ما نه قدمان به کافکا می رسید
و نه خنده هامان به موتزارت !!
فقط قطع ۴ x ۶ ما از لای پوشه ای به گمانم سبز
- شاید هم سرخ –
در پشت جلد چنان اتو کشیده آمد ؛
که ناشری قول داد سراپای وجودمان را ،
در تیراژی به کثرت رویاهای پدر منتشر کند !!
پس چنانچه به محض خروج از خودم
در سر نبش
به شکل قهرمانی پیچیدم ، باور نکنید
و در انتهای کوچه اگر وارفته شدم هم
نترسید ؛ نمی میرم ...
پلاک فلزی در خط مقدم ، فقط برای گم شدن بود رفیق
وگرنه ما فقط در پله های منتهی به سرای آخرت
دلهایمان در مایه های دشتی ، شور می زند ...
ز.م : تمام می شوم شبی ؛ فقط به من اشاره کن ... |