مجموعه رویایی فیلم Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 4 دی ماه سال 1387

هیچ‌گاه باران را اینقدر متواضع ندیده بودم ...
وقتی که چتر را بستم ،
تبدیل به برف شد !
شاید به حرمت آن بعد از ظهر بهاری ،
که گقتی بدون چتر از کنار کانال تا سوپر مارکت را پیاده قدم بزنیم ...
- آزارهای حافظه ؟! –
وقتی که حادثه از سوراخ وحشتم نمی‌گذرد
نباید بخندم ؛
باید وحشتم را بخندانم
گشادش کنم
نگذارم گریه‌ی فراموشی لبهایش را بجود !
وقتی که زمان را بر‌می‌گردانم
و جای آدمها و ماشین‌ها ، حادثه را می‌گذارم
عقل خیس آزارم می‌دهد
وقتی که محکم دستم را گرفتی تا از خیابان رد بشویم ...
کاش آن روز زیر باران ، هیچ‌گاه دستهایت را رها نمی‌کردم ...

پ.ن :
دوستی از دوستان عزیز مرا سوال کرد که :
" مرغان زبان یکدیگر دانند ؟ "
گفتم بلی دانند !
گفت : تو را از کجا معلوم گشت ؟
گفتم در ابتدای حالت چون مصور به حقیقت خواست که بنیت مرا پدید کند
مرا در صورت بازی آفرید ،
و در آن ولایت که من بودم ، دیگر بازان بودند
ما با یکدیگر سخن گفتیم و شنیدیم و سخن یکدیگر فهم می‌کردیم !

"سهروردی  –  عقل سرخ"


سه شنبه 12 آذر ماه سال 1387

وقتی شب ،
خیالات کسی را به من دست می‌دهد
و من دست می‌دهم با چیزهائی که از دست داده بودم ،
باران هم ادیت می‌شود !
تو هم که اینجا نیستی که تمام نخ‌ها را به بازی بگیری
این عروسک خیال می‌کند دیگر ...
کسی که کلاغ را بالاترین رنگ دید،
دست در آسمان خیلی‌ها برد !
هنوز از عابرانی که شب‌ها بی چراغ از من می‌گذرند، می‌ترسم ...


ز.م : و فاصله تجربه‌ای بیهوده عاقلانه است...


شنبه 9 آذر ماه سال 1387

کارت صد آفرین فقط یک تله بود
و گر نه هیچ‌وقت
با ده تا ستاره
کسی به تو یک ماه یا خورشید نمی‌دهد
تا با ماهت صد آفرین بگیری
و خیال کنی که دیگر شب‌هایت
روشن روشن شده !
با صداقتی کودکانه عرض می‌کنم :
بچه‌گی کردم !
از این به بعد دیگر
خودم مشق‌هایم را خط می‌زنم ...



