| |
| سه شنبه 28 آبان ماه سال 1387 |
|
... راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود خود فراموشی بود چرخ و چرخیدن خود با هستی حذر از دیدن خود در هستی حلقه افتاد پس از طرح سوال ابدی شد قصه هجر و وصال آدمی مانده و آیا و محال باز فیلسوف و سوال باز عارف و سفال باز هستی و زوال باز آمال و محال باز شاعر و نهال باز کودک و خیال کجاها رفته بودیم ؟ میخونه یا معبد ؟ رنج ما قوی تر از مشروبه ! می خونه افسونه ...
زندهیاد حسین پناهی
Spice Up your Music Flavor پراگماتیسم عشقی - از آلبوم باغوحش جهانی – گروه کیوسک |
|
| |
| شنبه 25 آبان ماه سال 1387 |
|
از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ ما هم در دوران دبستان یک بار عاشق دلخستهی خانوم معلم محترمه شدهایم ! در آن ایام ما هم فکر میکردیم این بانوی زیبارو در اوقات فراغت از امر آموزش، همانند خود ما به ضرس قاطع در تمام اوقات شرعی و غیر شرعی روز به ما فکر میکند ! و این احساس، متقابل یا به قول فرنگیها میوچوال میباشد. البته بگذریم که این بیجنبهگی و یا شاید سوءتفاهم رمانتیک هنوز هم یک جورهایی پاشنه آشیل ما میباشد ولی هرچه بزرگتر شدیم تا به اکنون که اواخر دههی سوم زندگیمان را میگذرانیم، اوضاع بهتر شده و جنبهی ما هم بالاتر رفته است !! امشب، میهمان دوست قدیمی و عزیزی بودم که از قضای روزگار ایشان نیز خانوم معلمی است دوست داشتنی ( البته تحصیلاتش چیز دیگری است و به علت علاقه و عدم نیاز مالی این راه را انتخاب کرده) . بعد از شام به سمت کاناپهی دوست داشتنیاش خزیدیم و همراه با چای، به مرور خاطرات گذشته و وقایع روزمره پرداختیم. او گفت و من گفتم تا اینکه به ناگاه پرده از راز عاشق دلخستهاش برداشت ! پسرکی 7 ساله که به هیچ وجه عشق را شوخی نمیداند ! همراه با تمام خصوصیات بالقوه یک مرد سنتی ایرانی ! مغرور، متعصب، و توتالیتر ! او همچنان به تعریفش ادامه داد که ناگهان وارد قسمتی از قضیه شد که من به عشق پسرک ایمان آوردم . گفت یک روز که در دفتر معلمان با دیگر معلمها مشغول استراحت بود و برای راحت بودن به عمل ناپسند کشف حجاب ( از نوع مقنعه ای ) مبادرت ورزیده بود، به ناگاه عاشق دلخسته وارد دفتر شده و با احساس مالکیت خاصی بر سرش فریاد کشیده که : "مقنهات کو؟ " و در آنجا این دوست عزیز ما را در محضر جماعت نسوان سنگ روی یخ نموده اند ! حالا چند صباحی است که عاشق دلخستهی ما سرو چمانش میل چمن نمیکند و دچار بحران روحی-عاطفی گردیده و این دوست عزیز، از ما راهکار برون رفت از این چالش ژئوپولوتیک را طلب میکرد ! ما هم که اصولن همیشه دنبال گوش مفت یا تریبون مفت میگردیم، با سلام و صلوات و صد ناز و قمیش بالای منبر رفتیم و سخنان قصاری ایراد نمودیم ، باشد که مقبول مستمع افتد ! والسلام !
