جومونگ همه قسمت ها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 21 دی ماه سال 1387

به رغم آتش آن چشمهای جذابه
ز عشق همنفسی خواستم نه همخوابه
عجب زمانه‌ی ظاهر پسند نامردی است
کشیده مردم رو راست را به ثلابه
سیاوشانه ز آتش گذشته‌ام ، اما
دو قطره اشک نیامد به چشم سودابه
صدا زدم مگر اسباب پاک بودن چیست؟
ز حجره سر بدر آورد شیخ : آفتابه !

حرف آخر :
1.    دیگر در اینجا نخواهم نوشت ! دلیلش هم فقط به عمه‌ی محترمه‌ام ربط پیدا می‌کند و لاغیر !
2.    جای دیگری هم می‌نویسم ؟ بله
3.    جای دیگری هم می‌نوشتم ؟  بله ، خیلی کم
4.    اصلن کلن برنامه‌ات چیه ؟ چه غلطی میخوای بکنی ؟ ر.ک  بند 1 - قسمت دوم
5.    قسمت نظرات برای سوالات و دشنام‌های احتمالی دوستان و دشمنان باز گذاشته می‌شود !

ادامه مطلب ...

دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387

صدای آب هنوز از سقف‌ها بلند‌تر است
بلند‌تر از آنکه زیر یک سقف پنهان شود ...

ادامه مطلب ...

سه شنبه 5 آذر ماه سال 1387
نمی‌خواهی راه بیائی !
یا می‌روی که بر‌نگردی
یا نیامده بر می‌گردی
آرام نمی‌گیری که !
بعد، از من نوشته تازه می‌خواهی ؟!
این را که دیگر تو باید بدانی
من از رو می‌نویسم !
وقتی که نیستی ، از شعر هم خبری نیست .. !!

مطالعه‌ی آزاد : ژانر شناسی در ملاء عام !


جمعه 17 آبان ماه سال 1387

چرا به یاد نمی‌آورم ؟
همیشه بودن، با هم بودن نیست
گفتی از سایه روشن گریه هایت،
دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد
یکی از همین دو سه واژه را به یاد نمی‌آورم
همیشه پیش از یکی، سفرهای دیگری در پی است
چرا به یاد نمی‌آورم ؟
مرا از به یاد آوردن آسمان و ترانه ترسانده‌اند
مرا از به یاد آوردن تو و تغزل تنهائی ترسانده‌اند
گفتی برای بردن بوی پیراهنت بر خواهی گشت ...

محمدعلی بهمنی – عاشق شدن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور

آسیب شناسی تقویمی : دو سال و هفت ماه و ده روز کابوس کفاره کدام گناه می‌تواند باشد ؟



دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387
اصلن بهشت به جهنم !!
دنیا همین قدر است
همین قدر که از صبح بروی هر سینمائی که دوست داشتی
یک دل سیر فیلم تماشا کنی
بعد پشت ویترین تمام کتاب فروشی های  انقلاب بایستی
و آخر سر بر روی چهار پایه ی چوبی کافه قنادی
بستنی و غروب آفتاب را قاشق به قاشق طی کنی !!
و به جمعیت نادانی که هنوز پشت ویترین کتاب فروشی گیر کرده اند
و به " عشق بر باد رفته " ی  دوموریه
و " زمان از دست رفته " ی مارسل پروست
خیره شده اند ؛ قاه قاه بخندی !!
راننده ی عزیز
آیا می دانی  آینه ، از آنچه که اجسام در شما می بینند نزدیک تر است ؟!
این قرص ها ...
یعنی این قرص ها
تا کی خوب کار می کنند ؟

پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

ما نه قدمان به کافکا می رسید

و نه خنده هامان به موتزارت !!

فقط قطع ۴ x ۶ ما از لای پوشه ای به گمانم سبز

- شاید هم سرخ –

در پشت جلد چنان اتو کشیده آمد ؛

که ناشری قول داد سراپای وجودمان را ،

در تیراژی به کثرت رویاهای پدر منتشر کند !!

پس چنانچه به محض خروج از خودم

در سر نبش

به شکل قهرمانی پیچیدم ، باور نکنید

و در انتهای کوچه اگر وارفته شدم هم

نترسید ؛ نمی میرم ...

پلاک فلزی در خط مقدم ، فقط برای گم شدن بود رفیق

وگرنه ما فقط در پله های منتهی به سرای آخرت

دلهایمان در مایه های دشتی ، شور می زند ...

 

 

 

ز.م : تمام می شوم شبی ؛ فقط به من اشاره کن ...


دوشنبه 17 دی ماه سال 1386

شبی مثل امشب ...

جائی که سرنوشت ؛

در دوراهی بهشت

سیب تعارفم کرد !!

اینجا توالت عمومی کجاست ؟

کار خصوصی دارم !!

 

 

نوستالژی :  کودکی گم شده ...


سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386

من عقربه ی بازیگوشی بودم

که در هیچ صفحه ای بند نمی شد !!