پنجشنبه 23 آبان ماه سال 1387

دارم استحمام می‌کنم !
با یک "ح" جیمی غلیظ که از فرط غلظت "خ" خوانده می‌شود
خیس، خلوت و خنک  ...
-    خوشگل شدی ..
-    تازه خریدم !!
-    روی تصویر بزن عقب ، یه جایی دوروبر پاهات یه چیزی روی خاک افتاده بود ؛
      بعد همونجا نگهش دار تا من دوشم رو بگیرم و بیام !
ما همیشه منتظر تلفنیم ولی این را نشان نمی‌دهیم
سعی می‌کنیم برای چیزی عمیق‌تر که شاید در معنای مارپیچ یک سیم نهفته است،
وقت بگذرانیم !
ما بسیار بسیار خسته ایم !!
لغات "رادیو" ، " تلویزیون " و "خودکشی" هنوز وارد زبان نشده‌اند...
-    صندلی‌ام خیس است .. یعنی امروز عصر قایق¹ اینجا بوده ؟
-    چرند نگو ! می‌بینی که دارد باران می‌بارد ...
-    خواب از دیشب روی صندلی‌های زنگ زده نشسته و دامن سفید قشنگش نارنجی شده ..
-    "سفید قشنگ" را پس بگیر ..
-    نه !
-    گفتم پس‌اش بگیر ! وقتی آمده بود اینجا هیچی پایش نبود، حالا شده "سفید قشنگ" ؟!
ما زیاد بحث نمی‌کنیم
"رادیو"، "شام"، "عصرانه"، "خودکشی" و بعضی دیگر از لغات هنوز وارد زبان نشده‌اند
و ما این کمبود‌ها را هنگام حرف زدن به خوبی حس می‌کنیم !
گاهی این جمله‌های قدیمی خوبند
اتفاق دیگری برای ما نمی‌افتد ...
زندگی می‌کنیم و بوی زنگار میز و صندلی‌ها خواه ناخواه بر روی روحیاتمان تاثیر می‌گذارد
صندلی من دیگر به تلفن فکر نمی‌کند
پرحرف شده و گاهی از درد چیزی به نام "موریانه" می‌نالد !
ما فکر می‌کنیم که این "موریانه" احتمالن لغتی باشد،
که می‌شود گذاشت مقابل کلمه‌ی "انتظار"
چیزی در حد "وصل"، "عروج" یا "جاودانگی"
باید به زنگ زدن هم نزدیک باشد
چون از شبی که باران بارید و تلفن رفت،
صندلی‌ها زنگ زدند و موریانه یکی دو روز بعدش اینجا بود !
ما با تمام خستگی‌مان به این چیزها فکر می‌کنیم
حتا اگر گاهی پیش بیاید،
"سکوت قایقی که به دریا نمی‌رفت" ² را با سوت می‌زنیم !
ما بسیار بسیار غمگین که می‌شویم؛
با پاشنه‌ی کفش‌هایمان کف پارکت آشپزخانه ضرب می‌گیریم
و اینگونه فولکور دردهایمان را اشاعه می‌هیم !!
نگران نباش ما هیچوقت "خودکشی" نمی‌کنیم
سر میز "شام یا "عصرانه" هم نمی‌میریم
قرار است اتفاق دیگری برای ما بیفتد ...


¹- برای درک بهتر مفهوم قایق رجوع شود به "کشتی دیوانگان" (Narrenschiff ) اثز "سباستین برانت" (1497 م)
   و همچنین فصل اول "تاریخ جنون" (Folie et deraison) اثر "میشل فوکو"(Michel Foucault) (1964 م)

²- برداشتی آزاد از افسانه‌ی عشق نافرجام تریستان (Tristan) و ایزوت (Iseut) در دوره‌ی قرون وسطای اروپا

ز.م : انکار نمی‌کنم این نوشته ساید افکت دیدن دوباره‌ی فیلم Stay به اضافه‌ی احوال این روزهایم می‌باشد !!


شنبه 18 آبان ماه سال 1387

بچه‌ی لوس نیم زنده‌ی من، پشت یک پرده خاله بازی کرد
جلوی دوربین کهنه‌ی تو، توی عکست زبان درازی کرد
توی عکسی که گوشه‌ی آلبوم، به من و زندگیم چسبیده
بچه‌ای به تمام غمهایم، با صدای بلند خندیده
زل زده به سکوت پنجره‌ات، با دو تا چشم شیطنت بارش
دست من لمس می‌کند آرام، سنگ را توی جیب شلوارش
بچه‌ی ساده‌ای که مدتهاست، با غرورت سر لج افتاده
توی یک دستشویی تاریک، رفته و بعد گریه سر داده
گوش‌هایت چقدر سنگینند، مثل یک مهدکودک خالی
باید ایندفعه جیغ را، بکشم؛ روی دیوار، چند گردالی !!
به امید تو تیله‌هایم را، پرت کردم به سمتت از دستی
تو ولی مثل خنده‌ای ثابت، توی تاریک خانه‌ات هستی ...


