افسانه جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 مهر ماه سال 1387

In the name of whiskey

In the name of song

You didn't look back

You didn't belong

 

In the name of reason

In the name of hope

In the name of religion

In the name of dope

 

In the name of freedom

You drifted away

To see the sun shining

On someone else's day

 

In the name of united and the bbc

In the name of georgie best and lsd

 

In the name of a father

And his wife the spirit

You said you did not

They said you did it

 

In the name of justice

In the name of fun

In the name of the father

In the name of the son

 

In the Name of The Father Starting Titration ( + ) 


چهارشنبه 24 مهر ماه سال 1387

فرض اول که نامه بنویسم، نامه‌ای عاشقانه بنویسم
نامه را با زغال کم‌ رنگی، روی دیوار خانه بنویسم
فرض دوم : ته دلت با غم، طبق برنامه غمبرک بزنم
از همان جا برای گیسویت ، نامه در ردّ شانه بنویسم
فرض سوم : که اخم شیرین را ، لااقل سرخوشانه برچینم
تا مبادا به تیشه‌ای سرخور، نامه‌ای خودسرانه بنویسم
فرض چهارم : عجالتن دل را، پشت دیوار چین نگه دارم
تا اگر سرکشی کند مویی، نسخه‌ای تازیانه بنویسم !!
فرض پنجم : علاوه بر اینها، روی قانون بوسه خط بکشم
در عوض روی خط لبهایت، بی مجوز ترانه بنویسم
فرض آخر : که نامه ننویسم، نامه‌ای عاشقانه ننویسم
"مرگ بر دیده ، مرگ بر دل" را، روی دیوار خانه بنویسم ↓
چشم‌های تو "شهر نو" بودند، پیش از آغاز شهربانی‌ها
گیسوان : مست‌های ژولیده ، ابروان : مخلص فلانی‌ها
پیش از آغاز "شهر نو" شاید، چشم‌هایت پیاده‌رو بودند
زنده در مرده‌ی خیابانها، مرده در زنده‌ی تبانی‌ها
بعد از آن خلط مبحثی بودند، نبش جمهوری خیابان‌ها
ابروان : مرده‌گان سربالا، گیسوان : مجمع روانی‌ها
چشم‌هایت سیاست روزند، چپ : هوادار غمزه‌گردی‌ها
راست هم عشوه می‌شود گاهی در ملاقات بی‌نشانی‌ها
دور چشمت حصار می‌روید، تا خدای نکرده گم نشود
در بهشت عزیز آزادی، در خیابان ناگهانی‌ها !!
در خبرها دوباره می‌خوانم : چشم‌های تو خودکشی کردند
چشم‌های تو را کفن کردند، "بی بلانسبتی" فلانی‌ها !!




شنبه 6 مهر ماه سال 1387
درکت نمی کنند کسانی که نیستند ...
حتا همان دو چشم که با تو گریستند
حتی سکوت های مخاطب گریز هم
ابرو به اخم و تخم جهان عزیز! هم
بگذار تا پشت فلسفه قایم شوند باز
بگذار تا که روح مرا بستری کنند
نیچه ، فروید ، یونگ ، دریدا و ... بعد از این
دیوانگان به وقت قضا داوری کنند !!
کبریت های مرد و ... سیگارهای زن
تنها دلیل روشن گرمای کافه است
یک لحضه صبر و حوصله ، یک بوسه بیشتر
دنیای پشت ابر" عزیزم " خرافه است !!
سنگینی غریزه ی یک شهر جانور
بر شانه های دخترکی پاک و ساده است
که در خودش خمید .. و در دفترش نوشت :
" قانون همان وسیله ی حفظ منافع است "
حسی به رنگ عشق .. نه ، در سطح شهر نیست
شاید میان چین و چروک ملافه است !!
دیگر دلم برای خودم لک نمی زند
از این نتیجه داور بازی کلافه است ...
انسان ... که در شلوغی دنیا به خواب رفت
دنیا ... که در اواخر وقت اضافه است ...

عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146492