ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386

برای خداحافظی دیر شده است

آسِ پیک ...

این برگ آخرِ این فال است

تک نگاری یک خواب / آپارتمان شماره‌ی 8

معمایی‌ست که نمی‌خواهم فاش‌اش کنم

بالشی که زیرِ سرت گذاشته‌ای ، صدای مرا می شنود

"بند آخر انگشت دوم دست چپ‌ات" می‌داند:

خاطره‌ات در من ازلی است ..

بو می‌کشم...

و لاجرم حافظه‌ام را دور نگه می‌دارم از گرگی پیر که زوزه می‌کشد:

روی خاک آن کویر می رقصیدند

میان علف هایی که بر گورم روییده بود می رقصیدند

آن جا که از نفس هایم بیرون زده بودی،

می رقصیدند

به تنگ آمده بودم !

باکره‌ای که بر صخره‌ها نشسته است ؛ خود سنگ است

این صخره به یاد دارد، کاغذی را که زیرِ آن تخته سنگ خاک کرده بودم  

چند شنبه بود؟ ..

سردم شده بود ... دست نوشته ها را یکی یکی سوزاندم

فالگیری ست که همیشه از این جا می گذرد

فالگیر شومی‌ست...

و درخت ها ...

با آنها یکی یکی قهرم !!

آنقدر بلندند که تکه ی کوچکی از آسمان را به نوبت خلوت نمی گذارند

درختان سلیطه !!

 

گفت : حیف ... تو سند قتل منی !!

گفتم : دورشته از مویش را به من سپرده است ...

همین که تو خواب نیستی و می بینی من کورم بس نیست؟

 

با چرخشی که به دامنش دادم ،

رقاصه های جهان از من کینه گرفتند

به قشنگی تو که نمی رقصید

عروسکی که اکنون در دست من است ...

 

چه طور بر ملا کنم؟

چطور به او بفهمانم ؟

با خاطراتی که از من دزدیده‌ای چه می‌کنی؟

مومی که در کف سکویی سخت به پاهایم چسبید ...

چه طور بر ملا کنم؟

که هنوز نشسته‌ام تنگ در مجرای هوا

و نفس می‌کشم بدون تو ...

 

اکنون کنارِ من زنی خوابیده است که باید با دریاهایم خداحافظی کنم

و بادبانها را بکشم ...

آن روز که روی بستر من غلت می‌خوردی ؛

سنگینی‌اش نسل در نسل توی گوش‌هایم زنگ می‌زد ...

خواب‌هایم را به دیوار میخکوب کردی ؛

قلبم را پاره کردی رو به مستطیلی که جهان را دو قسمت کرد

و قسمت بزرگتر را دزدیدی !!

پرده‌ها را بکش و فوت کن به آسمانی که سقفش کوتاه است

ارابه‌های مرگ روی قبرهای ما می‌نویسند:

" این‌ها عاشق بودند ؛ سقف آسمان کوتاه بود "

پرده ها را بکش،

این‌ها خواب‌های خیالی‌ست

 واقعیت را این پائین نوشته‌ام:

کنارِ من زنی خوابیده است که من بادبان این دریا را برای ابد به زور کشیده‌ام ...

خداحافظ !!

 

 

 


دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386

صدای جذبه ی" راک" ، رقص با تمام توان
جهان بدون تفکر، جهان بدون زمان

تو یک محالی و هرگز نداشتی امکان ؛

و نیشخندِ تفکر به هستیِ انسان ...

چرا؟ -  سکوت - چرا؟ .. نه -  سکوت -  نه بس کن !!

تمام بودن من ختم میشود به " بمان "

زنی که خودکشی اش را نمی کند تفسیر
سوال می کند  از متن های بی پایان :

" چرا به سفسطه ی روزهات تن دادم ؟ "

میان فلسفه ی مرگ می شود پنهان ...

تو فیلم مضحکی هستی که پخش خواهی شد
برای چند میلیارد مرد بی وجدان !! 

تو سرنوشت خودت را به هیچ کوبیدی
و غرق میشوی امشب درون یک فنجان
برقص گیج بشو از خودت بزن بیرون
- صدای مرگ نویسنده زیر این باران ... –

 

 

 

ز.م : در تاریخ 19هه پنج ، تغییر کرده ام !! به شدت !!

       جهت کسب اطلاعات بیشتر ، خودتونم جر بدین نمیتونین بفهمین !!

 

Routing :

 

همون قضیه ی تاریخ و تکرار و تراژدی و کمدی هستش !!

 

;-)


یکشنبه 14 مرداد ماه سال 1386

دوستانی دارم ...

دو ، سه تن ... خوشگل و زیبا اندام !!

نسل اول ... دوم ... اول و آخر آن  !!

زن ایرانی و اکنونی و بارانی و  داغ !!

آتش و برف ، به هم

گل مریم ، تن نرگس ، همه محبوبه ی شب ...

با نگاهم به نگاهی پیچان ؛

چشم غلتند به جسمی عریان

ز قدم تا به سر و موی به روی ... !!

مدعای  عشق و مستی * دارند ..

عاشقی را من ندیدم که به یک تیغ نگاه ؛

برقع و چادر و پیراهن را

همه بر تن بدرد !!

دیده ام زیبایی

می شناسم خواهش

سوز را نیز گهی در تن خود یا دگران

می شناسم آسان ...

گر گرفتن را نیز .. شرم را با تسلیم ...

داشتم می گفتم

که همین شخص شخیص بنده !!

دوستانی دارم .. نسل اول ، دوم

همه اکنونی و ناز !!

لیک هرگز حتا

به کتابی سر خود گرم نکرده اند هنوز  -  عشقبازی با کاغذ که دگر پیشکششان !! –

و نخوانده اند به کتاب :

الغرض عشق ورای تن و دیدن باشد ...

تا که مجنون نشوی  ، دیده پر از خون نشوی

آتشی در تو نگیرد ، تف هامون نشوی

تا که خود دخترکی کیف به دستی و چموش ؛

و به لب خندانی ...

کار تو دلبری و ناز و ادا

و نسوزانده تنت را سرما  ؛

تا که دامان عفاف تو نرفته بر باد

هر چه بادا ،  گو باد !!

حال فاش تر قصه ی این فاجعه را می فهمی

عشق  ، آن چیز شگفتی که تو می گفتی نیست

گر تجاهل نکنی باز تو را خواهم گفت ...

 

 

*  غزلی از حافظ عزیز :

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی / تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید / ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستی ...

 

 

 

 

نوستالژی : صفر کله گنده ...

 

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146474