به قبای جیب گشادش چه ؟!
بگذار گیس ببرند همه ی زنها و مردها ساعت بفروشند
گیس بریده ی علاف را چه به داستان کوتاه خواندن ؟!
بخوان : " یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم ... "
اما تا کجا مشایعتم میکنی ؟
که پشت همین سیاهی هم کسی منتظر ماست
تا دیگر لازم نباشد
که " دم خروس " را بچپانی زیر دست و پای " قسم های حضرت عباس ات " که :
" تو که جیگری ... !! "
و فردا برگردی " حافظ " را مثله کنی
که ریش بزی در بیاورد و همان شود که خودت فکر می کردی هست !!
آسفالت سیاه خیابان یعنی :
هیچ اتفاقی نیافتاده که هیچ ؛ بسیار هم روشنفکر تشریف داریم !!
من که هیچوقت نگفتم که
دوستت دارم به اندازه ی همین " حافظ " که می گفت :
" ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم/ زآنچه آستین کوته و دست دراز کرد"
که حالا دوشیزه ی دریاچه جواب خداحافظی مان را می دهد ...
قسمت استعاره همین است :
پودر شدن ، حقه شدن و کفش های " سیندرلا "
که پاشنه ی بلند جاودانگی را در گندم و سیب جیش کنند !!
حالا که می خندی ؛ در لبت آسمان از " تین " و " زیتون " خالیست !!
هفته ی چندم از وحشت خواهند نامید جو گندمی ابروانت را ؛
که با هیجانی کوتاه ، قی می کند پرسش مرد و نامردی را ؟!
|