ز.م 1 : دیدار امشب خارج از تمام حواشیاش تاثیر مثبت شگرفی بر روحیهام گذاشت ! ز.م 2 : ما تک خور نیستیم داداش ! بیاید شما هم روحیهتون خوب بشه امشب : قصه خاله سوسکه !! |
|
| |
| پنجشنبه 23 آبان ماه سال 1387 |
|
دارم استحمام میکنم ! با یک "ح" جیمی غلیظ که از فرط غلظت "خ" خوانده میشود خیس، خلوت و خنک ... - خوشگل شدی .. - تازه خریدم !! - روی تصویر بزن عقب ، یه جایی دوروبر پاهات یه چیزی روی خاک افتاده بود ؛ بعد همونجا نگهش دار تا من دوشم رو بگیرم و بیام ! ما همیشه منتظر تلفنیم ولی این را نشان نمیدهیم سعی میکنیم برای چیزی عمیقتر که شاید در معنای مارپیچ یک سیم نهفته است، وقت بگذرانیم ! ما بسیار بسیار خسته ایم !! لغات "رادیو" ، " تلویزیون " و "خودکشی" هنوز وارد زبان نشدهاند... - صندلیام خیس است .. یعنی امروز عصر قایق¹ اینجا بوده ؟ - چرند نگو ! میبینی که دارد باران میبارد ... - خواب از دیشب روی صندلیهای زنگ زده نشسته و دامن سفید قشنگش نارنجی شده .. - "سفید قشنگ" را پس بگیر .. - نه ! - گفتم پساش بگیر ! وقتی آمده بود اینجا هیچی پایش نبود، حالا شده "سفید قشنگ" ؟! ما زیاد بحث نمیکنیم "رادیو"، "شام"، "عصرانه"، "خودکشی" و بعضی دیگر از لغات هنوز وارد زبان نشدهاند و ما این کمبودها را هنگام حرف زدن به خوبی حس میکنیم ! گاهی این جملههای قدیمی خوبند اتفاق دیگری برای ما نمیافتد ... زندگی میکنیم و بوی زنگار میز و صندلیها خواه ناخواه بر روی روحیاتمان تاثیر میگذارد صندلی من دیگر به تلفن فکر نمیکند پرحرف شده و گاهی از درد چیزی به نام "موریانه" مینالد ! ما فکر میکنیم که این "موریانه" احتمالن لغتی باشد، که میشود گذاشت مقابل کلمهی "انتظار" چیزی در حد "وصل"، "عروج" یا "جاودانگی" باید به زنگ زدن هم نزدیک باشد چون از شبی که باران بارید و تلفن رفت، صندلیها زنگ زدند و موریانه یکی دو روز بعدش اینجا بود ! ما با تمام خستگیمان به این چیزها فکر میکنیم حتا اگر گاهی پیش بیاید، "سکوت قایقی که به دریا نمیرفت" ² را با سوت میزنیم ! ما بسیار بسیار غمگین که میشویم؛ با پاشنهی کفشهایمان کف پارکت آشپزخانه ضرب میگیریم و اینگونه فولکور دردهایمان را اشاعه میهیم !! نگران نباش ما هیچوقت "خودکشی" نمیکنیم سر میز "شام یا "عصرانه" هم نمیمیریم قرار است اتفاق دیگری برای ما بیفتد ...
¹- برای درک بهتر مفهوم قایق رجوع شود به "کشتی دیوانگان" (Narrenschiff ) اثز "سباستین برانت" (1497 م) و همچنین فصل اول "تاریخ جنون" (Folie et deraison) اثر "میشل فوکو"(Michel Foucault) (1964 م)
²- برداشتی آزاد از افسانهی عشق نافرجام تریستان (Tristan) و ایزوت (Iseut) در دورهی قرون وسطای اروپا
ز.م : انکار نمیکنم این نوشته ساید افکت دیدن دوبارهی فیلم Stay به اضافهی احوال این روزهایم میباشد !!
|
|
| |
| شنبه 18 آبان ماه سال 1387 |
|
بچهی لوس نیم زندهی من، پشت یک پرده خاله بازی کرد جلوی دوربین کهنهی تو، توی عکست زبان درازی کرد توی عکسی که گوشهی آلبوم، به من و زندگیم چسبیده بچهای به تمام غمهایم، با صدای بلند خندیده زل زده به سکوت پنجرهات، با دو تا چشم شیطنت بارش دست من لمس میکند آرام، سنگ را توی جیب شلوارش بچهی سادهای که مدتهاست، با غرورت سر لج افتاده توی یک دستشویی تاریک، رفته و بعد گریه سر داده گوشهایت چقدر سنگینند، مثل یک مهدکودک خالی باید ایندفعه جیغ را، بکشم؛ روی دیوار، چند گردالی !! به امید تو تیلههایم را، پرت کردم به سمتت از دستی تو ولی مثل خندهای ثابت، توی تاریک خانهات هستی ...
حافظیزه مطلب بالا : خیز تا خرقه صوفی بخرابات بریم / ............................................ ........................................ / حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
|
|
| |
| جمعه 17 آبان ماه سال 1387 |
|
چرا به یاد نمیآورم ؟ همیشه بودن، با هم بودن نیست گفتی از سایه روشن گریه هایت، دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد یکی از همین دو سه واژه را به یاد نمیآورم همیشه پیش از یکی، سفرهای دیگری در پی است چرا به یاد نمیآورم ؟ مرا از به یاد آوردن آسمان و ترانه ترساندهاند مرا از به یاد آوردن تو و تغزل تنهائی ترساندهاند گفتی برای بردن بوی پیراهنت بر خواهی گشت ...
محمدعلی بهمنی – عاشق شدن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور
آسیب شناسی تقویمی : دو سال و هفت ماه و ده روز کابوس کفاره کدام گناه میتواند باشد ؟
|
|
| |
| سه شنبه 7 آبان ماه سال 1387 |
|
آن روز صبح هنوز او نمرده بود و داشت توی اتاقها قدم میزد سرم درد میکرد و نمیتوانستم او را درست ببینم به کاغذهای روی میز نگاه کردم "صد سال تنهایی و یک روز استراحت" با حرکات زنانه و ظریفی پر از موهای طلائی و پیراهن زرد گلدار، برایم توضیح داد که جایم آنجاست: روبهروی پنجره و خودش از طناب دارش آویزان شد !! پرسیدم : درد ندارد ؟ گفت : دیالوگ ها از فردا شروع میشود، امروز فقط میمیریم ... |
|