یغما گلروئی – رقص در سلول انفرادی

 

 


جمعه 24 آذر ماه سال 1385

 

 

پیش از به دنیا آمدن هم

برای تو نمی آمدم

و حالا که برگشتی هم برنمی گردم !!

رفتن چه خوب و گشتن چه بهتر می شد اگر که باز گشتی در کار نبود !!

طی جاده ی چاله خورده ای که با من افتادی

چشمهایت را به دکمه های پیراهنم دوختی ؛

به دست هایم دل بستی

و با انگشتهای قد بلندم آنقدر بازی کردی که در گرم  آغوشِ تو سر گرم شد ...

آسمان به این عاشقی آنقدر آب دارد که ابری نشوی !!

تا در خیال واهی جنب نیم نگاهی که می اندازی نیافتاده باشم !!

-    روی رژ  صورتی ات در آینه  -

حرف اضافه ای در کار نیست

یعنی اضافه حرفی ندارم !!

احوال شراب خورده ای دارم  که از شرّ شرم خلاصش کرده ام  !!

و پشت گوشم دلایلی انداخته ام !!

از آبگیری که سر ریز کرده ام ،

هر چه می خواهی ؛ سطل سطل سطر بردار

که دنبالم آمدن آسان است ...

 پیچ  راهی را که از من گذشت ، اگر کمی بیشتر کنی

به حال منی می رسی که در حال عقب گردم !!

خیالی نیست

شاید مرگ سهم کسی باشد که با خودکار و دار خودش خواست بنویسد ...

چگونه پشت مردی می ایستی که پشت هیچ کس نیست  ؟

 

 مگر آدم با خواندن  چهار خط نوشته ی تکه پاره هم عاشق میشود

 

 

 

نطق خارج از دستور !! : تولدت مبارک مامان بزرگ  ... قضیه اون ریمایندر و اینا یادته که ؟؟ ...  آره ؟؟  ... خب خدار رو شکر !!

 


دوشنبه 20 آذر ماه سال 1385

 

 

براستی شگفت آور است انسان؛

آنکه بر واقعیت محتوم خود می شورد ...

آنکه بر خود می شورد !!

خدایان را خلق می کند

و در تیره روزی اش با آنان، می نشیند به راز و به نیاز ...

و آنگاه که خود به خدای گونه گی می رسد،

بر آسمان ها چنگ می افکند، تا طرحی نو در اندازد !!

هنگامی که به درد دیگران می گرید؛ پیامبر می شود ،

زمانی که عشق می ورزد؛ انسان است .

وقتی که مقاربت می کند؛ تعیّن حیوان است.

اما چون می خندد؛  

گاه خدا و  گاه شیطان است !!

و آنگاه که به تفکر می نشیند؛

خود ِ انسان است...

هنگامی که اندوه بر روانش غلبه می کند، شعر می سراید ...

و چون روانش بر اندوه می تازد ؛ دیوانه می شود !!

براستی کیست این موجود غریب

چنین سرگردان و  شوریده در محور خدا و شیطان ... ؟!

 

 

 

پ.ن :    " مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی ... "

 

 

 

 


پنجشنبه 16 آذر ماه سال 1385

 

۱ . نیازی به عذرخواهی نیس ...   این یه عادت معمولیه  ...
    حتی انسان‌های اولیه هم بعد از گفتن «سوک سوک»
     خودشون رو مینداختن تو بغل هم !!

۲. دو دسته آدم کامنت نمی گیرن !!  اونایی که لیاقت کامنت ندارن و اونایی که لیاقتشون کامنت نیست ...

۳ . معمولاً در تمام اوقات شرعی و غیرشرعی روز
     چیز نامشروعی برای چنگ زدن وجود دارد !!
     کسی می‌داند مواقعی که در خواب هستم ، برابر چه وقتی از روز است؟

 



 


چهارشنبه 15 آذر ماه سال 1385

 

دنبال واژه می‌گردم؛
از همان‌هایی که تو لای‌شان گم شدی؛
گم، محو، بزرگ، پیچیده…
تقصیر خودت بود، از اول هم بالغ بودی…

ز.م:   فصل هم، می‌شود واحد زمان باشد؛
        مثل روز، مثل ماه، دقیقه ..
        سه فصل گذشت ...

ز.م ۲ :  تو هیچ‌وقت نمی‌روی. یک اتفاق بزرگ (هر چه‌قدر هم تینی‌سایز باشد) نمی‌تواند آخرش (مثل می‌نی‌مال‌های دوست‌داشتنی) به خواننده واگذار شود ...

