مار سیاه کارتونی که در خوابت از کاغذها می افتد
و لای دست و پایت می لولد ؛
از کدامین پر به ملکوت راه خواهد یافت – در جهنمی که از آن تو نیست - ؟!
خیلی ساده به سرایت شب مبتلا می شوی
و از حسادت مجسمه های بدپیکر به تنت ستاره میدوزی !!
از هرزه گی شکفتی که شاعر شوی ؟!
شب را فندک به فندک کنار سرخی ذغال وافور این و آن بگذرانی ،
و ساقهایت را به پناه شانه ای بگماری
تا در دشت اوراق بهادار بهانه ی عصمتت شوند ؟!
این سلسله کاغذ های روی مصبطه ی باغ
که قریب به ده سال از آفرینش شان می گذرد و صاحبانشان هنوز به آن " تلاور " میگویند را ؛
می شود با سیرکی از جنس دهان شیر آروغ زد !!
به رفاقتمان ، اینها سگ ناموسه های بی سحر آب قی کرده اند ...
جوانه که بزنی ، آن آقای مجسمه هم می پوکد ؛
و دیگر حتی به مخیله " محسن مخملباف " هم نمی آید که سکس را به فلسفه ربط دهد
و " سکس و فلسفه " ببافد !!
همه ی اینها را گفتم ؛ محض رضای معشوقه هایی جدیدی که هر دفعه از من درباره شان نظر می خواهی !!
وگر نه ما که مدتهاست عطای آغوشی گرم را به لقایش بخشیده ایم
و از آن همه حس فقط خاطراتش را نگه داشته ایم و بقیه را دو دستی داده ایم به یک نفر که حالش را ببرد !!
می بینی " وحشی " ؟! جگر هیچ " هند " ی سیاه تر از شبهای بی خوابی و سردرد ما نیست ...
ز.م :
بخوانید : روایت " پروندهی شمارهی 342 " از زبان سارا محمدی ... |