حافظیزه مطلب بالا :
خیز تا خرقه صوفی بخرابات بریم / ............................................
........................................ / حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم 



شنبه 6 مهر ماه سال 1387
درکت نمی کنند کسانی که نیستند ...
حتا همان دو چشم که با تو گریستند
حتی سکوت های مخاطب گریز هم
ابرو به اخم و تخم جهان عزیز! هم
بگذار تا پشت فلسفه قایم شوند باز
بگذار تا که روح مرا بستری کنند
نیچه ، فروید ، یونگ ، دریدا و ... بعد از این
دیوانگان به وقت قضا داوری کنند !!
کبریت های مرد و ... سیگارهای زن
تنها دلیل روشن گرمای کافه است
یک لحضه صبر و حوصله ، یک بوسه بیشتر
دنیای پشت ابر" عزیزم " خرافه است !!
سنگینی غریزه ی یک شهر جانور
بر شانه های دخترکی پاک و ساده است
که در خودش خمید .. و در دفترش نوشت :
" قانون همان وسیله ی حفظ منافع است "
حسی به رنگ عشق .. نه ، در سطح شهر نیست
شاید میان چین و چروک ملافه است !!
دیگر دلم برای خودم لک نمی زند
از این نتیجه داور بازی کلافه است ...
انسان ... که در شلوغی دنیا به خواب رفت
دنیا ... که در اواخر وقت اضافه است ...

شنبه 13 بهمن ماه سال 1386

داشتم آدرس دلی را می دادم

که هزار بار باخته بودم !!

و مثل کودکی که لای لجن های جوب

حقیقت را پیدا می کند ؛

عاشق شده بودم ...

آن روزها

بی بی هنوز سرباز پشت پستو را رو نکرده بود ...

- می توانستم طوری دیر کنم که ساعت هم مچم را نگیرد !! –

تمام پنجره ها سنگ را اعتراف کردند

ولی باز تو پشت پرده ماندی !!

نه پروانه مشت شمع را باز کرد

و نه باد از پرچم پرسید : کجا ؟

حال روزهایی که تقویم را برایم پس انداز می کنند ندارم

خسته ام .. این قطار به کجا می رود ؟

" آی برگر " من !!

من کجا ؟؟ .. تو کجا ؟؟

جمعه 5 بهمن ماه سال 1386

" دوستت دارم " در بالای در قرار می گیرد

یک " جاست مریج " هم از آینه ی ماشین آویزان می کنیم

سپس فیلم برداری شروع می شود ..

مسابقه ی پرتاب شناسنامه ها  !!

همیشه سه چهارم ما به یک چهارم خودمان فکر می کند

و تو وقتی گوشه نداشته باشی یعنی باطلی !!

خدا رحمت کند منطق را

آدم خوبی بود ... !!

 

 

اندیویدوالیزاسیون  : هنوزم با تو نشستن، به همه دنیا می ارزه (+)

 

 


پنجشنبه 6 دی ماه سال 1386

حالا چند زمستان می شود

که از روی خوش باد

دست می دهی

و هنوز باد کرده این همه برگ روی دستت !!

این همه دل زیر خشت می رود آخر ...

دست آخر

حکم دل که می کنم

همین سه چهار برگ هم که نباشد

جر می زنی که بُر نخورده هنوز !!

دست که به هم می خورد

خمیازه می کشی و فال می گیری :

بی بی کنار شاه در می آید 

یک ردیف خشت بین شان

دو دل می شوی آن سو ...

دو دل که می شوی انگار ؛

انگار که بُر نخورده هنوز ...

 

 


دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386

برای خداحافظی دیر شده است

آسِ پیک ...

این برگ آخرِ این فال است

تک نگاری یک خواب / آپارتمان شماره‌ی 8

معمایی‌ست که نمی‌خواهم فاش‌اش کنم

بالشی که زیرِ سرت گذاشته‌ای ، صدای مرا می شنود

"بند آخر انگشت دوم دست چپ‌ات" می‌داند:

خاطره‌ات در من ازلی است ..

بو می‌کشم...

و لاجرم حافظه‌ام را دور نگه می‌دارم از گرگی پیر که زوزه می‌کشد:

روی خاک آن کویر می رقصیدند

میان علف هایی که بر گورم روییده بود می رقصیدند

آن جا که از نفس هایم بیرون زده بودی،

می رقصیدند

به تنگ آمده بودم !

باکره‌ای که بر صخره‌ها نشسته است ؛ خود سنگ است

این صخره به یاد دارد، کاغذی را که زیرِ آن تخته سنگ خاک کرده بودم  

چند شنبه بود؟ ..

سردم شده بود ... دست نوشته ها را یکی یکی سوزاندم

فالگیری ست که همیشه از این جا می گذرد

فالگیر شومی‌ست...

و درخت ها ...

با آنها یکی یکی قهرم !!