تا اینکه یک روز

کسی آمد و پیراهن "دوست داشتنش" را

اتو نکرده بر تنم کرد !!

کسی که می گفت :

" جز زانو کسی را برای بغل کردن ندارد "

هر چه کردم که انگشت هایم به او مبتلا نشود ، نشد !!

او مرا در فعل های انجام نشده سقط کرد ...

و از آن روز به بعد

آرایش آرامشم به هم خورد

راستش را بخواهی ؛

هنوز جای دوست داشتنش درد می کند !!

حالا تو هم

به خاطر بخشی از خودت هم که شده ؛

مرا با کاندوم نگاه کن !!

و قول بده

که از راز این شعر با کسی چیزی نگوئی !!

 

 

می نیمالیسم :

انت فی چادری شبیه هلن / فتشابه به صوفیای لورن

 


جمعه 4 آبان ماه سال 1386

سکوت !

های سکوت !

خیانت نفس گیر مزمن همه ی تمامه ها ،

به خواب سکسکه ی بی دوام ما ها !!

به این انقلاب فاشیستی چشمانت در من قسم

به این ریزش هیستریک برگها در این روزها

به تمام  غنچه ها و نمونه برداری ها از تنهایی ؛

گاهی لنگاندن به شک ام می اندازد ...

قانون نیوتن فقط یک اتفاق بود

وگرنه ، هیچ گاه چیزی کجا را جذب نمی کند

تا برای فرار از تنهایی

متوسل شوی به مافیای عاشقان هردمبیل !!

چشم هایت را ببندی ،

به لب و لوچه ای آبدار دل خوش کنی

و برای پست مدرن سینه هایش عاشقانه ببافی !!

اینجا موجودی واقعی ایستاده

که نه نیچه و نه فوکو ونه ویتگنشتاین را ندیده است

ولی انسان است و از حماقت بیزار ...


پنجشنبه 8 شهریور ماه سال 1386

-  مدرسه چیز زیادی به من یاد نداد ...

وقتی که تو رفتی  ؛

هر چه انگشت برای کمک جمع کردم ،

تا بگویم که چقدر از رفتنت غصه می خورم

نتوانستم ...

نه نتوانستم ...

توی مدرسه اصلن هیچ چیز به آدم یاد نمی دهند !!

من به راحتی می توانستم

از کنار آدمهایی که بی گناه سنگ شده اند بگذرم ؛

ولی چگونه می توانستم

پا روی سنگ هایی بگذارم

که بی گناه آدم شده اند ؟!

 

دستش را روی صورتم می کشد

اشک در چشمان خاکستری اش حلقه می زند ...

 

-  نگران نباش !!

این ها را برای کسی گفتم که گوشش به حرف مفت گنجشک ها هم بدهکار نیست

چه برسد به من که جیکم در نمی آید !!

این حرفها را دهانم از خودش درآورده !!

وگرنه من که با او حرفی ندارم ...

اصلن گیرم که بشود برگردد ؛

من که دیگر حرفی برایش ندارم ..

باور نمی کنی ؟ ... بیا بگرد !!

خوردمشون اصلن ... خور ده مه شووون !!

 

مدرسه چیز زیادی به من یاد نداد ...

وقتی که چشمهایت را روی همه چیز می بندی؛

و با نگاهی عمیق ؛ عاشقانه به من خیره می شوی ...

هر چه انگشت برای کمک جمع می کنم ،

تا بگویم که چقدر مهربان هستی

نمی توانم  ...

نه نمی توانم  ...

توی مدرسه اصلن هیچ چیز به آدم یاد نمی دهند !!

 

 

 

 

 


دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386

صدای جذبه ی" راک" ، رقص با تمام توان
جهان بدون تفکر، جهان بدون زمان

تو یک محالی و هرگز نداشتی امکان ؛

و نیشخندِ تفکر به هستیِ انسان ...

چرا؟ -  سکوت - چرا؟ .. نه -  سکوت -  نه بس کن !!

تمام بودن من ختم میشود به " بمان "

زنی که خودکشی اش را نمی کند تفسیر
سوال می کند  از متن های بی پایان :

" چرا به سفسطه ی روزهات تن دادم ؟ "

میان فلسفه ی مرگ می شود پنهان ...

تو فیلم مضحکی هستی که پخش خواهی شد
برای چند میلیارد مرد بی وجدان !! 

تو سرنوشت خودت را به هیچ کوبیدی
و غرق میشوی امشب درون یک فنجان
برقص گیج بشو از خودت بزن بیرون
- صدای مرگ نویسنده زیر این باران ... –

 

 

 

ز.م : در تاریخ 19هه پنج ، تغییر کرده ام !! به شدت !!

       جهت کسب اطلاعات بیشتر ، خودتونم جر بدین نمیتونین بفهمین !!

 

Routing :

 

همون قضیه ی تاریخ و تکرار و تراژدی و کمدی هستش !!

 

;-)


یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386

اوج من آنجاست

که تو آنجا ،

به اندازه ی من ، پست باشی !!

