مجموعه رویایی فیلم Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385

درست وقتی که در کلاس  ، استاد از لزوم وجود نظم و ترتیب در کارها می گفت ؛

و آماری را به یاد می آورد که مطابق آن ، افراد منظم همیشه موفق ترند

و دانشجویان را تهدید به افتادن در درس مذکور

 در صورت عدم وجود نظم در ارائه مقالات و پروژه ها می کرد ؛

من مشغول مطالعه ی کتاب " از آنارشیزم تا سندیکالیزم " داریوش آشوری بودم :

 

«  ...  آنارشیست ها در حالی که در اشاعه ی نظریه ی Laissez Faire ( بگذار بکنند ) بر همه ی جنبه های فعالیت بشر اتفاق نظر دارند ، در همه چیز با هم موافق نیستند و تقسیم میشوند به " آنارشیست های تحول خواه " ، " آنارشیست های کمونیست " و " آنارشیست های اندیویدوالیست " . آنها دموکراسی را نیز " استبداد اکثریت " می دانند که شر آن کمی کمتر از استبداد سلطنتی است . آنها معتقدند که محدود کردن کردار فرد لازم نیست زیرا بشر ذاتن متمایل به حالت آزادانه ی احترام به حقوق فرد است و تعقیب جرایم – در جائی که جرم واقع شود – باید به سازمانهایی که خود به خود به وجود می آیند واگذار شود که این خود مقدمه ای بود برای پیدایش " سندیکالیزم "  ... »

 

هنوز در فکر هستم که حق با دکتر است ؛

یا " کروپاتکین " و" پرودون" و " لئو تولستوی " و دیگر آنارشیست های تاریخ ...

راستی دبستان با دانشگاه چه فرقی دارد آقای دکتر ؟

دوره ی کارشناسی و ارشد و پی اچ دی  چطور ؟!


یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385

به قبای جیب گشادش چه ؟!

بگذار گیس ببرند همه ی زنها و مردها ساعت بفروشند

گیس بریده ی علاف را چه به داستان کوتاه خواندن ؟!

بخوان : " یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم ... "

اما تا کجا مشایعتم میکنی ؟

که پشت همین سیاهی هم کسی منتظر ماست

تا دیگر لازم نباشد

که " دم خروس " را بچپانی زیر دست و پای " قسم های حضرت عباس ات " که :

" تو که جیگری ... !! "

و فردا برگردی " حافظ " را مثله کنی

که ریش بزی در بیاورد و همان شود که خودت فکر می کردی هست !!

آسفالت سیاه خیابان یعنی :

هیچ اتفاقی نیافتاده که هیچ ؛ بسیار هم روشنفکر تشریف داریم !!

من که هیچوقت نگفتم که

دوستت دارم به اندازه ی همین " حافظ " که می گفت :

" ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم/ زآنچه آستین کوته و دست دراز کرد"

که حالا دوشیزه ی دریاچه جواب خداحافظی مان را می دهد ...

قسمت استعاره همین است :

پودر شدن ، حقه شدن و کفش های " سیندرلا "

که پاشنه ی بلند جاودانگی را در گندم و سیب جیش کنند !!

حالا که می خندی ؛ در لبت آسمان از " تین " و " زیتون " خالیست !!

هفته ی چندم از وحشت خواهند نامید جو گندمی ابروانت را ؛

که با هیجانی کوتاه ، قی می کند پرسش مرد و نامردی را ؟!

 

 


سه شنبه 15 اسفند ماه سال 1385

می توانم بوس کنم

می توانم چشمک بزنم

می توانم دامنم را بالا دهم

بالا .. بالاتر ... ببین ..!!

جوراب نازک قرمزم را هم پوشیده ام

به جان سه بچه ام قسم

که با ساطور خوابیده ام ، نه با قصاب

با بیل خوابیده ام ، نه با  بنا

با خط کش خوابیده ام ، نه با معلم

به جان سه بچه ام قسم ؛ کوکم کنی، عروسکت می شوم ... می خندم ...

