من امنیت ندارم توی این بدن !!
این عشق از کجاها می آید که به دیوانه ها هم رحم نمی کند ؟!
مرور خاطرات برای قلبم مضر است .. هیسسس !!
از همین حالا فراموش می کنم اصلن
مسافتهای زیادی در بین است ؛
بین من و اعضایم .. سر و لبم .. چشم و قلبم ...
نمی شود حالا از کسی دیگر برنده شوم ؟
دیوار دیوار است ... فرقی می کند به نظر شما ساخت ایران یا سوئد ؟!
یا دیالوگی عاشقانه که قرارداد کاری اش پاره وقت است ؟!
آدم ها بیمارند – آن هم با چشم های عاشق ... می فهمید ؟! –
شوخی نمی کنم .. چشمک نزن .. خودم که دیگر بلدم برای خودم چاپلوسی کنم !!
" نیچه " می گفت : " بودا " فقط یک فیزیولوژیست بزرگ بود ،
و بهتر بود اسم دینش را " بهداشت " می گذاشت ... !!
حالا به دهان من و اسب سفیدی که قرار بود بیاید ، الکل ریخته اند
یا چیزی شبیه به آن !!
نه برای شستن حرفها ... برای بهداشت شهری !!
این بس است ؟
- اوکی سویت هارت !! میک لاو تو می اگین !!
می بینی ؟!
تمام خاطرات را
میشود در یک تختخواب یک در یک و نیم متری کینگ سایز بالا آورد !!
وای به روزی که لطیفه ها واقعی باشند ...
|