ولی

وقتی که غرق چشمهایت می شوم ؛

تازه می فهمم

که عمق آنها تا ساق پاهایم هم نیست  ...

وقتی می دانی که در قلبی جائی نداری ،

زیاد به لبخندهایش هم اطمینان نکن !!

آفتاب که غروب کند ؛

تازه میفهمی

که " شنل قرمزی " هم زیاد خوش شانس نبوده  ...

 

 

 

-          دغدغه  : ای شب از رویای تو همچین شده !!

-          کلونیالیزم اتوپیک  یا واژه شناسی یک نوستالژی :

از در در آمدی و من از راه به در شدم / حالی هنوز " مرد " نشده ، به یک شب  " پدر " شدم  !!

-          نتیجه گیری هرمونوتیکال  " الانسان بما هو الانسان " :

این کار هم " طابق نعل بالنعل " خیلی خطرناکه حسن !! پس بیخیال شو بذار زندگیمون رو بکنیم !!

 

توضیح :

 

 از محضر سعدی عزیز و کتاب " الاسفار " ملاصدرا به خاطر سوء استفاده جنسی طلب مغفرت داریم !!

 


چهارشنبه 6 تیر ماه سال 1386

از روی خط مو هایت شروع می کنم به نوشتن :

قرار این نبود

که چیزی را به انتظار بنشینیم ...

وقتی رسیدی بار زده بودم همه چیزم را توی کامیون

از قبل هم می دانستی

که من معشوق خوبی نیستم !!

اصلن از وقتی که پیدایت کردم

تو هم روسری به سر کرده بودی و داشتی می رفتی !!

حالا روی خط لب هایت هستم !!

این خط ؛ خط ربط تو با خیلی هاست ...

به یاد خط به خط شدنمان

به یاد آن همه خط بازی می نویسم :

من معشوق خوبی نیستم !!

نقطه سر خط .

تاراج های اتفاق ، همیشه قبل از وقوع است

حتا اگر

حتا اگر ...

نام گذاری انگشتانت را پس بگیری !!

هیچ گاه نخواستم روی گونه های خیست طرحی بکشم

" طرحی از یک زن که لب هایش را هدیه داده بود ..."

و بوسه هایش بر گوشه یقه ی پیراهنم لک می انداخت !!

حالا باید دست هایت را روی صورتم بکشی

که این حرف ها به من ربطی ندارد

اصلن  :

" خانم خوشگله به من چه ؟! "

حالا که قرار است هیچ کس خودش نباشد

من می خواهم " خودش " باشم !!

که توی خیابان ها لباس هایم با من قدم بزنند ،

و یک مشت متلک یاد بگیرند !!

و زن هایی که روی گونه های اشک آلود تو نکشیده ام

به این سطر ها زل بزنند و به متلک های دیروز خیابان فکر کنند :

" آهای خانوم خوشگله  !! دیر آمدی .. خیلی دیر ... "

 

 

 

ز.م : جدیدن به این بدجور اعتیاد پیدا کردم !!  

 

دغدغه : از صبح دلم می خواد با یکی برم مسافرت !! ولی کی و کجا و چه جوریش رو نمی دونم !!

 

 


پنجشنبه 24 خرداد ماه سال 1386

از " ناصره " تا " جلجتا " ،

از شمع تا صلیب ...

دیگر دیر است

برای باز کردن دکمه هایت

و خنده انگشتان آبی ام بر سینه ی تو  !!

حالا هر وقت

صدایت کبود شود

سیگارم را در چشمان تو خاموش می کنم

و نیم دایره ساعت

در خاکستر موهایت

به خواب می رود ...

 

 

 

ز.م : " حافظ به روایت عباس کیارستمی " ...

                                                        " مطلقن مدرن باید بود ؟! "

 

        حرفی تازه از زبانی تازه .. نخونید از دستتون می ره ها !!


چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386

دلم می خواهد تمامی خاطرات خوشم را هم به دیگران هدیه دهم ،

تا دیگر این دنیا هیچ منتی بر سرم نداشته باشد

دیشب در خوابم گربه ای را دیدم ؛

که تمام عمرش را در کنار دریا به مراقبت از ماهی ها گذرانده بود ..

روزی را می بینم که تمام گربه های دنیا در دریا زندگی کنند

تا مجبور نباشند منت هیچ انسانی را بکشند !!

هم دل ، هم راز ، هم صحبت و ...

از پیشوند  "هم"  نایاب تر هم یافته اید ؟

آن هنگام که به خود بازگردی ،

بر در ورودی این چنین خواهی دید :

آمدیم نبودید ، ماندیم نیامدید ، مردیم خواهید آمد " شاید "  !!!

 

 

ز.م :  آلوده ترین مایعات دنیا را هم به عنوان آب پاکی بر دستم بریزی باز هم قبول دارم

        بی حوصله تر از این حرفها هستم که " سمفونی پنجم بتهوون " ( خرابه های آتن ) را ؛

        با یک مشت خزعبلات رمانتیک عوض کنم !!


   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146466