و من دلواپسم دلواپس حضور سوخته ات آنجا که از التهاب دوست داشتن میگوئی در حالی که پیکرت را سرما زده است و در کلنجار گنگ بودنت ، استخوانهایم منجمد میشوند و در هر دلواپسی آرام ... آرام ... آرام ... در خود میشکنم من همان اندازه دلواپس شادمانی توام که تو دلواپس شادمانی من اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی ، من هم آسوده خاطر نخواهم بود ...
" دلواپس شادمانی تو هستم / از نامههای ماری هاسکل به خلیل جبران "
داستان کوتاه : " اولین" / نوشتهی مریم سطوت توضیح : این لینک به معنای تائید هنر سرکار خانم سطوت میباشد و نه عقاید او . بنده همچنان با تفکرات ایشان مشکل دارم !
خاله سوسکه میپرسد : " اگه یه روز دعوامون بشه , منو با چی میزنی ؟ " مرد سرش را توی وسایلش میکند تا یک چیز خیلی خوبی پیدا کند یکدفعه صدای کوبیدن چیزی و له شدن چیز دیگری میآید خاله خرسه بصورت مرد لبخند میزند ...
بدون بزک میخواستیم دنیا را بدون تفنگ روی دیوارهای سیاه گل سرخ نقاشی کردیم رهگذران به ما خندیدند به ما خندیدند رهگذران ما فقط نگاه کردیم جادهها دور شهر گره خورده بودند در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم: " قطاری که نتواند ما را از این جا ببرد، قطار نیست"
... راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود خود فراموشی بود چرخ و چرخیدن خود با هستی حذر از دیدن خود در هستی حلقه افتاد پس از طرح سوال ابدی شد قصه هجر و وصال آدمی مانده و آیا و محال باز فیلسوف و سوال باز عارف و سفال باز هستی و زوال باز آمال و محال باز شاعر و نهال باز کودک و خیال کجاها رفته بودیم ؟ میخونه یا معبد ؟ رنج ما قوی تر از مشروبه ! می خونه افسونه ...
زندهیاد حسین پناهی
Spice Up your Music Flavor پراگماتیسم عشقی - از آلبوم باغوحش جهانی – گروه کیوسک
فرض اول که نامه بنویسم، نامهای عاشقانه بنویسم نامه را با زغال کم رنگی، روی دیوار خانه بنویسم فرض دوم : ته دلت با غم، طبق برنامه غمبرک بزنم از همان جا برای گیسویت ، نامه در ردّ شانه بنویسم فرض سوم : که اخم شیرین را ، لااقل سرخوشانه برچینم تا مبادا به تیشهای سرخور، نامهای خودسرانه بنویسم فرض چهارم : عجالتن دل را، پشت دیوار چین نگه دارم تا اگر سرکشی کند مویی، نسخهای تازیانه بنویسم !! فرض پنجم : علاوه بر اینها، روی قانون بوسه خط بکشم در عوض روی خط لبهایت، بی مجوز ترانه بنویسم فرض آخر : که نامه ننویسم، نامهای عاشقانه ننویسم "مرگ بر دیده ، مرگ بر دل" را، روی دیوار خانه بنویسم ↓ چشمهای تو "شهر نو" بودند، پیش از آغاز شهربانیها گیسوان : مستهای ژولیده ، ابروان : مخلص فلانیها پیش از آغاز "شهر نو" شاید، چشمهایت پیادهرو بودند زنده در مردهی خیابانها، مرده در زندهی تبانیها بعد از آن خلط مبحثی بودند، نبش جمهوری خیابانها ابروان : مردهگان سربالا، گیسوان : مجمع روانیها چشمهایت سیاست روزند، چپ : هوادار غمزهگردیها راست هم عشوه میشود گاهی در ملاقات بینشانیها دور چشمت حصار میروید، تا خدای نکرده گم نشود در بهشت عزیز آزادی، در خیابان ناگهانیها !! در خبرها دوباره میخوانم : چشمهای تو خودکشی کردند چشمهای تو را کفن کردند، "بی بلانسبتی" فلانیها !!
اشتباه نکن این جماعت فقط اسمشان یوسف است هر وقت که فراغ خاطر دست می دهد می خواهند با زلیخا بخوابند از ما سراغ انگشت بریده می گیرند و هنوز نارنج را در دست مادرشان ندیده اند ... !!
ز.م : من به حقوق همه ی حیوان ها - حتا بشر - احترام می گذارم