از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ ما هم در دوران دبستان یک بار عاشق دلخستهی خانوم معلم محترمه شدهایم ! در آن ایام ما هم فکر میکردیم این بانوی زیبارو در اوقات فراغت از امر آموزش، همانند خود ما به ضرس قاطع در تمام اوقات شرعی و غیر شرعی روز به ما فکر میکند ! و این احساس، متقابل یا به قول فرنگیها میوچوال میباشد. البته بگذریم که این بیجنبهگی و یا شاید سوءتفاهم رمانتیک هنوز هم یک جورهایی پاشنه آشیل ما میباشد ولی هرچه بزرگتر شدیم تا به اکنون که اواخر دههی سوم زندگیمان را میگذرانیم، اوضاع بهتر شده و جنبهی ما هم بالاتر رفته است !! امشب، میهمان دوست قدیمی و عزیزی بودم که از قضای روزگار ایشان نیز خانوم معلمی است دوست داشتنی ( البته تحصیلاتش چیز دیگری است و به علت علاقه و عدم نیاز مالی این راه را انتخاب کرده) . بعد از شام به سمت کاناپهی دوست داشتنیاش خزیدیم و همراه با چای، به مرور خاطرات گذشته و وقایع روزمره پرداختیم. او گفت و من گفتم تا اینکه به ناگاه پرده از راز عاشق دلخستهاش برداشت ! پسرکی 7 ساله که به هیچ وجه عشق را شوخی نمیداند ! همراه با تمام خصوصیات بالقوه یک مرد سنتی ایرانی ! مغرور، متعصب، و توتالیتر ! او همچنان به تعریفش ادامه داد که ناگهان وارد قسمتی از قضیه شد که من به عشق پسرک ایمان آوردم . گفت یک روز که در دفتر معلمان با دیگر معلمها مشغول استراحت بود و برای راحت بودن به عمل ناپسند کشف حجاب ( از نوع مقنعه ای ) مبادرت ورزیده بود، به ناگاه عاشق دلخسته وارد دفتر شده و با احساس مالکیت خاصی بر سرش فریاد کشیده که : "مقنهات کو؟ " و در آنجا این دوست عزیز ما را در محضر جماعت نسوان سنگ روی یخ نموده اند ! حالا چند صباحی است که عاشق دلخستهی ما سرو چمانش میل چمن نمیکند و دچار بحران روحی-عاطفی گردیده و این دوست عزیز، از ما راهکار برون رفت از این چالش ژئوپولوتیک را طلب میکرد ! ما هم که اصولن همیشه دنبال گوش مفت یا تریبون مفت میگردیم، با سلام و صلوات و صد ناز و قمیش بالای منبر رفتیم و سخنان قصاری ایراد نمودیم ، باشد که مقبول مستمع افتد ! والسلام !
ز.م 1 : دیدار امشب خارج از تمام حواشیاش تاثیر مثبت شگرفی بر روحیهام گذاشت ! ز.م 2 : ما تک خور نیستیم داداش ! بیاید شما هم روحیهتون خوب بشه امشب : قصه خاله سوسکه !! |