به جان سه بچه ام قسم ؛ من برای نان و خربزه و پنیر تاتی تاتی می کنم ...

به جان سه بچه ام قسم ...

.

.

.

خانم ها و آقایان

دماغهایتان را لطفن محکم تر ببندید !!

این جسد فاحشه ایست که دیشب گوشه ی همین خیابان سرد ،

بی صدا خفه شد ...

 

 

 

ز.م : شیخنا الاعظم حضرت ابن محمود ـ اعلاء الله مقامه - !!

 

 


شنبه 12 اسفند ماه سال 1385

مادرم سکوت می کند

و خط خشکیده ی همه ی شیرهایی را که به من داده است ؛

از دور لب بچگی ام

با دستمال های گلدوزی شده ی فراموشی اش ؛

تند و تند پاک می کند

مادرم سکوت می کند :

من حتمن بزرگ شده ام ...


سه شنبه 8 اسفند ماه سال 1385

تازه می فهمم ...

تازه می فهمم که می توانم به روی توهمی از جنس زمین نباشم

و معجزه ، همان لحظه ای باشد

که تنها یک ملخ ،

از ساقه ی کوچکی که در باد می لرزد ؛

می پرد و نیست می شود ...

تازه می فهمم ...

این زندگی ام است

که برایش از همه ی پیاده رو ها و خرابه ها و صندوق های پستی بی نامه ،

خداحافظی کرده ام ...

زندگی ام

که به پلی نامرئی

میان خیابانی در تجریش و دنیای کودکی ام

خلاصه می شود ...

و روح سرگردان پسربچه ای بازیگوش

که هر روز صبح به خواروبار فروشی " سید " می رود و می پرسد :

" بستنی یخی سبز داری ؟! "

و می شنود :

" امروز نه ، فردا "

امروز نه ، فردا ...

امروز نه ، فردا ...

مثل تمام لحظه هایی که کپک می گیرند و دور می افتند ...

 

کاش امروز

آخرین روز دنیا بود

و من بستنی یخی سبزم را ،

در فاصله ای میان پل صراط و شیون های خر دجال

با خیالی راحت لیس میزدم ...

 

 

 

ز.م : « گاهی وقتها یک سیگار ، فقط یک سیگار است »  - زیگموند فروید -

 

 


شنبه 5 اسفند ماه سال 1385

سلام عزیزم ..

گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی !!

 

می دانی عزیزم ..

من خیلی عاشقم !!

عاشق سنگ و کلوخ بی جهت کنار جاده ها

عاشق ذره ذره ی حسی که در زیر باران به خاک می سپرند

عاشق کاغذ دیواری پاره  و چرب آشپزخانه های قدیمی

عاشق پتویی که بوی همخوابه گی من با ارواح را می دهد

عاشق حقیقت های کوتاه مدت و پر ابهام

عاشق پرواز خیالی قهرمانی که سقوط خواهد کرد

و عاشق تو !!

 

می دانی عزیزم ...

من خیلی وفادارم !!

وفادار به جاذبه ی چاه هایی که دیگران کنده اند و در آنها ته نشین شده ام

وفادار به دروغ هایی که خجالت می کشند راست بگویند

وفادار به ساعت های فراموشکاری که زمان را به تاخیر می اندازند

وفادار به "کازانوا"ها ، "دون ژوان"ها ، "سوپر من"ها ،

و مرد های دیگری که اسمشان همه یکی بوده است ...

و وفادار به تو !!

 

می دانی عزیزم ...

دکتر می گوید که خنجرهای زیادی را در پشتم دیده است !!

کاش می دانستی که ماه هاست که از درد زخمهایم ، طاقباز نخوابیده ام ...

 

می دانی عزیزم ...

می گویند بیماری ام را تشخیص داده اند

و آخرین راه علاج من ، نفس کشیدن است

تنها اگر

دستهای مهربان خاطراتت ؛

که زندانبان سمج گلوگاهم هستند ،

می فهمیدند !!

 

گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی ... !!

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146485