برای خداحافظی دیر شده است
آسِ پیک ...
این برگ آخرِ این فال است
تک نگاری یک خواب / آپارتمان شمارهی 8
معماییست که نمیخواهم فاشاش کنم
بالشی که زیرِ سرت گذاشتهای ، صدای مرا می شنود
"بند آخر انگشت دوم دست چپات" میداند:
خاطرهات در من ازلی است ..
بو میکشم...
و لاجرم حافظهام را دور نگه میدارم از گرگی پیر که زوزه میکشد:
روی خاک آن کویر می رقصیدند
میان علف هایی که بر گورم روییده بود می رقصیدند
آن جا که از نفس هایم بیرون زده بودی،
می رقصیدند
به تنگ آمده بودم !
باکرهای که بر صخرهها نشسته است ؛ خود سنگ است
این صخره به یاد دارد، کاغذی را که زیرِ آن تخته سنگ خاک کرده بودم
چند شنبه بود؟ ..
سردم شده بود ... دست نوشته ها را یکی یکی سوزاندم
فالگیری ست که همیشه از این جا می گذرد
فالگیر شومیست...
و درخت ها ...
با آنها یکی یکی قهرم !!
آنقدر بلندند که تکه ی کوچکی از آسمان را به نوبت خلوت نمی گذارند
درختان سلیطه !!
گفت : حیف ... تو سند قتل منی !!
گفتم : دورشته از مویش را به من سپرده است ...
همین که تو خواب نیستی و می بینی من کورم بس نیست؟
با چرخشی که به دامنش دادم ،
رقاصه های جهان از من کینه گرفتند
به قشنگی تو که نمی رقصید
عروسکی که اکنون در دست من است ...
چه طور بر ملا کنم؟
چطور به او بفهمانم ؟
با خاطراتی که از من دزدیدهای چه میکنی؟
مومی که در کف سکویی سخت به پاهایم چسبید ...
چه طور بر ملا کنم؟
که هنوز نشستهام تنگ در مجرای هوا
و نفس میکشم بدون تو ...
اکنون کنارِ من زنی خوابیده است که باید با دریاهایم خداحافظی کنم
و بادبانها را بکشم ...
آن روز که روی بستر من غلت میخوردی ؛
سنگینیاش نسل در نسل توی گوشهایم زنگ میزد ...
خوابهایم را به دیوار میخکوب کردی ؛
قلبم را پاره کردی رو به مستطیلی که جهان را دو قسمت کرد
و قسمت بزرگتر را دزدیدی !!
پردهها را بکش و فوت کن به آسمانی که سقفش کوتاه است
ارابههای مرگ روی قبرهای ما مینویسند:
" اینها عاشق بودند ؛ سقف آسمان کوتاه بود "
پرده ها را بکش،
اینها خوابهای خیالیست
واقعیت را این پائین نوشتهام:
کنارِ من زنی خوابیده است که من بادبان این دریا را برای ابد به زور کشیدهام ...
خداحافظ !!
|