 


شنبه 11 آذر ماه سال 1385

عجب برف خری بود !!

دیشب از ساعت ۱۰:۴۵ شب تا ۵ صب توی ترافیک چمران بودم  !!

 

ز.م : دختر کوچولو ؟!  میدونی چیه  ...؟

راستش نه این « بی ام و  ۳۲۰ سرمه ای » مال منه ؛ نه  تو حتی به درد سکس میخوری !!

حالا که اینقده خوب حرف همدیگه رو میفهمیم پس بهتره بذاری موزیکمو گوش بدم !!

 

ز.م ۲ : غلطهای زیادی !! - حیف نونی که سر سفره ی زنده یاد شاملو خوردی -


سه شنبه 7 آذر ماه سال 1385

 

 

وقتی شما یک اسب وحشی را رام می‌کنید،
برای این‌که همگان اذعان داشته باشند که شما یک «رام‌کننده‌ی اسب حرفه‌ای» هستید !!
هیچ لزومی ندارد اسب‌تان وحشی باشد؛
هیچ لزومی ندارد حتی اسب باشد؛
فقط کافی‌ست موجودی باشد رام‌شدنی‌ که :
وقتی به خستگی شما پی برد، نیمه‌ی رام‌شده‌اش را بروز دهد -- بدون این‌که پشت ابر پنهان بماند !!

و

وقتی شما رام می‌شوید،
لزومی ندارد مقاومت کنید؛
یا حتی اعتراف به این‌که دفعه‌ی اول‌تان نیست
کافی‌ست صرفاً وقتی احساس خستگی کردید،
یا دیدید انگار آخرش هست،
رو به دوربین دست تکان بدهید !!
لزومی ندارد اعترافی بکنید؛
یا حتی مقاومتی در برابر رام شدن برای بار سوم !!
لازم نیست احساس خاصی داشته باشید
و یا حتی تلاش کنید چیزی را به‌یاد بیاورید؛
حتی خاطره‌ی اولین رام شدن‌تان،
حتی خاطره‌ی اولین رام کردن‌تان -- اگر جنبه‌ی انتقام‌جویی نسبی بدون مرجع هم داشته باشد.

 

ز.م : سه اپیزود همگرا  از یک  تجسم  :

1 :

 دنیا تسخیر شدنی ست؛
خواهد بود؛
رام؛
اهلی؛
با طعم نسکافه و کیک کشمشی !!

2 :

میدانم .. دلم می‌گیرد ...
یک قدم مانده به تسخیر تمام دنیا دلم می‌گیرد
که نکند تو، توی آن یک قدم نباشی و ...

3 :

دنیا تمام می‌شود ...
این هزارمین باریست که دنیا تمام می‌شود؛
و تو
همان دفعه‌ی اوّلش رفته بودی
...

 

 

After Publish :

 ساعت پست نوشته رو ببین :  00:00
تفکری که در خلاء باشه لاجرم در خلاء ثبت میشه !!

 

 

 

 


شنبه 4 آذر ماه سال 1385

 آی دگوری با توام -

قیمت سیگارت چنده ؟

پول تاکسی ات چنده ؟

 کرایه ماشینت چند؟

با تو ام آکله!

چند می گیری؟

میشه بعدش دوباره هم بکنم؟

بلدی بخوریش؟ میخوریش؟

به همون قیمت؟

رفیقم هم هست!

به همون قیمت؟

 

   بغض دخترک میترکه ..  سیگار و آدامس های توی دستش به زمین میافته ..

دستش شروع به لرزیدن میکنه ..

احساس میکنم دست من هم داره میلرزه ..

جلوی ماشینش میپیچم و ترمز دستی رو محکم میکشم .. دوستم دستمو میگیره

با صدای بلند بهم میگه : خر نشو آرش !!

دستشو پس میزنم .. پیاده میشم .. با لگد محکم میزنم توی در ماشینش ..

دوستم هم پیاده میشه ..

حرومزاده با سرعت ماشینشو عقب و جلو کرد و رفت ...

دخترک هنوز داره گریه میکنه ..  دوستم سیگارای دخترکو جمع میکنه ..

هنوز همه جا تاریکه ..  

دلم میخواست بچه بودم و سرمو میذاشتم توی بغل مامانمو یه دل سیر گریه میکردم ..

 

 

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146457