آنقدر بلندند که تکه ی کوچکی از آسمان را به نوبت خلوت نمی گذارند

درختان سلیطه !!

 

گفت : حیف ... تو سند قتل منی !!

گفتم : دورشته از مویش را به من سپرده است ...

همین که تو خواب نیستی و می بینی من کورم بس نیست؟

 

با چرخشی که به دامنش دادم ،

رقاصه های جهان از من کینه گرفتند

به قشنگی تو که نمی رقصید

عروسکی که اکنون در دست من است ...

 

چه طور بر ملا کنم؟

چطور به او بفهمانم ؟

با خاطراتی که از من دزدیده‌ای چه می‌کنی؟

مومی که در کف سکویی سخت به پاهایم چسبید ...

چه طور بر ملا کنم؟

که هنوز نشسته‌ام تنگ در مجرای هوا

و نفس می‌کشم بدون تو ...

 

اکنون کنارِ من زنی خوابیده است که باید با دریاهایم خداحافظی کنم

و بادبانها را بکشم ...

آن روز که روی بستر من غلت می‌خوردی ؛

سنگینی‌اش نسل در نسل توی گوش‌هایم زنگ می‌زد ...

خواب‌هایم را به دیوار میخکوب کردی ؛

قلبم را پاره کردی رو به مستطیلی که جهان را دو قسمت کرد

و قسمت بزرگتر را دزدیدی !!

پرده‌ها را بکش و فوت کن به آسمانی که سقفش کوتاه است

ارابه‌های مرگ روی قبرهای ما می‌نویسند:

" این‌ها عاشق بودند ؛ سقف آسمان کوتاه بود "

پرده ها را بکش،

این‌ها خواب‌های خیالی‌ست

 واقعیت را این پائین نوشته‌ام:

کنارِ من زنی خوابیده است که من بادبان این دریا را برای ابد به زور کشیده‌ام ...

خداحافظ !!

 

 

 


پنجشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1386

بسیار از یاد برده ام ... و خواهم برد

جز

بوسه های نابهنگام شبانه – میان خواب و بیداری –

بسیار از یاد برده ام ... و خواهم برد

جز

جاسیگاری کوچک روی سینه ام و دود سیگارها به هنگام خواب ...

بسیار از یاد برده ام ... و خواهم برد

جز

هیجان عشقبازی های بی مقدمه و ...

بسیار از یاد برده ام ... و خواهم برد

جز

تمام کودکانه هایم که همیشه در کنار تو می شکفت ...

آری .. بسیار از یاد برده ام ..

جز امشب که هر چه تلاش می کنم فقط به یاد می آورم !!

 

ز.م : ضعیفه ی روشنفکر به این میگن ها !!  .. خدا قسمت کنه !! : پی


جمعه 17 فروردین ماه سال 1386

این دل نوشته ها را دوست دارم

همه ی این کلمات و واژه ها را ...که نه !!

بودنش را شاید ...

" وقتی مجبور باشیم از کله ی سحر تا بوق سگ

یا مفت بگیم و یا مفت بشنویم و ...

آخرش هم اونقدر سر به سرت بذارن که سر بذاری به بیابونا و .. "

جایی خالی از فشار دلتنگی های این شهر ...

به این فکر می کنم

که " دیوژانس" هم برای فرار از تنهائی ،

چراغ به دست کوچه های آتن را به دنبال " انسان " می گشت یا ... ؟!

آخر هفته های لعنتی ..  سردرد های لعنتی ... بی خوابی های لعنتی ...

دختره ی احمق داره گرد بودن زمین رو به نیهیلیسم ربط می ده !!

-          خیلی خوشحال شدم صدای قشنگتو شنیدم .. تو هم از این کارا بکن .. !!

-          تخم جن !!

مردک با هیجان تعریف می کنه که :

جون آرش تراول پنجاهی رو گذاشتم رو سینش و گفتم اینم بابت زحمتات !!

ماشینا فقط بوق می زنن ...

هنوز بهار بوی اون رو می ده

هنوز اون گوشه های نایاب دلم هوای اون رو داره ...

-          خفه شو .. مگه قرار نبود که فراموش کنی .. ؟!

