آن روز صبح هنوز او نمرده بود و داشت توی اتاقها قدم میزد سرم درد میکرد و نمیتوانستم او را درست ببینم به کاغذهای روی میز نگاه کردم "صد سال تنهایی و یک روز استراحت" با حرکات زنانه و ظریفی پر از موهای طلائی و پیراهن زرد گلدار، برایم توضیح داد که جایم آنجاست: روبهروی پنجره و خودش از طناب دارش آویزان شد !! پرسیدم : درد ندارد ؟ گفت : دیالوگ ها از فردا شروع میشود، امروز فقط میمیریم ... |