شیشه رو می دم بالا .. صدای موزیک رو زیاد می کنم :

" قصه ی کهنه دروغ بود ؛ من و ما بچه گی کردیم

که به جای قصه خوندن ، قصه رو زندگی کردیم "

 

 

 

ز.م  : بهش می گم وبلاگم فیلتر شده ،

        می گه خوبه که !! .. بعضی ها هی حرف های ضایع می نویسن تا فیلتر بشن ولی نمیشن !!

 

ز.م 2 : وبلاگم وارد پنج سالگی شده !!

          می ترسم روزی برسه که اونم دلش واسه کودکیش تنگ بشه !!

 

ز.م ۳ : قلی ؟؟!!

 


چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386

 

من امنیت ندارم توی این بدن !!

این عشق از کجاها می آید که به دیوانه ها هم رحم نمی کند ؟!

مرور خاطرات برای قلبم مضر است  .. هیسسس !!

از همین حالا فراموش می کنم اصلن

مسافتهای زیادی در بین است ؛

بین من و اعضایم .. سر و لبم .. چشم و قلبم ...

نمی شود حالا از کسی دیگر برنده شوم ؟

دیوار دیوار است ... فرقی می کند به نظر شما ساخت ایران یا سوئد ؟!

یا دیالوگی عاشقانه که قرارداد کاری اش پاره وقت است ؟!

آدم ها بیمارند – آن هم با چشم های عاشق ... می فهمید ؟! –

شوخی نمی کنم  .. چشمک نزن .. خودم که دیگر بلدم برای خودم چاپلوسی کنم !!

" نیچه " می گفت : " بودا " فقط یک فیزیولوژیست بزرگ بود ،

و بهتر بود اسم دینش را " بهداشت " می گذاشت  ... !!

حالا به دهان من و اسب سفیدی که قرار بود بیاید ، الکل ریخته اند

یا چیزی شبیه به آن !!

نه برای شستن حرفها ...  برای بهداشت شهری !!

این بس است ؟

-          اوکی سویت هارت !! میک لاو تو می اگین !!

می بینی ؟!

تمام خاطرات را

میشود در یک تختخواب یک در یک و نیم متری کینگ سایز بالا آورد !!

وای به روزی که لطیفه ها واقعی باشند ...

 

 


یکشنبه 12 فروردین ماه سال 1386

 

سلام لا لا لا لای  عزیزم !!

آسوده بخواب که

یکرنگی اونقدر بی رنگه که وقتی لمسش می کنیم ؛ ازش می گذریم

فقط میشه ازش رد شد !!

 

 


شنبه 5 اسفند ماه سال 1385

سلام عزیزم ..

گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی !!

 

می دانی عزیزم ..

من خیلی عاشقم !!

عاشق سنگ و کلوخ بی جهت کنار جاده ها

عاشق ذره ذره ی حسی که در زیر باران به خاک می سپرند

عاشق کاغذ دیواری پاره  و چرب آشپزخانه های قدیمی

عاشق پتویی که بوی همخوابه گی من با ارواح را می دهد

عاشق حقیقت های کوتاه مدت و پر ابهام

عاشق پرواز خیالی قهرمانی که سقوط خواهد کرد

و عاشق تو !!

 

می دانی عزیزم ...

من خیلی وفادارم !!

وفادار به جاذبه ی چاه هایی که دیگران کنده اند و در آنها ته نشین شده ام

وفادار به دروغ هایی که خجالت می کشند راست بگویند

وفادار به ساعت های فراموشکاری که زمان را به تاخیر می اندازند

وفادار به "کازانوا"ها ، "دون ژوان"ها ، "سوپر من"ها ،

و مرد های دیگری که اسمشان همه یکی بوده است ...

و وفادار به تو !!

 

می دانی عزیزم ...

دکتر می گوید که خنجرهای زیادی را در پشتم دیده است !!

کاش می دانستی که ماه هاست که از درد زخمهایم ، طاقباز نخوابیده ام ...

 

می دانی عزیزم ...

می گویند بیماری ام را تشخیص داده اند

و آخرین راه علاج من ، نفس کشیدن است

تنها اگر

دستهای مهربان خاطراتت ؛

که زندانبان سمج گلوگاهم هستند ،

می فهمیدند !!

 

گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی ... !!

 

 


   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 146447